<?xml version='1.0' encoding='UTF-8'?><?xml-stylesheet href="http://www.blogger.com/styles/atom.css" type="text/css"?><feed xmlns='http://www.w3.org/2005/Atom' xmlns:openSearch='http://a9.com/-/spec/opensearchrss/1.0/' xmlns:georss='http://www.georss.org/georss' xmlns:gd='http://schemas.google.com/g/2005' xmlns:thr='http://purl.org/syndication/thread/1.0'><id>tag:blogger.com,1999:blog-15853477</id><updated>2011-11-11T00:10:35.808+03:30</updated><title type='text'>چراغ</title><subtitle type='html'></subtitle><link rel='http://schemas.google.com/g/2005#feed' type='application/atom+xml' href='http://mehrdadghasemfar.blogspot.com/feeds/posts/default'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/15853477/posts/default?max-results=100'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://mehrdadghasemfar.blogspot.com/'/><link rel='hub' href='http://pubsubhubbub.appspot.com/'/><author><name>مهرداد قاسمفر</name><uri>http://www.blogger.com/profile/07992698871424700094</uri><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='16' height='16' src='http://img2.blogblog.com/img/b16-rounded.gif'/></author><generator version='7.00' uri='http://www.blogger.com'>Blogger</generator><openSearch:totalResults>26</openSearch:totalResults><openSearch:startIndex>1</openSearch:startIndex><openSearch:itemsPerPage>100</openSearch:itemsPerPage><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-15853477.post-4283996377313107712</id><published>2008-11-19T20:46:00.003+03:30</published><updated>2008-11-19T22:46:07.429+03:30</updated><title type='text'>بار دیگر سلام</title><content type='html'>&lt;a href="http://2.bp.blogspot.com/_i92Tsg51Nrc/SSRl7sbxNmI/AAAAAAAAAAU/qoL2reVqbGI/s1600-h/matches.bmp"&gt;&lt;img id="BLOGGER_PHOTO_ID_5270449540144641634" style="FLOAT: left; MARGIN: 0px 10px 10px 0px; WIDTH: 192px; CURSOR: hand; HEIGHT: 200px" alt="" src="http://2.bp.blogspot.com/_i92Tsg51Nrc/SSRl7sbxNmI/AAAAAAAAAAU/qoL2reVqbGI/s200/matches.bmp" border="0" /&gt;&lt;/a&gt;&lt;br /&gt;&lt;div align="right"&gt;چراغ را می خواهم بعد یک خاموشی چند ساله دوباره روشنش کنم.خاموشی ناگزیر.چرا و چگونه اش را شاید همه آنها که مخاطب این سطرهایند بدانند .اما این چراغ اگر فرصتی باشد روشن می ماند تا کورسویی از حس و حال و ذهن و زبان من باشد.از مقاله و نظر تاشعر و دغدغه های پنهان تر.هرچه هست به گونه پلی کوچک و باریک خواهد بود تا دستها و دوستهایی که مدتی است گمشان کرده ام .به قول اخوان ایدون باد&lt;/div&gt;&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/15853477-4283996377313107712?l=mehrdadghasemfar.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='replies' type='application/atom+xml' href='http://mehrdadghasemfar.blogspot.com/feeds/4283996377313107712/comments/default' title='نظرات پيام'/><link rel='replies' type='text/html' href='http://www.blogger.com/comment.g?blogID=15853477&amp;postID=4283996377313107712&amp;isPopup=true' title='0 نظر'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/15853477/posts/default/4283996377313107712'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/15853477/posts/default/4283996377313107712'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://mehrdadghasemfar.blogspot.com/2008/11/blog-post.html' title='بار دیگر سلام'/><author><name>مهرداد قاسمفر</name><uri>http://www.blogger.com/profile/07992698871424700094</uri><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='16' height='16' src='http://img2.blogblog.com/img/b16-rounded.gif'/></author><media:thumbnail xmlns:media='http://search.yahoo.com/mrss/' url='http://2.bp.blogspot.com/_i92Tsg51Nrc/SSRl7sbxNmI/AAAAAAAAAAU/qoL2reVqbGI/s72-c/matches.bmp' height='72' width='72'/><thr:total>0</thr:total></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-15853477.post-114830688620415937</id><published>2006-05-22T13:32:00.000+03:30</published><updated>2006-09-01T16:59:06.926+03:30</updated><title type='text'>تاملي بر يك سؤ تفاهم از چند زاويه</title><content type='html'>&lt;div align="right"&gt;&lt;strong&gt;هفته گذشته از چند بابت قابل تأمل بود: پايان نوزدهمين نمايشگاه بين المللى كتاب، بزرگداشت حكيم و شاعر همه دورانها فردوسى و بالاخره روز جهانى موزه و ميراث فرهنگى. اما آنچه كه موضوع اين نوشته است نكته ديگرى است كه بايد توضيح داد &lt;/strong&gt;&lt;/div&gt;&lt;div align="right"&gt;&lt;/div&gt;&lt;div align="right"&gt;بخش كودك و نوجوان ايران جمعه، معمولاً با حال و هوايى طنزآلود و طراحى ها و كارتون هاى نسبتاً زياد خود، فضايى متفاوت از باقى صفحات ايران جمعه دارد. در شماره دو هفته قبل مطلبى در صفحه اول اين بخش آمده بود كه در همان قالب طنز و با همان كاراكترهاى آشناى هميشگى اش - سهيل و سارا و... - سوژه اى را دستمايه قرار داده بود با اين عنوان؛ «چه كنيم كه سوسكها سوسكمان نكنند؟» و سپس در طنزى مكتوب و البته كارتونى، به سوسكها و به اصطلاح زندگى سوسكى و نيز كاراكترهاى خود پرداخته و شوخى كرده بود. در صفحات بعدى نيز مطالبى جدى و "علمى ،آموزشي" درباره زندگى طبيعى اين حشره آورده شده با نيت آشنايى بچه ها.در همان صفحه اول نيز كه حداقل &lt;strong&gt;۱۲ طرح&lt;/strong&gt; كوچك كاريكاتوروار آمده در &lt;strong&gt;يكى&lt;/strong&gt; از اين طرح ها سوسكى در جواب سهيل كلمه "نامانا" را به كار مي برد كه با حروف به اصطلاح" فينگليش" نوشته شده و در باقى طرح هاى همان صفحه، سوسك ها و قورباغه ها به «&lt;strong&gt;زبان فارسى&lt;/strong&gt;» با همان سهيل «&lt;strong&gt;سخن&lt;/strong&gt;» مى گويند. علاوه بر آن در صفحه چهارم همين بخش كودك، مجموعه اى كاريكاتور مى بينيد كه بچه اى و سوسكى به «&lt;strong&gt;زبان فارسى&lt;/strong&gt;» دارند «&lt;strong&gt;گفت وگو&lt;/strong&gt;» مى كنند. &lt;strong&gt;در هيچ كجاى متن يا صفحات اين بخش هم، هيچ واژه يا سطرى كه دال بر اشاره به قوميتى، زبانى و يا گويشى باشد وجود ندارد.&lt;/strong&gt; راستش حجم مطالب هم آنقدر هست كه در لحظه اول آن يك كلمه اصلاً به چشم هيچ يك از همكاران «ايران جمعه» نيامد كه اگر مي آمد هم شائبه توهين به ذهن كسي نمي آورد چرا كه اساسا قصدي براي به كار بردن اين واژه رايج در ميان ساكنين- حتي فارس زبان- تهران نه در ميان همكاران من مطرح بوده ونه خواهد بود؛ ضمن آنكه در باقي طرح ها نيز همه، (هم سوسكها وهم قورباغه هايي) دارند &lt;strong&gt;به فارسي سخن مي گويند&lt;/strong&gt;.و مضافا اينكه در طرح يا كاريكاتورى كه منطق طنز بر آن حاكم است، اساساً برداشت از مطالب، از شكل طبيعى اش خارج مى شود چرا كه در اين فضا اصولاً چيزى جدى نيست بويژه در حال و هواى يك نقاشى كودكان&lt;/div&gt;&lt;div align="right"&gt;&lt;/div&gt;&lt;div align="right"&gt;تا اينكه گويا سه شنبه هفته گذشته در دانشگاه تبريز و سپس چند دانشگاه ديگر در استانهاي آذري زبان ،عده اى از دانشجويان با اين برداشت كه چنان طرح و كلمه اى،آنهم در ميان انبوه طرح و كلمه هاي فارسي، با نيت توهين و يا تحقير هموطنان آذرى زبان(!!) درج شده، كار را حتى به تجمعى در صحن دانشگاه و صدور بيانيه مى كشانند و نيز نامه نگارى رئيس دانشگاه تبريز به وزارت ارشاد و سپس كشيدن كار به صحن مجلس و هيات دولت و... علاوه بر اينها، تحريريه ايران جمعه نيز روزانه به تعداد زيادى از دانشجويان دانشگاه تبريز و خوانندگاني كه از طريق تلفن، گلايه خود را ابراز مى كردند، پاسخ گفت. واقعيت اين است كه براى ما در برخورد اول چنين &lt;strong&gt;برداشتى&lt;/strong&gt; بسيار عجيب بود اما با تحقيق بيشتر دريافتيم كه مسائلى حاشيه اى و كاملاً بى ارتباط با ايران جمعه نيز&lt;span style="color:#660000;"&gt; _ از جمله شعارهاى هواداران تيم تراكتورسازى عليه هما كه گويا از سوسك شدن بازيكنان همادر آن بازي گفته اند، برانگيخته شدن حساسيت هايى نسبت به شعار تيم ملى در جام جهاني تحت عنوان ستارگان پارسي، تغيير اسامي چند خيابان در تبريز از تركي به فارسي، و از همه مهمتر فرصت طلبي پان تركيستهايي كه ده دوازده روزي پيش از انتشار ايران جمعه در دانشگاه سهند تبريز سعي كرده بودند تحصن صنفي دانشجويان را با اعتراضات قومي وجدايي طلبانه پيوند بزنند و نيمه تمام مانده بود وظاهرا حالا فرصت را براي تبديل يك حباب كوچك به يك موج مناسب ديده اند، و مسائل ديگر _ ظاهراً زمينه ساز چنين سطحى از واكنش در يك دانشگاه به يك كلمه كه توضيح اش بالاتر آمد، شده است. &lt;/span&gt;&lt;span style="color:#000000;"&gt;به هر حال، &lt;strong&gt;روزنامه&lt;/strong&gt;&lt;/span&gt;&lt;strong&gt; ايران على رغم تأكيد بر فقدان هرگونه عمد يا سوء نيتي از طرف طراح ، در دو نوبت در صفحه اول - سه شنبه و چهارشنبه- براي نشان دادن حسن نيت خود، از هموطنان گلايه مند آذرى پوزش خواست و ايران جمعه نيز در اولين سرمقاله اش اعلام كرد كه به خاطرطرح كوچكي كه زمينه ساز اين برداشت شده ، متأسف است و از اين&lt;/strong&gt; &lt;strong&gt;خوانندگان پوزش خواست&lt;/strong&gt;. اما در اين ميان يك توضيح ضرورى ديگر هم هست: گويا داستان «&lt;strong&gt;يك كلاغ چهل كلاغ&lt;/strong&gt;» در اين باره دارد بدجورى عمل مى كند؛ تا جايى كه بسياري از كسانى كه تلفنى از ما جوياى موضوع مي شوند يا حتي پيش از جويا شدن اصل ماجرا تقاضاي به &lt;strong&gt;قتل رساندن طراح&lt;/strong&gt; را دارند!!، شنيده بودند(&lt;strong&gt; &lt;/strong&gt;توجه كنيد، &lt;strong&gt;شنيده بودند&lt;/strong&gt;) روزنامه «ايران» طى &lt;strong&gt;مقاله اى - &lt;/strong&gt;و حتي عده اي ميگويند با چاپ يك&lt;strong&gt; آگهي&lt;/strong&gt;!! - «&lt;strong&gt;مردم&lt;/strong&gt; &lt;strong&gt;آذربايجان&lt;/strong&gt;» را چنين و چنان خوانده است و غيره و غيره...(!!) به همين دليل به نظر مى رسد كه ريشه هاى اصلى اين گونه شايعات وتهديدها و ماجراها مسائلى بس فراتر است كه البته در حوزه و مبحثى ديگر مى گنجد.به هر حال بر اساس عرف مطبوعات در تمامي دنيا وبراي بدترين اشتباهات سهوي هم ، حتي يكبار عذر خواهي كافي است چه رسد به سه نوبت . پس چگونه است كه اين ماجرا دارد اشكالي كاملا غير طبيعي به خود مي گيرد؟ به گمانم براي رسيدن به پاسخ بايد به پشت و پشتوانه هاي اين صحنه رفت. پشت صحنه اي كه ريشه در تاريخي ناتمام و مطالباتي انباشته دارد و البته بازيهاي بين المللي،و مثل هميشه حالا كه دست كسي به جايي بند نيست چند روزنامه نگار وجه المصالحه آن خواهد شد وبازي از نو. از موضع يك روزنامه نگار مي گويم اگرچه لازم به توضيح نداشته باشد كه آذربايجان، همانطور كه ساير نقاط ايران، ديروز و امروز و هميشه بخشي از ايران زمين هست و خواهد بود و زبان تركي نيز به اندازه زبان فارس وكرد و عرب ونيز گويشهاي رايج براى همه ما كه در اين جغرافياى غيرقابل گسست زندگى مى كنيم جزيى از هويت و دارايى ملى مان محسوب مى شود. ايران ما ا مروز - به هر دليل- در شرايط بسيار حساسى است و جداى از حميّت قومى، هر ايرانى كه به سرنوشت ميهن اش حساسيتى دارد مى بايست بيش از هميشه مراقب تحريكاتى كه همواره در فرامتن چنين وقايعى روى داده و مى دهد باشد؛ ناگزيريم كه چنان حميت هايى را با چنين حساسيت هايى درآميزيم تا به تعصبات تفرقه افكنانه و جدايي خواهانه درنغلطيم. فرزندان ايران، در هر شرايطى ايرانى اند؛ تهران و تبريز و اهواز و شيراز، همه در تاريخ و سرنوشتى آميخته به يك تقدير به سر برده و خواهند برد. نه امروز كه در يك قرن گذشته تاكنون، اراده هاى پنهان و پيداى بسيارى خواسته است چنين باورى را سست كند و از هم بگسلد و متأسفانه بهانه ها و دستاويزها هم كم نبوده اند كه البته برخى ، ريشه هايى واقعى داشته و بسيارى هم نه.ما در ابتدا ايراني هستيم وسپس متعلق به قوميتمان ؛ پس مي توان – بايد بتوان- مشكلاتي كه بنيانهاي واقعي (و نه تصنعي و بر ساخته اراده هاي اهريمني) دارند را بر ميز گفت و گوي خانواده مشترك ايران زمين نهاد و راه هاي زيباتري جست ؛ و گفت وگو البته دشوار است و نيازمند تمرين و صبوري &lt;/div&gt;&lt;div align="right"&gt;مردمى بزرگ با پيشينه و عمق فرهنگى ايران زمين شايسته تأمل و متانتى است كه در خور ملت هاى بزرگ است . ملت ايران، ملتى بزرگ است و شايسته آنكه پيش از هر چيز در درون خود به همد لي و گفت و گو برسد . ايدون باد &lt;/div&gt;&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/15853477-114830688620415937?l=mehrdadghasemfar.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/15853477/posts/default/114830688620415937'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/15853477/posts/default/114830688620415937'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://mehrdadghasemfar.blogspot.com/2006/05/blog-post_22.html' title='تاملي بر يك سؤ تفاهم از چند زاويه'/><author><name>مهرداد قاسمفر</name><uri>http://www.blogger.com/profile/07992698871424700094</uri><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='16' height='16' src='http://img2.blogblog.com/img/b16-rounded.gif'/></author></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-15853477.post-114751297757204550</id><published>2006-05-13T12:00:00.000+03:30</published><updated>2006-05-13T13:06:23.056+03:30</updated><title type='text'>كتابخانه هاي ما ؛ كتابخانه هاي آنها</title><content type='html'>&lt;a href="http://photos1.blogger.com/blogger/819/1461/1600/columbusoutside.jpg"&gt;&lt;img style="FLOAT: left; MARGIN: 0px 10px 10px 0px; CURSOR: hand" alt="" src="http://photos1.blogger.com/blogger/819/1461/320/columbusoutside.jpg" border="0" /&gt;&lt;/a&gt; &lt;a href="http://photos1.blogger.com/blogger/819/1461/1600/library.jpg"&gt;&lt;img style="FLOAT: left; MARGIN: 0px 10px 10px 0px; CURSOR: hand" alt="" src="http://photos1.blogger.com/blogger/819/1461/320/library.jpg" border="0" /&gt;&lt;/a&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;div align="right"&gt;&lt;strong&gt;سرمقاله &lt;a href="http://www.iran-newspaper.com/1385/850222/html/index.htm"&gt;اين هفته&lt;/a&gt; را مى خواستم به وضعيت كتابخانه هاى كشور و نقش آنها در كتاب گريزى رايج اختصاص دهم؛ اما بعد ترجيح دادم به جاى آن، گوشه اى از تجربه هاى شخصى خود از كتابخانه هاى سرزمينهاى ديگر را در فرصت كوتاه اين يادداشت بياورم. به هر حال كتابخانه هاى از كار افتاده ما در برابر چشم همگان است و شايد توصيف مختصر نمونه هاى معاصر در ديگر كشورها بتواند به جاى بسيارى از گفته ها وناگفته ها، فاصله آنچه كه بايد باشد و آنچه كه هست را بهتر نشان دهد.توضيحاً اينكه به گمان من رسيدن به آن استانداردها، نه به هزينه هاى غيرمعقولى نيازمند است - آنگونه كه معمولاً براى فرافكنى مطرح مى شود - و نه به ايده هاى عجيب و غريبى محتاج؛ بلكه با كمى دلسوزى و مديريت و نيز اراده اى جدى براى تغيير مى توان به سطح مطلوبى از آنها دست يافت؛ مثل بسيارى ديگر از كمبودهايمان در حوزه فرهنگ و بويژه كتابخوانى&lt;/strong&gt;&lt;/div&gt;&lt;div align="right"&gt;&lt;/div&gt;&lt;div align="right"&gt;&lt;/div&gt;&lt;div align="right"&gt;وقتى كه در كانادا يا آمريكا براى نخستين بار به يك كتابخانه عمومى وارد مى شويد، اگر هنوز رسوبات ذهنى شما، كتابخانه را همان مكانى بپندار كه در كودكى و نوجوانى هاى خويش و در كشور خودمان تجربه كرده ايد، تنها و اولين واكنش شما احتمالاً چيزى در حد شگفتى، دستپاچگى و نهايتاً نوعى حسرت خوارى است؛ مى گويم چرا&lt;/div&gt;&lt;div align="right"&gt;در كتابخانه هاى عمومى اين كشورها، آنچه كه بعد از زيبايى معمارانه و فضاى بيرونى و درونى نظرتان را بيش از هرچيز به خود جلب مى كند، جمعيت قابل تأملى است كه در حال استفاده از امكانات كتابخانه هستند.جمعيتى كه اغلب شامل همه رده هاى سنى است؛ يعنى همه آنها كه توان خواندن و نوشتن دارند؛ براى همه اين رده ها چيزى براى استفاده هست؛ و حتى كودكان پيش دبستانى&lt;/div&gt;&lt;div align="right"&gt;علاوه بر قفسه هاو گنجينه كتابخانه كه مملو از همه نوع آثار چاپ شده و در تمامى زمينه هاست - و شايد تنها وجه تشابه آن با كتابخانه در مفهوم سنتى و كلاسيك آن حضور خوشايند همين قفسه هاى چوبى پر از كتاب باشد - باقى امكانات و بخشهاى چنين مكانى در چنان كشورها، ديگر ارتباط معنادارى با آنچه كه در حوزه تجارب ماست، ندارد. آنچه كه پس از گنجينه مبسوط ، توجه را جلب&lt;/div&gt;&lt;div align="right"&gt;مى كند، صف منظم و مفصلى از مانيتورهاى متصل به شبكه اينترنت است كه كاربران مختلف در حال استفاده از آنند. هر كاربر با مراجعه به متصدى هاى مربوط ، صرفاً با نشان دادن كارت اشتراك خود مى تواند نوبتهاى ده، بيست، سى و حداكثر ۶۰ دقيقه اى را رزرو كرده و از اين امكانات بهره مند شود.ضمن اينكه در آمريكا كتابخانه ها از معدود مكانهايى هستند كه براى استفاده از آنها الزاماً نيازى به داشتن" سيكيوريتي نامبر" يا همان شماره امنيتى كه هر شهروند ملزم به داشتن آن است - و حتى به اصطلاح براى آب خوردن هم آن را از شما مى خواهند- نيستيد؛ بنابراين حتى به عنوان يك توريست يا مسافر عبورى هم مى توانيد از خدمات و امكانات يك كتابخانه برخوردار شويد.جالب است كه در اين كتابخانه ها، متصديان اينترنت ها، به شما يا مثلاً كودك، نوجوان و يا فرد مسنى كه استثنائاً - توان استفاده از اينترنت را نداشته باشد، با كمال ميل كمكهاى لازم را ارائه مى دهد و حتى در مواردى آموزشهاى شيوه استفاده را&lt;/div&gt;&lt;div align="right"&gt;بخش صوتى و تصويرى كتابخانه، از قسمتهاى پرطرفدار است كه معمولاً آنقدر غنى است كه باورش دشوار مى نمايد؛ من در يكى از كتابخانه هاى بلوار ونتورا در لس آنجلس موفق شدم تقريباً بسيارى از آثار كيارستمى، بيضايى، رخشان بنى اعتماد، مخملباف، حاتمى كيا، مجيدى و عده اى ديگر از فيلمسازان ايرانى را مشاهده كنم و البته هموطنانى را كه براى امانت گرفتن برخى از اين فيلمها جلوى باجه مربوط ، آن هم در كمال حوصله و نظمى مثال زدنى صف بسته بودند - يعنى همان چيزى كه اينجا تحمل اش نمى كنيم! - ؛ وجود اين آثار ايرانى (وحتى آثارى در حوزه موسيقى كلاسيك و سنتى ايرانى ) براى من نشان از دقت نظر برنامه ريزان و مسؤولان كتابخانه داشت؛ چرا كه با مخاطب شناسى و اهميت به مراجعين، به سرعت دريافته اند كه بخش قابل توجهى از مراجعه كنندگان آنها از مليتهاى ديگرند،پس چرا دست خالى برگردند. به هر حال اين تمهيدى است كه مى تواند كتابخانه را جذابيت و رونق بيشترى دهد و نكته ظريف اينجاست كه چنين لوازم فرهنگى را مثلاً درباره آمريكاي لاتين تبارها كمتر ديدم؛ شايد به اين دليل كه آنها عليرغم جمعيت انبوهشان اصولاً از امكانات فرهنگى در حد كتاب و... استفاده چندانى نمى برند وعلاقه كمترى نشان مى دهند؛ اين هم يكى از تفاوت هاى مهاجران ايرانى - دست كم در آمريكا - است با ساير مهاجران كشورهاى در حال توسعه به گمانم&lt;/div&gt;&lt;div align="right"&gt;برگرديم به كتابخانه؛ بخش ديگر كتابخانه ها، فضايى است كه به كودكان پيش دبستانى اختصاص دارد. كودكانى كه اغلب، پدر و مادرهايشان در حال استفاده از ديگر امكانات كتابخانه اند. اين بخش معمولاً با جداره اى شيشه اى از فضاى اصلى كتابخانه جدا مى شود. خالى از هرگونه مبلمانى است و پوشيده از موكت نرم با رنگهاى شاد براى درازكشيدن و تحرك بچه ها كه در اين فاصله با در اختيار گرفتن لوازم و ابزار نقاشى، جا به جا درحال نقاشى و رنگ كردنند؛ عده اى از اين كودكان نيز سرگرم ساختن كاردستى ، پازل و... آن هم به كمك مربيان؛ به عبارتى يك خانواده كامل، با خيال راحت مى تواند در هر شرايطى منزل را به قصد حضورى چند ساعته در كتابخانه ترك كند&lt;/div&gt;&lt;div align="right"&gt;علاوه بر همه اينها، كتابخانه ها، نه تنها خدمات كتابخانه اى ارائه مى كنند، بلكه مكانهايى براى ترويج نهادهاى اجتماعى و آموزش زندگى شهروندى هم هستند. برخوردارى از اتاق و يا سالنى كه محل گردهمايى" ان جي او" هاى محلى و يا انجمن ها و شوراهاى مردمى است كه درباره همه چيز از محيط زيست گرفته تا خدمات شهرى و جمعيت، مباحث انتخاباتى، مشكلات اقليتها، آموزشهاى فرهنگى و غيره و غيره... را پوشش مى دهند و اين خدمات به رايگان از سوى كتابخانه عرضه مى شوند، اين مراكز را به مكانى ويژه و چند وجهى مبدل كرده اند&lt;/div&gt;&lt;div align="right"&gt;يكى ديگر از خدمات كتابخانه اى، فضايى است كه معمولاً در حد فاصل درهاى شيشه اى ورودى اول و دوم كتابخانه تعبيه شده كه هم از تداخل صداهاى بيرون جلوگيرى مى كند و هم مكانى است براى عرضه كتبى كه كتابخانه به آنها احتياجى ندارد.كتبى كه به دليل فرسودگى و يا مازاد بر نياز بودن، بر روى ميز مخصوص گذاشته مى شود تاهر كه خواست به رايگان با خود ببرد ؛و اضافه كنيد به اينها مجلات سراسرى و بولتنهاى انجمنهاى محلى و... را؛ ضمن آنكه اين بخش، مكانى است براى اينكه اعضاى كتابخانه و يا هر كس ديگرى كه كتابهاى اهدايى اش را - كه خوانده و احتياجى ندارد - بگذارد براى ديگران. روى اين ميزها، گاه كتابهاى با ارزشى ديده ام كه اگر مى خواستيد بخريد قيمتهاى پشت جلد نسبتاً بالايى بايد مى پرداختيد. اين كتابها از كتب داستانى گرفته تا كتابهاى كودكان و نيز كتب درسى و آموزشى و هرموضوع ديگرى را مى توانند شامل شوند&lt;/div&gt;&lt;div align="right"&gt;&lt;/div&gt;&lt;div align="right"&gt;حضور كتابداران متخصص و بسيار خوشرو كه هر لحظه آماده كمكهاى صبورانه به مراجعين هستند، نظم و انضباط و تميزى چشمگير و معمارى و دكوراسيون و رنگهاى آرامش بخش و فضاى بيرونى كه معمولاً پاركينگ اختصاصى مناسب و امنى براى اتومبيل و يا دوچرخه مراجعين است و ... همگى در جهت تبديل كتابخانه ها به مكانى خوشايند و فراتر از آنچه كه ما در قالبهاى رايج مى شناسيم، عمل مى كنند.كمى دقت در چنين تفاوتها و استانداردهايى ، روشن مى كنند كه چرا كتابخانه هاى ما در ميان نسل نوجوان و بالغ رغبتى بر نمى انگيزند و حتى برعكس به عنوان مكانهايى خموده و كسالت بار شناخته مى شوند كه دست بالا در فصل امتحانات آخر سال، عده اى را براى مرور كتب درسى به سالنهاى بى رنگ و بوى خود مى كشانند. از يكى دو كتابخانه درتهران و يا چند مركز استان كه - با تسامح بسيار - بگذريم كافى است به آنچه كه در شهرستانهاى بزرگ و كوچك ما تحت عنوان كتابخانه شناخته مى شوند سرى بزنيد تا بخشى از حقيقت گريز از كتابخوانى درميان خانواده هاى ايرانى را دريابيم &lt;/div&gt;&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/15853477-114751297757204550?l=mehrdadghasemfar.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='replies' type='application/atom+xml' href='http://mehrdadghasemfar.blogspot.com/feeds/114751297757204550/comments/default' title='نظرات پيام'/><link rel='replies' type='text/html' href='http://www.blogger.com/comment.g?blogID=15853477&amp;postID=114751297757204550&amp;isPopup=true' title='7 نظر'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/15853477/posts/default/114751297757204550'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/15853477/posts/default/114751297757204550'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://mehrdadghasemfar.blogspot.com/2006/05/blog-post_13.html' title='كتابخانه هاي ما ؛ كتابخانه هاي آنها'/><author><name>مهرداد قاسمفر</name><uri>http://www.blogger.com/profile/07992698871424700094</uri><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='16' height='16' src='http://img2.blogblog.com/img/b16-rounded.gif'/></author><thr:total>7</thr:total></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-15853477.post-114692046847506107</id><published>2006-05-06T15:46:00.000+03:30</published><updated>2006-05-06T16:50:19.490+03:30</updated><title type='text'>كتاب نخواني و يكي دو پيشنهاد ساده</title><content type='html'>&lt;div align="right"&gt;در مقوله« &lt;strong&gt;كتاب نخوانى&lt;/strong&gt;» ما ايرانيان، همواره و دست كم از سوى طبقه متوسط و يا نسبتاًمرفه شهرى - طبقات بسيار پايين و بسيار &lt;/div&gt;&lt;div align="right"&gt;بالا كه عموماً كارى با مقوله كتاب ندارند - يكى از دلايل عمده ، «كمبود وقت» (!) عنوان مى شود.راستش در اينكه چنين بهانه اى را بتوان پذيرفت ، ترديد فراوانى هست ؛ از طرفى جامعه شناسان متمركز بر امر توسعه، بى اعتباري عنصرى به نام «&lt;strong&gt;زمان&lt;/strong&gt; » يا &lt;strong&gt;وقت&lt;/strong&gt; هم در سطوح خرد و هم كلان را از مهمترين عوارض منفى رايج در جوامع «در حال توسعه » مى دانند. چيزى كه حداقل ما ايرانيان مى دانيم كه در صحت آن شكى نيست&lt;/div&gt;&lt;div align="right"&gt;در واقع واحد سنجش گذ ر زمان براى مردمان جوامع غيرصنعتى ، اغلب نه با ثانيه ها و دقيقه ها بلكه با ساعت وگاه ساعتهاست كه سنجيده مى شود؛ و به همين علت نيز آنچه كه بى اهميت بر جاى مى ماند همين گذر دائمى و سيال زمان است كه در ادبيات كلاسيك ما با طلا(!) هم برابر دانسته شده&lt;/div&gt;&lt;div align="right"&gt;به هرحال واقعيت اين است كه ما توانايى و فرهنگ" مديريت زمان" و تسلط بر ثانيه ها و دقايق و ساعتهاى هردم رونده را ـ كه از خصلتهاى جوامع فراصنعتى است - نتوانسته ايم به موازات ورود به تونل مراحل گذارى كه قرار است، بالاخره روزي ما را به مدرنيته برساند، نه در زندگى فردى و نه در حيات اجتماعى مان نهادينه كنيم و از همين نقطه است كه فقدان درك خود از معانى مدرن وقت و زمان را و در نتيجه عدم توانايى خود در برنامه ريزى، زمانمندى و زمان بندى ، و نيز «تسهيم به نسبت» عنصر بدون جايگزينى همچون وقت را ، با گزاره هاى بى ربطى چون :«وقت ندارم»، «فرصت سرخاراندن برايم نمانده»، و يا «اى بابا فرصتمان كجا بود» در عين اتلاف بى رحمانه همان زمانهاى در اختيار ، تفسير كرده و به عبارتى به روند خودفريبى فردى و اجتماعى مان دامن مى زنيم.&lt;/div&gt;&lt;div align="right"&gt;اين همه را گفتم كه نتيجه بگيرم: اتفاقاً نه تنها وقت داريم، بلكه دست كم ما ايرانيان، زيادى هم وقت داريم و آنچه كه نداريم درك ودريافتى از اين پديده متعلق به جوامع صنعتى و فراصنعتى معاصر است&lt;/div&gt;&lt;div align="right"&gt;&lt;/div&gt;&lt;div align="right"&gt;خب حالا با اين فرض كه عده اى از ما واقعاً ،هم برنامه ريزى مناسب و هم بهره ورى به قاعده اى از زمان و وقتهاى در اختيار خود داريم اما به دليل نوع حرفه و مشغله هاى خويش، استثنائاً، دچار كمبود وقتيم، به حدى كه فرصتى براى دست كم نيم ساعت «مطالعه مؤثر» در شبانه روز باقى نمى ماند(!) مى خواهم دو پيشنهاد ساده و در عين حال تأثيرگذار - حداقل درتجربه كشورهايى كه آن را عملاً اجرا كرده اند - بدهم ؛ اولى خطاب به علاقمندان بالقوه كتابخواني است و دومى پيشنهادى است براى ناشران و سرمايه گذاران حوزه كتاب &lt;/div&gt;&lt;div align="right"&gt;&lt;strong&gt;الف :&lt;/strong&gt; سازمانها و نهادهاى فعال درعرصه حقوق كودكان در جهان، مدتهاست از طرحى پشتيبانى مى كنند به نام «&lt;strong&gt;تلويزيون خاموش&lt;/strong&gt;». براساس اين طرح ازمردم و خانواده ها خواسته مى شود كه حداقل هفته اى يك روز تلويزيون را خاموش كرده و اوقات خود را در منزل، به خود و كودكانشان اختصاص دهند.بسيارى از پژوهشهاى مرتبط، ثابت كرده اند كه رسانه تلويزيون جداى از جذابيتها و تأثير گذارى هاى غيرقابل تصورش در حوزه آموزش و سمت دهى افكار عمومى و ديگر زمينه هاى مثبت زندگى فردى و اجتماعى ، تأثيرات مخرب و حتى ويرانگرى هم در امر ارتباطات بينافردى اعضاى خانواده، انتقال افكار و احساسات والدين و فرزندان و به انفعال كشيدن مخاطبان در رابطه ي يكسويه شان با رسانه ى سيطره جو و متكلم وحده اى چون تلويزيون به جاى مى نهد.از طرفى بهترين اوقات ما در تعطيلات پايان هفته و يا ساعات استراحت پس از كار و در منزل به تماشاى برنامه هاى تلويزيونى مى گذرد كه اغلب نيز بى هيچ اهميتى تنها به اتلاف زمان منجر مى شود. بنابراين، پيشنهاد به جايى است كه خانواده هاى ايرانى نيز به جنبش گسترده و جهانى &lt;strong&gt;تلويزيون خاموش&lt;/strong&gt; پيوسته و دست كم اين ساعات را نه تنها به ايجاد رابطه و گفت وگو با فرزندان و ديگر اعضاى خانواده اختصاص دهند بلكه بخشى از آن را نيز به مطالعه كتاب بگذرانند. بى ترديد چنين رفتارى را مى شود به عادتى دائمى تبديل و حتى در ساعات فراغت پس از كار، روزانه و در ساعاتى معين نيز اجرا كرد. خواهيد ديد كه چقدر مى تواند تجربه اى لذتبخش و مؤثر، در سوق دادن خود و فرزندان به عادت كتابخوانى از كار درآيد. ضمن اينكه متوجه مى شويد كه چقدر مى توان حتى «وقت اضافى» داشت&lt;/div&gt;&lt;div align="right"&gt;&lt;strong&gt;ب:&lt;/strong&gt; پيشنهاد ديگر من خطاب به سرمايه گذاران و فعالان حوزه چاپ و نشر است &lt;/div&gt;&lt;div align="right"&gt;حداقل از دهه نود ميلادى به اين سو، روشى تحت عنوان" &lt;strong&gt;اوديو بوك&lt;/strong&gt;" چنان در كشورهاى پيشرفته جهان فراگير شد كه امروز به راحتى مى توانيد در بسيارى از شهرهاى اروپا و آمريكا، با كتابفروشى هايى از اين دست و با حجم انبوهى از آثار بزرگ دنيا مواجه شويد." اوديوبوك" يا همان" &lt;strong&gt;كتاب صوتى&lt;/strong&gt; "، روشى است كه ناشران كوچك و بزرگ دنيا، برخى آثار مهجور و بسيارى آثار مهم ، برجسته و پرخواننده تاريخ ادبيات و معاصر را با اجراى گوينده اى مسلط و خوش صدا، بر روى سي دي و كاست و غيره ضبط و به بازار مى فرستند.بدين ترتيب آنهايى كه واقعاً فرصتى براى نشستن و خواندن كتاب در منزل ندارند حتى مى توانند درهنگام رانندگى، آثار موردعلاقه خود را درحقيقت «گوش» دهند. اين طرح باموفقيت تجارى نيز روبرو شده و هم رضايت نويسندگان هم شنوندگان و هم سرمايه گذاران آثار فرهنگى را در پى داشته است.با اين روش شما حتى در منزل و در زمانى كه بايد كار ديگرى انجام دهيد نيز مى توانيد بهترين آثار داستانى دنيا را كلمه به كلمه بخوانيد، يا صحيح تر اينكه بشنويد.از آنجايى كه ما ايرانيان بيش از آنچه كه حوصله - يا عادت - خواندن داشته باشيم، دلبسته شنيدن و اساساً آموزش و فرهنگ شفاهى هستيم، به گمانم چنين رويكردى مى تواند در جامعه  معاصر ما كه از طرفى به سختى نيز دچار كمبود وقت (!) است، با اقبال عمومى مواجه شود&lt;/div&gt;&lt;div align="right"&gt;با همه آن حرفها اما، و با توجه به اين واقعيت مسلم كه هيچ يك از پيشنهادات فوق (اولى به دليل اعتياد خانواده هاى ايرانى به تلويزيون، حتى در مهمانى ها و اوقات صرف غذا و ... و دومى به دليل اينكه هيچ صاحب سرمايه اى در مملكت ما دوست ندارد نفر اول باشد و لذا منتظر مى مانند تا نفر بعدى اجرايش كند، و تازه در صورت موفقيت آميز بودن هم هجوم بى رويه و نسنجيده اى به آن بازار تازه گشايش يافته آغاز مى شود) اجرا نخواهد شد؛ پس بياييم به خودمان لطف كنيم و حداقل هفته اى يك ساعت را در يكى از روزهاى هفته بگذاريم براى خواندن چند صفحه ازيك رمان پليسى ؛ حتي مثلاً از آثار همان خانم آگاتا كريستى اوايل قرن بيست ؛ باور كنيد از زل زدن به تلويزيون خيلى بهتر است&lt;/div&gt;&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/15853477-114692046847506107?l=mehrdadghasemfar.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='replies' type='application/atom+xml' href='http://mehrdadghasemfar.blogspot.com/feeds/114692046847506107/comments/default' title='نظرات پيام'/><link rel='replies' type='text/html' href='http://www.blogger.com/comment.g?blogID=15853477&amp;postID=114692046847506107&amp;isPopup=true' title='3 نظر'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/15853477/posts/default/114692046847506107'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/15853477/posts/default/114692046847506107'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://mehrdadghasemfar.blogspot.com/2006/05/blog-post_114692046847506107.html' title='كتاب نخواني و يكي دو پيشنهاد ساده'/><author><name>مهرداد قاسمفر</name><uri>http://www.blogger.com/profile/07992698871424700094</uri><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='16' height='16' src='http://img2.blogblog.com/img/b16-rounded.gif'/></author><thr:total>3</thr:total></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-15853477.post-114691769764195155</id><published>2006-05-06T15:29:00.000+03:30</published><updated>2006-05-06T15:44:58.110+03:30</updated><title type='text'>فنجان قهوه ي تلخي كه بايد نوشيد</title><content type='html'>&lt;div align="right"&gt;  &lt;br /&gt;&lt;br /&gt;خب اينكه ما در يك برآيند كلى «ملت كتابخوانى نيستيم» را ظاهراً همه توافق كرده ايم؛ اين را مى شود به سادگى از لابه لاى مقالات و نوشته ها، حجم گردش مالى در حوزه نشر و كتاب، آمارهاى رسمى و غيررسمى قابل دسترسى، مصاحبه هاى دوستان اهل بخيه، و حتى گفت وگوهاى عادى با دور وبرى ها و فاميل و همكاران و ... استنتاج كرد&lt;/div&gt;&lt;div align="right"&gt; از يك منظر، چنين اجماعى خيلى هم مايه تأسف نيست! بالاخره توانسته ايم بر سر يك موضوع، به توافقى همه گير، بدون لحاظ كردن امر سياست - در جامعه اى به غايت پيچيده در قضاوتهاى سياسى - برسيم!! بگذريم كه نهايتاً همين توافق به ظاهر عمومى و كاملاً فرهنگى - اجتماعى هم يك  جاهايى در متن و حواشى سر از سياست درمى آورد، چه در زبان مخالفان و چه در ادبيات موافقان اجماع فوق.به عنوان مثال وقتى كه بخش زيادى از ناشران، يكى از دلايل عمده ركود عمومى كتاب را دخالت همه جانبه دولت  در مباحث نرم افزارى و سخت افزارى كتاب ، شامل نظارت بر ذهنيت توليدكنندگان (مميزى و سانسور) گرفته تا مراحل مرتبط با چاپ و نشر مى دانند، بى ترديد امر سياست را عامل اصلى دانسته اند؛ و همينطور مباحثى كه درباب «فقدان سرمايه گذارى بر تبليغ و اشاعه كتاب و كتابخوانى در رسانه مهمى چون صداو سيما» ارائه مى شود و يا بى توجهى دولتها به تجهيز و استانداردسازى كتابخانه هاى عمومى و كتابخانه هاى مدارس و يا چشم پوشى تقريباً كامل از ادبيات معاصر در كتب درسى آموزش و پرورش و مقاطع تحصيلى و ...اما آنچه كه (ضمن پذيرش نكات بالا ) كمتر درباره اش سخن گفته مى شود، اشاره به موانع درونزاى فرهنگى و ظرفيتها و ساختارهاى واقعى آن در ايران معاصر است&lt;/div&gt;&lt;div align="right"&gt;اينكه ملت ما در عمق تاريخى خود كه بوده است و چه بوده است، آن هم در شرايطى كه سرانه مطالعه كتاب در ايران امروز، از يكى دو دقيقه تجاوز نمى كند، بيشتر تعارفاتى است در حد همان ها كه شبانه روز نسبت به هم در كوچه و بازار روامى داريم و البته شانه خالى كردن از سنگينى طاقت فرساى مسؤوليت؛ مسؤوليتى كه (بخصوص در كشوري چون ايران) نه تنها متوجه دولتها و نظام هاى سياسى است ، بلكه در حوزه مسؤوليت پذيرى فردى هم بايد تعريف و پذيرفته شود. اگر اندكى از عادت به «نق زدن هاى اغلب بى حاصل تاريخى» خود دست برداريم و گوشه اى از آينه را به سمت خويش - دقيقاً خودمان - برگردانيم، بد نيست از خود بپرسيم كه« ما چه كرده ايم؟» از من روزنامه نگار و شاعر و قصه نويس و پژوهشگر و فلسفه دان و هنرشناس و غيره و غيره و غيره... بگير بيا تا ناشر و پخش كننده و سرمايه  گذار خيلى خيلى محترم حوزه فرهنگى.&lt;/div&gt;&lt;div align="right"&gt;بله، مى دانم كه دسته اول (نويسندگان و توليد گنندگان آثار) در سرنوشت عمومى اش، همواره درگير غم ويرانگر نان هم بوده است و سرخوردگى ها و روزمرگى ها و پس افتادگى هاى اجتماعى و اقتصادى وكوبيده شده و حيران در پيچ و خم هاى سياست و ... و دسته دوم نيز به سختى گرفتار در ضعف بنيه هاى مالى اش و ساختارهاى سنتى بازار و از اين قبيل. اما منصفانه بايد پذيرفت كه اين همه ي حقيقت نيست. بخشى از اين حقيقت هم به نوع نگاه و پسند شخصى ، باورهاى از مدافتاده ، گاردگرفتن هاى پر ادا و اطوار ، نگاه از بالا به جماعت مخاطب (همان مردم) و تعارض هاى آرمان و واقعيت و فرافكنى هاى از سر سهل انگارى ما اهل قلم و توليدكننده آثار ادبى و فرهنگى هم بازمى گردد. و اين بخش حقيقت اگر نه زهر اما در شكل تلطيف شده اش دستكم فنجان قهوه بسيار تلخى است كه به ناچار بايد نوشيد&lt;/div&gt;&lt;div align="right"&gt;به هر حال در - حداقل نيم قرن گذشته تا به حال-، توليدكننده فرهنگى ما يا خود را چنان در كسوت روشنفكرى فرازمينى پنداشته كه كمتر از پروست و جويس و نيچه و گادامر را نويسنده ندانسته و چه به لحاظ نظرى و چه خروجى در امر توليد ، همين ها را سرمشق كرده است - بماند كه نتيجه اين خروجى ها چقدر نزديك يا به دور از اصل و سرچشمه خود بوده اند - و يا اساساً به كنارى نشسته و ترجيح داده است رداى شريف انكار را به تن كند&lt;/div&gt;&lt;div align="right"&gt;وقتى كه در حوزه ادبيات كودكان، آثار شل سيلوراستاين به فارسى ترجمه شد ، همه انگشت به دندان ماندند از اينكه چه ساده مى توان نابغه اى بود كه خود را صرف جهان به ظاهر پيش پا افتاده كودكان و در عين حال آفرينش جذابيتى بى بديل كرد، اما حتى يكى از نوابغ محترم ما در عمل چنين تلاشى را براى كودكان ايرانى تجربه نكرد؛ وقتى « دنياى سوفى» در زمينه تاريخ انديشه هاى فلسفى از يوستين گاردر ترجمه و منتشر شد باز هم همان تحسين ها از اهل فلسفه برخاست كه حيرتا چقدر به سادگى مى توان مباحث پيچيده را هم به نوجوانى ارائه كرد كه دلمشغول موسيقى و سينما و سرگرمى هاى سن بازيگوش خويش است؛ اما در عرصه توليد داخلى هيچ تجربه مشابه اى در سرزمين پرگهر ما اتفاق نيفتاد؛ به همين سياق است آثار هرى پاتر براى نوجوانان - و البته بسيارى از اقشار كتابخوان در هر رده سنى - ؛ مثالها فراوانند و فرصت اين يادداشت، كوتاه . و كوتاه سخن اينكه فعالان حوزه توليد انديشه و آثار فرهنگى در سرزمين ما، كمتر به عنصر جذابيت، ساده نويسى در عين عمق و غنا و تجربه هاى متنوع براى خلق آثارى كه مخاطبش را نيز در گوشه اى از ذهن، حى و حاضر ببيند اعتنا كرده است. پس دستكم بخشى از بى اعتنايى عمومى به آثار مكتوب در كشور ما را شايد بتوان از همين زاويه درك كرد.&lt;/div&gt;&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/15853477-114691769764195155?l=mehrdadghasemfar.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='replies' type='application/atom+xml' href='http://mehrdadghasemfar.blogspot.com/feeds/114691769764195155/comments/default' title='نظرات پيام'/><link rel='replies' type='text/html' href='http://www.blogger.com/comment.g?blogID=15853477&amp;postID=114691769764195155&amp;isPopup=true' title='0 نظر'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/15853477/posts/default/114691769764195155'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/15853477/posts/default/114691769764195155'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://mehrdadghasemfar.blogspot.com/2006/05/blog-post_06.html' title='فنجان قهوه ي تلخي كه بايد نوشيد'/><author><name>مهرداد قاسمفر</name><uri>http://www.blogger.com/profile/07992698871424700094</uri><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='16' height='16' src='http://img2.blogblog.com/img/b16-rounded.gif'/></author><thr:total>0</thr:total></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-15853477.post-114691610245865720</id><published>2006-05-06T11:03:00.000+03:30</published><updated>2006-05-06T15:23:03.176+03:30</updated><title type='text'>نمايشگاه كتاب تهران و ضرورت يك تلنگر تكراري</title><content type='html'>&lt;div align="right"&gt;&lt;strong&gt;از هفته ي پيش از آغاز نمايشگاه كتاب تهران، فرصت را مناسب ديدم تا به اين بهانه هم كه شده ، نه تنها برخي گزارشها ي اصلي و تيتر يك" ايران جمعه "را به بحث كتاب اختصاص دهيم بلكه خودم نيز سرمقاله هايم را بر همين مقوله متمركز كنم. مجموعه يادداشتهايم را طبق معمول براي مخاطبان اين وبلاگ كه نمي دانم به ايران جمعه دسترسي دارند يا خير ، مي گذارم . ضمن اينكه شخصا معتقدم اهميت اين بحث ازآن"حق مسلم ماست"مشهور هم براي اين سرزمين طلسم شده حياتي تر است&lt;/strong&gt;&lt;strong&gt;&lt;/strong&gt;&lt;/div&gt;&lt;div align="right"&gt;&lt;/div&gt;&lt;div align="right"&gt;&lt;strong&gt;يكم&lt;/strong&gt;&lt;/div&gt;&lt;div align="right"&gt;در آستانه ارديبهشت، عادت كرده ايم در كوران جزرومدهاى سياست و اجتماع و اقتصاد، چند هفته اى را دل بدهيم به بوى خوش كتاب و خبرهاى مرتبط.نوزدهمين نمايشگاه كتاب تهران در راه است و بهانه اى براى آنكه به رسم هميشه، سطر و ستونهاى بيشترى را اختصاص دهيم به كالايى كه گفتنى بسيار دارد و گشايشهايى كمتر.پس، از اين هفته تا پايان نمايشگاه تهران، سرمقاله هاى ايران جمعه بر همين سياق، بر بيش و كمِ مقوله كتاب و متن و حواشى آن در كشورمان _ درحد مقدور _ متمركز خواهدبود&lt;/div&gt;&lt;div align="right"&gt;&lt;strong&gt;دوم&lt;/strong&gt;&lt;/div&gt;&lt;div align="right"&gt;&lt;strong&gt;&lt;span style="color:#ff0000;"&gt;يك پرسش&lt;/span&gt;&lt;/strong&gt;&lt;/div&gt;&lt;div align="right"&gt;براساس آمارهاى رسمى: جامعه ايران جوان است؛ جمعيت باسواد آن رشد قابل ملاحظه اى داشته (دستكم به نسبت همسايگانش)؛ جامعه تحصيلكردگان در سطوح عالى در قياس با چند دهه پيش افزايشى چشمگير نشان مى دهد؛ رشد اقتصادى ۵ تا ۶ درصدى آن را منابع معتبر جهانى نيز هرساله تأييد مى كنند؛ حضور و حتى رشد كمى اينترنت و رسانه هاى جمعى به طور نسبى قابل تأمل است؛ الگوهاى فكرى و شيوه هاى زيستى جمعيت شهرنشين معاصر ايران جهت گيرى _ و الزاماً نه شتاب _ عينى و واضحى به سمت كاركردهاى مدرن از خود نشان مى دهد و...با اينهمه &lt;strong&gt;چگونه است كه كالايى به نام «كتاب» سهمى مهم _ كه هيچ حتى قابل ذكرى&lt;/strong&gt; _ &lt;strong&gt;در سبد خانوار ايرانى ندارد؟&lt;/strong&gt;&lt;/div&gt;&lt;div align="right"&gt;&lt;strong&gt;سوم&lt;/strong&gt;&lt;/div&gt;&lt;div align="right"&gt;يك نظرسنجى اينترنتى(سايت آي كتاب) كه مدعى است از يك جامعه آمارى ۳۲۰۰۰ نفره به دست آمده پاسخ پرسش فوق را چنين مى دهد&lt;/div&gt;&lt;div align="right"&gt;الف: گرانى كتاب21و نيم درصد&lt;/div&gt;&lt;div align="right"&gt;ب: نداشتن اطلاع كافى از چاپ كتاب دلخواه 48ودو دهم درصد &lt;/div&gt;&lt;div align="right"&gt;ج: نداشتن وقت كافى جهت يافتن كتاب دلخواه ۳۰وسه دهم درصد &lt;/div&gt;&lt;div align="right"&gt;همين نظرسنجى پاسخ به پرسشى ديگر كه: آيا تنوع كتاب در كتابخانه ها جوابگوى نياز مراجعين است؟ را ازسوى جامعه آمارى خود چنين اعلام مى كند:الف: بلى-۱۳و چهار دهم درصد&lt;/div&gt;&lt;div align="right"&gt;ب: خير-۷۳وشش دهم درصد&lt;/div&gt;&lt;div align="right"&gt;ج: تاحدودى-۱۳ درصد&lt;/div&gt;&lt;div align="right"&gt;&lt;strong&gt;چهارم&lt;/strong&gt; &lt;/div&gt;&lt;div align="right"&gt;برخى ناشران معتبر كشور در پاسخ به سؤال اصلى اين يادداشت اما، روايت ديگرى دارند.پيش از پاسخ ناشران به اين آمار دقت كنيد&lt;/div&gt;&lt;div align="right"&gt;لف: براساس آمارهاى دولتى در سال ۱۳۸۳ بيش از ۳۹ هزار عنوان كتاب منتشر شده است&lt;/div&gt;&lt;div align="right"&gt;.ب: در كشور ۷۰ ميليون نفرى ايران تاكنون بيش از ۸ هزار پروانه نشر صادر شده است&lt;/div&gt;&lt;div align="right"&gt;ج: به ازاى هر ۹۰۰۰نفر يك ناشر در ايران مشغول به فعاليت است &lt;/div&gt;&lt;div align="right"&gt;د: با آنكه براساس آمار فوق ، متوسط سرانه نشر هريك از دارندگان پروانه نشر ۵ عنوان كتاب مى شود، اما واقعيتها چيز ديگرى را حكايت مى كنند. در كشور تنها حدود &lt;strong&gt;۳۰۰&lt;/strong&gt; ناشر پركار و فعال داريم و درواقع &lt;strong&gt;۷۴ درصد&lt;/strong&gt; توليد كتاب در ايران به وسيله&lt;strong&gt; ۲۸۹&lt;/strong&gt; ناشر انجام گرفته است. يعنى صرفا &lt;strong&gt;۳وشش دهم درصد&lt;/strong&gt; كل ناشران كشور چرخه عمده اقتصاد نشر كشور را دراختيار دارند&lt;/div&gt;&lt;div align="right"&gt;&lt;strong&gt;&lt;/strong&gt;&lt;/div&gt;&lt;div align="right"&gt;&lt;strong&gt;نتيجه گيرى از بند دال&lt;/strong&gt;: بسيارى از دارندگان مجوز نشر، صرفاً يا به دريافت سوبسيد كاغذ يارانه اى و ارائه آن در بازارآزاد اقدام كرده اند و يا به توليد بدون بازاريابى و نيازمخاطب مشغول بوده اند&lt;/div&gt;&lt;div align="right"&gt;با اين مقدمه، پاسخ ناشران به پرسش اصلى ما را بهتر مى توان دريافت&lt;/div&gt;&lt;div align="right"&gt;پس از نمايشگاه كتاب تهران در سال گذشته ۱۱۵ ناشر _ اغلب فعال و معتبر _ در نامه اى خواستار قطع يارانه كاغذ دولتى شدند. چرا كه به اعتقاد آنها اين امر باعث مى شود «&lt;strong&gt;با ايجاد بستر مناسبى براى رقابت مشروع، زمينه رشد ناشران واقعى فراهم و موجب&lt;/strong&gt; &lt;strong&gt;شكوفايى نشر شود و از طرفى قيمت كتاب و آمارهاى اين حوزه را واقعى مى كند&lt;/strong&gt;» به عبارتى به اعتقاد اين ناشران، هرج و مرج بازاركتاب و &lt;strong&gt;تورم توليد&lt;/strong&gt; از يك طرف و &lt;strong&gt;ركود تقاضاى كتاب&lt;/strong&gt; ازسوى ديگر كه باعث سرگردانى هرچه بيشتر مخاطبان بالقوه و بالفعل كتاب مى شود، به دليل فقدان بازارسنجى و مكانيسم هاى مبتنى بر عرضه و تقاضا در مقوله نشر ازسوى ناشران خلق الساعه و غيرحرفه اى و بعضاً سودجو است؛ يا دست كم نقطه آغاز چنان روند و ركودى از همين جاست&lt;/div&gt;&lt;div align="right"&gt;&lt;strong&gt;پنجم&lt;/strong&gt;&lt;/div&gt;&lt;div align="right"&gt;بسيارى از كارشناسان حوزه كتاب اما، مهمترين علل توقف و ايستايى نشر از يك سو و كتاب و كتابخوانى از طرف ديگر را علاوه بر مباحث جدى ساختارى، در تحولاتى چون فقدان عادت جمعى مردم ما به كتابخوانى ، نبود تبليغات مناسب رسانه اى _ بويژه از سوى صدا و سيما ، غريبگى و دورى نهادى چون آموزش و پرورش از راهكارهاى نوين جذب و جلب توجه ميليونها دانش آموز به مسأله اى حياتى به نام كتاب _ صرفنظر از كتب درسى كه خود اغلب گريزاننده اند ـ، كم مايه گى صنعت نشر به دليل عدم حرفه اى گرى و نيز فقدان بنيه قوى مالى و ضعف مفرط و ناكارآمدى چرخه هاى نشر و پخش كتاب در ايران مى دانند.&lt;/div&gt;&lt;div align="right"&gt;&lt;strong&gt;ششم&lt;/strong&gt;&lt;/div&gt;&lt;div align="right"&gt;اردى بهشت، ماه مناسبي است كه شما هم به دلايل ديگر اين پرسش بينديشيد؛&lt;strong&gt; راستى چرا مردم ما كتاب نمى خوانند؟&lt;/strong&gt;&lt;/div&gt;&lt;div align="right"&gt;&lt;/div&gt;&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/15853477-114691610245865720?l=mehrdadghasemfar.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='replies' type='application/atom+xml' href='http://mehrdadghasemfar.blogspot.com/feeds/114691610245865720/comments/default' title='نظرات پيام'/><link rel='replies' type='text/html' href='http://www.blogger.com/comment.g?blogID=15853477&amp;postID=114691610245865720&amp;isPopup=true' title='0 نظر'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/15853477/posts/default/114691610245865720'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/15853477/posts/default/114691610245865720'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://mehrdadghasemfar.blogspot.com/2006/05/blog-post.html' title='نمايشگاه كتاب تهران و ضرورت يك تلنگر تكراري'/><author><name>مهرداد قاسمفر</name><uri>http://www.blogger.com/profile/07992698871424700094</uri><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='16' height='16' src='http://img2.blogblog.com/img/b16-rounded.gif'/></author><thr:total>0</thr:total></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-15853477.post-114027792281197156</id><published>2006-02-18T11:17:00.000+03:30</published><updated>2006-02-18T19:22:02.913+03:30</updated><title type='text'>از معرفت كهن تا سوداگران مد و سرمايه</title><content type='html'>&lt;a href="http://photos1.blogger.com/blogger/819/1461/1600/birdpar63792_01.0.jpg"&gt;&lt;img style="FLOAT: left; MARGIN: 0px 10px 10px 0px; CURSOR: hand" alt="" src="http://photos1.blogger.com/blogger/819/1461/320/birdpar63792_01.0.jpg" border="0" /&gt;&lt;/a&gt;&lt;br /&gt;&lt;a href="http://photos1.blogger.com/blogger/819/1461/1600/birdpar63792_01.jpg"&gt;&lt;/a&gt;&lt;br /&gt;&lt;div align="right"&gt;&lt;br /&gt;&lt;span style="font-size:130%;"&gt;&lt;strong&gt;اول&lt;br /&gt;&lt;/strong&gt;ششصد سالى طول كشيد تا سنت بودايى ـ هندى، راه به تمدن چينى ـ كنفسيوسى ببرد و هشت قرن بعد بتواند با سنت دائويى مسلط بر فرهنگ چين در آميزد و سرانجام به روشى نو در قرون دوازده و سيزده منتهى شود كه بعدها چن يا ذن خوانده شد. روشى كه هم عزلت گزينى مرتاضانه هندى را منسوخ مى كرد و هم خشك انديشى و تعصبات دائويى چينى را به كنارى مى نهاد. اين نگرش نو كه شيوه اى عملگرايانه براى رسيدن به اشراق، روشن شدگى و اوج معرفت عرفانى بود، بزودى راه به انتهايى ترين سرزمين آسيايى نيز كشيد تا اين بار ژاپن را يكسره دگرگون سازد. همين عرفان ذنيستى بود كه از فرهنگ اساطيرى ژاپن پديده اى سراسر متفاوت خلق كرد و از نقاشى ها و معمارى گرفته تا شعر و نمايش و حتى هنر گل آرايى و باغ هاى جادويى و ده ها و صدها گوشه ديگر از اين جزيره دورافتاده را زير تأثير عميق و ژرف خويش برد.&lt;br /&gt;&lt;strong&gt;دوم&lt;/strong&gt;&lt;br /&gt;يكى از روش هاى عملى فرهنگ ذنيستى، چيزى است كه در غرب به مديتيشن مشهور و معروف است؛ و مديتيشن با اندكى اغماض شكل ديگرى از همان چيزى است كه در فرهنگ عرفانى - اسلامى ايران، به مراقبه يا تعمق و نظاره ژرف عرفا بر نفس و جهان درون خويش اطلاق مى شد و طى آن سالك، مراحل معرفتى را گام به گام از فرش تا عرش طى طريق مى كرد.&lt;/span&gt;&lt;/div&gt;&lt;div align="right"&gt;&lt;span style="font-size:130%;"&gt;نردبانهايى است پنهان در جهان &lt;/span&gt;&lt;/div&gt;&lt;div align="right"&gt;&lt;span style="font-size:130%;"&gt;پايه پايه تا عنان آسمان &lt;/span&gt;&lt;/div&gt;&lt;div align="right"&gt;&lt;span style="font-size:130%;"&gt;هر گره را نردبانى ديگر است&lt;/span&gt;&lt;/div&gt;&lt;div align="right"&gt;&lt;span style="font-size:130%;"&gt;هر روش را آسمانى ديگر است /مثنوى، دفتر پنجم&lt;/span&gt;&lt;/div&gt;&lt;div align="right"&gt;&lt;span style="font-size:130%;"&gt;هدف نهايى «مديتيشن» در تفكر ذنيستى و «مراقبه» در نگرش عرفانى، نهايتاً رسيدن به بامى است كه آرامش جان و جهان سالكان و رهروان را پديدار مى سازد؛ كه اولى آن را روشن شدگى يا بودهى مى گويد و در دومى حل و جذب و ذوب شدگى در سير الى الله خوانده شده است. اگرچه از دو منظر و دو پايه متفاوت يكى به چنان مرتبه اى مى رسد و ديگرى به چنان رفعتى برمى شود، كه خارج از اين سطرهاست و نيازمند نوشتارى دقيق و مطول. فرهنگ عرفانى - ايرانى به دلايل بسيار اما، از مرزهاى جغرافيايى خويش، چندان كه شايسته اش بود فراتر نرفت و به جهانيان عرضه نشد اما آنچه كه در شرق آسيا نضج گرفت و به پختگى رسيد، به تدريج هم در غرب و هم در شرق آوازه اى يافت. به نحوى كه پژواك آن را چند دهه اى است از هر سوى به ويژه در سپهر تمدن باختر زمين مى توان شنيد. اما همچنان كه شيوه تفكر سرمايه دارى ميل غريبى به كالايى كردن فرهنگ دارد، روش هاى در بنيان خويش «معنوى - معرفتى» فوق نيز به زودى در بسته بندى هاى تازه اى و تحت عناوين مختلفى نه تنها در جوامع غربى براى فروش عرضه شد كه بازارهاى عامه پسند سرزمين هاى شرقى و آسيايى را نيز - كه خود مادر آن بوده است - را اشباع كرد!&lt;/span&gt;&lt;/div&gt;&lt;div align="right"&gt;&lt;span style="font-size:130%;"&gt;&lt;strong&gt;سوم&lt;/strong&gt;&lt;/span&gt;&lt;/div&gt;&lt;div align="right"&gt;&lt;span style="font-size:130%;"&gt;به ويژه از جنگ جهانى دوم به اين سو و با بالا گرفتن كار مدرنيته و پيامدهاى غول آساى آن، جوامع غربى علاوه بر موهبت هاى مدرنيسم، با بحران هاى تازه اى نيز مواجه شدند كه از آن جمله است فروريزى آرامش درون و سست پايگى عاطفى و روانى آدم هايى كه گويى سربازان جبهه مدرنيسم در كشاكش سربرآوردن جهان نو و مناسبات بى ترحم سرمايه دارى اش بودند تا چيزى ديگر. در چنين كشاكشى، پديدار شدن بحران هويت فردى و رشد اعتراض هاى اجتماعى به ويژه در ميان نسل جوان پس از دو جنگ ويرانگر، باعث شد كه «نگاه به شرق» به موجى تبديل شود كه سراسر مغرب زمين را به يكباره درنوردد. تأليف و نشر سيل آساى كتب و آثارى كه آرامش را در شيوه هاى كهن شرقى و به خصوص هندى و چينى مى يافت و به نسل جديد پيشنهاد مى كرد، يكى از نتايج اين موج بود. گروه ها و چهره هاى معترض اجتماعى و حتى ستارگان موسيقى پاپ - و از جمله مشهورترين آنها بيتلز و... ـ همگى به نوعى به مبلغان نگرش هاى سنتى شرق دور مبدل شدند. كارگاه ها و كلاس هاى يوگا، ذن، مديتيشن و... به سرعتى حيرت آور در همه كشورهاى اروپايى و آمريكايى از هر گوشه سربرآوردند تا شايد پاسخگوى نياز به آرامش از دست رفته اى باشند كه نسل دهه شصت و هفتاد ميلادى آن را مى طلبيد و نمى يافت! و البته موج سازان و مدسازان سرمايه دارى نيز غافل نبودند ، به نحوى كه به زودى مبلغان اغلب هندى و ژاپنى تبار شاخه هاى تفكر بودايى - ذنيستى با سفرهاى مدام و دعوت هاى بى شمارى روبرو شدند كه نتيجه اش، تبديل شدن اين متوليان معنويت(!) به چيزى درحد مد و يا ستارگانى همسنگ سوپراستارهاى موسيقى پاپ و هاليوود براى آن نسل بود. چهره هايشان بر «تى شرت ها» نقش بست و برنامه هايشان كانال هاى تلويزيونى و برنامه هاى عامه پسند غرب را اشباع كرد. روندى كه هنوز هم و تا اين اواخر در نام ها و چهره هايى چون اشو، ساى بابا، دالايى لاما و... ارائه و ترويج مى شود، و هر يك به طريقى و دليلى در اين ميانه. امواج گسترده مهاجران جوان از اروپا، آمريكا، استراليا و نيوزيلند به سمت خاور دور، آن چنان بود كه اصطلاح &lt;strong&gt;مسافران شرق&lt;/strong&gt; را به آنها اطلاق كردند. جوانانى كه دسته دسته با كوله اى بر دوش و با اميد به كشف آرامش و رهايى ذهن سودايى، خود را به هند و تبت مى رساندند و...&lt;/span&gt;&lt;/div&gt;&lt;div align="right"&gt;&lt;span style="font-size:130%;"&gt;&lt;strong&gt;چهارم&lt;/strong&gt;&lt;/span&gt;&lt;/div&gt;&lt;div align="right"&gt;&lt;span style="font-size:130%;"&gt;اينكه نتيجه آن جريان هاى موسمى و بعضاً پايدار در سرزمين هاى باخترى چه شد، خود دستمايه نوشته اى پژوهشى مى تواند باشد؛ اما آنچه كه امروز در كشورمان و بيشتر در قالب آگهى هاى تبليغاتى هر از گاه شاهديم ، اشكال دست چندم و كم اعتبارى است كه اغلب نه فهمى درست از بنيان هاى مديتيشن و تفكرات ديرپاى خاور دور دارند و نه حتى ريشه هاى اصيل فرهنگ مراقبه «عرفانى - ايرانى» را دريافته اند. در عوض با تمسك به ادعاهاى محيرالعقولى چون آموختن توانايى ذهن خوانى (!) و يا ياد دادن فنون هيپنوتيزم و خود هيپنوتيزم و يا آموزش مدى تيشن در پنج جلسه (!) و... پيش از هرچيز به كاسبى و گاهى كلاهبردارى از چنين بازارى مشغولند. رواج كلاس هاى ريز و درشتى از اين قبيل در سطح جامعه ما، اغلب نه تنها به نتيجه دلخواه مراجعه كنندگانش نخواهد انجاميد بلكه وسيله اى است براى رواج سطحى نگرى و كژآموزى مفاهيمى در اصل عميق كه دست يابى روشمند به آن، خود نيازمند سال ها تفكر و تلاش و صبر و پايدارى است و نه كالايى ارزان، در بازار دست فروشان كاسبكار&lt;/span&gt;.&lt;/div&gt;&lt;div align="right"&gt;گزارش اصلى اين شماره ايران جمعه در &lt;a href="http://www.iran-newspaper.com/1384/841128/html/pdf.htm"&gt;صفحات داخلى&lt;/a&gt; به مرورى به همين موضوع اشاره دارد.&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;مطلب فوق پيش از اين درسرمقاله &lt;a href="http://www.iran-newspaper.com/1384/841128/html/politics.htm#s582147"&gt;ايران جمعه&lt;/a&gt; شماره بيست و هشتم بهمن به چاپ رسيده است #&lt;/div&gt;&lt;a href="http://www.iran-newspaper.com/1384/841128/html/politics.htm#top"&gt;&lt;/a&gt;&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/15853477-114027792281197156?l=mehrdadghasemfar.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='replies' type='application/atom+xml' href='http://mehrdadghasemfar.blogspot.com/feeds/114027792281197156/comments/default' title='نظرات پيام'/><link rel='replies' type='text/html' href='http://www.blogger.com/comment.g?blogID=15853477&amp;postID=114027792281197156&amp;isPopup=true' title='10 نظر'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/15853477/posts/default/114027792281197156'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/15853477/posts/default/114027792281197156'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://mehrdadghasemfar.blogspot.com/2006/02/blog-post_18.html' title='از معرفت كهن تا سوداگران مد و سرمايه'/><author><name>مهرداد قاسمفر</name><uri>http://www.blogger.com/profile/07992698871424700094</uri><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='16' height='16' src='http://img2.blogblog.com/img/b16-rounded.gif'/></author><thr:total>10</thr:total></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-15853477.post-113923498259454511</id><published>2006-02-06T17:05:00.000+03:30</published><updated>2006-02-12T16:02:58.803+03:30</updated><title type='text'>ادبيات محفلي</title><content type='html'>&lt;div align="right"&gt;&lt;span style="font-size:100%;"&gt;&lt;strong&gt;از طرف ايسنا يا همان خبرگزاري دانشجويان تماس گرفتند تا در باره پديده" &lt;a href="http://branch.isna.ir/mainkhouzestan/NewsView.aspx?ID=News-36454"&gt;ادبيات محفلي&lt;/a&gt;" گفت و گويي كنند.پيش از اين، چند بار ديگر هم درباره مسايل مرتبط با ادبيات معاصر با همين خبرگزاري گپ و گويي كرده بودم(&lt;/strong&gt;&lt;/span&gt;&lt;span style="font-size:100%;"&gt;&lt;strong&gt;&lt;a href="http://branch.isna.ir/mainkhouzestan/NewsView.aspx?ID=News-28506"&gt;+&lt;/a&gt;) ( &lt;a href="http://www.isna.ir/Main/NewsView.aspx?ID=News-640996"&gt;+&lt;/a&gt;)&lt;/strong&gt;&lt;/span&gt;&lt;span style="font-size:100%;"&gt;&lt;strong&gt; كه متاسفانه ، خيلي راضي ام نمي كرد. علتش هم صرفا يك چيز بود : سهل انگاري در تنظيم حرفه اي خبر و صورتبندي مناسب حرفهايي كه ميان ما رد و بدل شده بود(همكاران من مي دانند كه حياتي ترين قسمت در فرايند كسب خبر همين بخش نهايي است). آخرين بار درباره آتشي بود كه من در بخشي از حرفهايم گفته بودم " آتشي پس از نيما، مهمترين شاعر ما در پرداختن به مقوله &lt;span style="color:#990000;"&gt;بومي نگاري&lt;/span&gt; و وارد كردن قاعده مند و غير تصنعي" &lt;span style="color:#990000;"&gt;عناصر ، اشيا و تخيل محيطي&lt;/span&gt;" به شعر معاصر بوده ؛ اما در تنظيم خبر و حتي تيترخبر شده بود : آتشي مهمترين شاعر پس از نيما بوده است! كه البته غير دقيق بودن چنين جمله اي احتياج به استدلال ندارد ؛ بگذريم . به هر حال اينبار خوشبختانه چنان مشكلاتي روي نداد و همينجا به خاطرش از آنها سپاسگزارم &lt;/strong&gt;&lt;/span&gt;&lt;/div&gt;&lt;div align="right"&gt;&lt;span style="font-size:100%;"&gt;&lt;strong&gt;بحث" ادبيات محفلي" اما – به دليل اهميت تاثير گذارش بر زوايا و حواشي ادبيات معاصر ايران - از آن مقولاتي است كه من حرفها و مستندات زيادي در باب آن دارم و لذا از باز شدن بحثي در اين باره استقبال مي كنم . آخرين ضايعات اين محفل گرايي هاي آلوده وطني نيز – البته از نوع حقيرانه و عوامانه آن كه من به همين علت هرگز دوست نداشته ام درباره اش مشخصا چيزي بنويسم يا حرفي بزنم - همين ماجرايي بود كه اخيرا در قضيه سفر چند آدم دست چندم به فرانسه آن هم به عنوان نمايندگان شعر معاصر ايران!!!! مطرح و نقش آدمهايي مثل سپانلو و كاشيگر در آنها نقل محافل شد . بحث ادبيات محفلي و آسيب شناسي آن اما مقوله اي بسيار گسترده و حتي در خور يك پژوهش و پايان نامه دانشگاهي - در كشورهايي مثل ما - است. با اين همه من -در متني كه در پي مي آيد - در چند سطر سعي كرده ام، رد پا هاي كلي آن را نشان دهم. اميدوارم بزودي فرصتي دست دهد كه مبسوط تر و حتي با ذكر مصاديق در اين باره بنويسم&lt;/strong&gt;&lt;/span&gt;&lt;/div&gt;&lt;span style="font-size:130%;"&gt;&lt;div align="right"&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;ادبيات محفلي اصطلاحي است كه- در يك بررسي اجمالي- دستكم به دو گونه رفتار جمعي در حوزه فعاليتهاي ادبي مي تواند اطلاق شود&lt;br /&gt;گونه اول ناظر بر شكل گيري حلقه هاي ادبي در ميان عده اي از اهل قلم است؛ در اين رابطه معمولا عده اي كه به لحاظ فكري و تعاريف بنياني به نوعي" اجماع و تباين" رسيده اند گرد هم جمع مي شوند كه گاه ممكن است كار از كافه نشيني و نشستهاي خانگي به اعلام هويت و حضور در عرصه عمومي هم بينجامد.&lt;br /&gt;در اين نوع اخير- و در بهترين حالت – با نشستهايي منظم وهد فمند ، حلقه هاي مذكور سعي در تبيين ديدگاهها و تعاريف خويش مي كنند كه مي تواند در نهايت به صدور بيانيه هايي ماندگار و حتي تولد سبكها و مكاتب جريان ساز هم منجر شود(يا نشود) . "سور رئاليستها" در ميانه قرن بيستم و تا حدودي" شاعران شعر حجم" در كشور خودمان نمونه هايي از اين نوع شكل گيري محافل نام و نشان دار ادبي بوده اند ؛‌ و پر واضح است كه با تفاوتهاي كيفي و كمي بسيار&lt;/div&gt;&lt;div align="right"&gt;اما حالت دوم به نوعي" &lt;span style="color:#000066;"&gt;پديده سرطاني&lt;/span&gt;" اطلاق مي شود كه از دل آن عده اي با فضا سازي به نفع خودي ها و تخريب و حذف هر آنكه خارج از دايره "&lt;span style="color:#000066;"&gt;روابط&lt;/span&gt;" است پديد مي آيند.&lt;br /&gt;اين جماعت بر خلاف گروه اول كه شكل گيري شان گاه مي تواند به توسعه زواياي نا مكشوف و گستره نگاه و فرهنگ زمانه منجر شود، بيشترين توان خود را اما معطوف به " از عرصه خارج كردن!" رقباي فرضي و آدمها و صداهايي مي كند كه معمولا يا به گونه اي مستقل و نجيبانه و به دور از هياهو سعي در خلق و آفرينش آثار خويش دارند و يا حاضر به باج دادنهاي حقيرانه به &lt;span style="color:#000066;"&gt;جماعت &lt;/span&gt;&lt;span style="color:#000066;"&gt;هوچي&lt;/span&gt; نشده اند&lt;/div&gt;&lt;div align="right"&gt;اينها عده اي هستند كه – صرفنظر از استعدادي كه دارند يا ندارند- ييش از دغدغه هايي چون ذات و لذت آفرينش و يا مشاركت درفرايند" امكان سازي" به نفع هنر و فرهنگ معاصر خويش ، بيشتر دلمشغول بازي حذفي و يارگيري هاي موسمي خويشند.&lt;br /&gt;انواع اينگونه محافل را نسل ما در دهه هفتاد بسيار شاهد بود. و اين در شرايطي است كه" &lt;span style="color:#000066;"&gt;تجربه هاي عام آن دهه&lt;/span&gt;" بيشترين دريچه ها را – نسبت به دو دهه پيش از خود- به روي شعر و ادبيات ايران توانست بگشايد.&lt;br /&gt;اما شوربختانه شاهد شكل گيري چنان رفتارهاي سرطاني نيز بوديم ؛ شاهد آدمها و محافل متوسطي كه كميت را دليل بر اهميت خود مي دانست! با آثاري اغلب" ميانمايه" و البته انبوهي از توضيحات الصاقي به جاي نقد، كه درآنها وقيحانه سعي در گونه اي تاريخسازي مجعول با تكنيك" &lt;span style="color:#000066;"&gt;مكرر كردن نام رفقاي عضو در شركت سهامي خاص&lt;/span&gt;" داشتند والبته هنوز هم اگر فرصتي دست دهد دارند.&lt;br /&gt;اين نوع" ادبيات محفلي" همواره و صرفا متكي بر" &lt;span style="color:#000066;"&gt;توسعه نايافتگي جمعي&lt;/span&gt;" است كه مي تواند به حيات تصنعي خويش ادامه دهد. ريشه هاي شكل گيري آن نيز از منش وخاستگاه&lt;span style="color:#000066;"&gt;" روستايي/ پيشا مدرن" و "غير مدني" اعضا&lt;/span&gt; و شركا آب مي خورد؛ گيرم كه ويترين را با كلمات و واژگاني به عاريت گرفته از بارت و باختين و دريدا آراسته باشند. و اين البته خود نماد و نشانه اي است از جوامع در حال بحران و گذار.&lt;br /&gt;و نهايتا بگويم كه اين نوع از" ادبيات محفلي" در اغلب نمونه هاي خود: متوهم- فرصت طلب- مخرب – كوته بين- هتاك- سطحي- خودنما- هوچي- انحصارگر – عميقا غيردموكراتيك و به شدت وابسته به حاشيه و جنجال سازي هاي به ظاهر حق به جانب است. و دستكم من هرگز در چنين محافلي شاعري مستقل و با بن مايه هاي قوي در انديشه و نگاه نديده ام ؛ كه اگر بود با فروخفتن امواج تقلبي مي توانست به حيات پر انرژي و سالم خود ادامه دهد. با اين همه چه جاي نگراني كه به قول نيما :&lt;span style="color:#990000;"&gt; آنكه غربال به دست دارد از پي&lt;/span&gt; &lt;span style="color:#990000;"&gt;كاروان مي رسد&lt;/span&gt; &lt;/span&gt;&lt;/div&gt;&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/15853477-113923498259454511?l=mehrdadghasemfar.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='replies' type='application/atom+xml' href='http://mehrdadghasemfar.blogspot.com/feeds/113923498259454511/comments/default' title='نظرات پيام'/><link rel='replies' type='text/html' href='http://www.blogger.com/comment.g?blogID=15853477&amp;postID=113923498259454511&amp;isPopup=true' title='1 نظر'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/15853477/posts/default/113923498259454511'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/15853477/posts/default/113923498259454511'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://mehrdadghasemfar.blogspot.com/2006/02/blog-post.html' title='ادبيات محفلي'/><author><name>مهرداد قاسمفر</name><uri>http://www.blogger.com/profile/07992698871424700094</uri><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='16' height='16' src='http://img2.blogblog.com/img/b16-rounded.gif'/></author><thr:total>1</thr:total></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-15853477.post-113846229481183046</id><published>2006-01-28T18:37:00.000+03:30</published><updated>2006-01-28T19:11:27.813+03:30</updated><title type='text'>سينماي كم بضاعت واهميت رويكرداجتماعي</title><content type='html'>&lt;div align="right"&gt;&lt;br /&gt;&lt;span style="font-size:130%;"&gt;&lt;br /&gt;اين يادداشت در نيمه هاى جشنواره فيلم فجر است كه نوشته مى شود؛ پنج - شش روزى از جشنواره را پشت سر نهاده ايم و چند روزى ديگر تا پايان نمانده است؛ پس به طور نسبى مى توان درباره فضاى عمومى آثارى كه سال آينده سينماهاى كشور را در قبضه خواهند داشت سخن گفت.به خاطر دارم كه در جشنواره هفدهم يعنى سال ۷۷ بود كه فيلمهاى قرمز (جيرانى) و دوزن (ميلانى) موجى از استقبال سينماگران و ايضاً سينمادوستان را بدرقه راه سينماى اجتماعى تازه اى كرد كه داشت كم كم شكل مى گرفت. جريانى كه عليرضا داوودنژاد و البته رخشان بنى اعتماد بر كوره آن دميدند تا تك فيلم هاى شاخصى نيز از راه برسند كه اين عرصه را ارتقاى افزونترى ببخشد؛ از آن جمله اند عروس آتش (سينايى)، سگ كشى (بيضايى)، زير نور ماه (ميركريمى)، نفس عميق (شهبازى) و چندتايى ديگر.سينماى اجتماعى در اين دور تازه، از قلمرو شبه ملودرام هاى دهه شصتى و نيز نيمه نخست دهه هفتاد - پاى به حوزه اى نهاد كه عبور از برخى محدوديت هاى پيشين، صراحت و شهامت در ارائه سوژه ها، نگاه تند و تيز نقادانه و واقعى تر ديدن انسان معاصر ايرانى به ويژه زنان شهرى از مشخصه هاى بارز آن شد.اين فرايند پرشتاب اما، با تغيير و تحولاتى كه در عرصه اقتصاد سينما و كم ميلى مخاطبان به مديوم سينما روى داد، به يكباره ركودى چندساله را در پى داشت؛ به طورى كه دهه هشتاد - صرفنظر از تك فيلم هاى قابل اعتنا و ماندگار - رنگ و بوى ديگرى به خود گرفت. سرريز آثار كم مايه و بى دغدغه كه از هر راه در پى جلب تماشاگر به سالنها بودند پيامد همان چرخش قلمداد شد. آثار كميك و ملودرام هاى «پرساز و سوز»، در دستور كار تهيه كنندگان نگران بازگشت سرمايه قرار گرفت؛ به گونه اى كه جشنواره هاى فيلم فجر اين سالها نيز تنها دلخوش به همان يكى دو فيلم - ارزشمند - درهر دوره خود برگزار شدند.امسال اما جشنواره بيست و چهارم - على رغم انتظار وپيش فرض ها - لحن متفاوتى از خود نشان داد: «سينماى نقاد اجتماعى» دوباره بازگشت نسبى خودرا اعلام كرد؛ بديهى است كه در حد مقدورات اما تا همين حد هم مايه كمى دلگرمى است.فارغ از ارزشگذارى هاى محتوايى و فنى، آثارى چون به نام پدر حاتمى كيا،تقاطع ابوالحسن داوودى، آفسايد پناهى، ستاره هاى جيرانى، چهارشنبه سورى فرهادى، به آهستگى ميرى، هوو از داوودنژاد، كافه ستاره سامان مقدم، يك شب نيكى كريمى، زمستان است رفيع پيتز ، خانه روشن وحيد موساييان، دم صبح حميد رحمانيان و عصر جمعه مونا زندى آثارى هستند كه دستمايه خود را مستقيماً معطوف به مسائل اجتماعى پيرامون خود كرده اند. جشنواره هنوز تمام نشده است و من مطمئن نيستم كه از اين بابت چقدر نصيب اعتلاى سينماى ايران خواهد شد. از طرفى اكران عمومى و گسترده اين آثار و از سوى ديگر ته نشين شدن طعم و لحن اين آثار در متن سينماى كشورمان است كه داورى را آسانتر خواهد كرد؛ با اين همه نمى توان خوشحال نبود كه حال و هواى سينماى ما، سمت گيرى اجتماعى خود را دوباره دارد تقويت مى كند.به ويژه كه ضعف مفرط اين سينما در پرداخت هاى كميك، اكشن و يا حتى ملودرام هاى محكم و موفق - ژانرهاى دشوارترى چون هارور، نوآر و ... كه بماند - راهى ديگر براى سينماى كم بضاعت مابه لحاظ فنى و نوآورى هاى خلاقانه، در رقابت با استانداردهاى جهانى نمى گذارد؛ دست كم تا اطلاع ثانوى.به گمان من، سينماى ما با شرايط پيش گفته، تنها با همين حفظ وجوه هوشمند اجتماعى خويش است كه قادر به ادامه حياتى شرافتمندانه خواهد بود.وجوهى كه اگر حلقه سليقه ها آن را تنگ نكند، مخاطبان انبوه خود را به راحتى به چرخه راكد سينماى ملى تزريق خواهد كرد.تا اين لحظه، نظرخواهى هاى مردمى نيز مؤيد همين ادعا بوده است؛ تا امروز چهارشنبه سورى، تقاطع ،به نام پدر و به آهستگى توانسته اند بيشترين توجه مخاطبان عام جشنواره را جلب كنند و نكته قابل تأمل، نزديكى اين استقبال عمومى با آراى شفاهى نويسندگان و منتقدان سينمايى جشنواره است.قطعاً تا پايان فستيوال ده روزه، اين آرا جابه جا خواهد شد. اما به نظر نمى رسد كه تغييرات معنادارى در اقبال بينندگان به مضامين اجتماعى روى دهد. فراموش نكنيم كه صاحبنام ترين سينماگران ما نيز اغلب با آثار اجتماعى خود جايگاه امروزين خويش را تثبيت كرده اند. فيلم هاى شاخص و ماندگار تاريخ سينماى ايران و فيلمسازانى چون بيضايى، تقوايى، مهرجويى، كيميايى، مخملباف، حاتمى كيا، مجيدى، فرمان آرا، تبريزى، ملاقلى پور، بنى اعتماد و ... همگى از مسير شاخك هاى حساس اجتماعى خويش، نام و آثارشان را از لابيرنت يكصدساله سينماى ايران بركشيده اند.در سر مقاله ويژه نامه ايران براى همين جشنواره كه شنبه گذشته منتشر شد نوشته بودم كه اين جشنواره، نسل سوم سينماى پس از انقلاب را نيز بيش از هميشه در معرض نگاه قرار داده است؛ و اينجا آرزو مى كنم كه استعدادهاى اين نسل، به پشتوانه اى براى سينماى هوشمند ما تبديل شوند و نه سرخوردگانى پناه برده به جريان سهل انگار و روند تحميق تهيه كنندگان كم حوصله هردم فزاينده.&lt;br /&gt;&lt;/span&gt;&lt;/div&gt;&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/15853477-113846229481183046?l=mehrdadghasemfar.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='replies' type='application/atom+xml' href='http://mehrdadghasemfar.blogspot.com/feeds/113846229481183046/comments/default' title='نظرات پيام'/><link rel='replies' type='text/html' href='http://www.blogger.com/comment.g?blogID=15853477&amp;postID=113846229481183046&amp;isPopup=true' title='6 نظر'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/15853477/posts/default/113846229481183046'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/15853477/posts/default/113846229481183046'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://mehrdadghasemfar.blogspot.com/2006/01/blog-post_28.html' title='سينماي كم بضاعت واهميت رويكرداجتماعي'/><author><name>مهرداد قاسمفر</name><uri>http://www.blogger.com/profile/07992698871424700094</uri><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='16' height='16' src='http://img2.blogblog.com/img/b16-rounded.gif'/></author><thr:total>6</thr:total></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-15853477.post-113732599035248805</id><published>2006-01-15T15:16:00.000+03:30</published><updated>2006-01-15T15:46:17.513+03:30</updated><title type='text'>بدون شرح</title><content type='html'>&lt;div align="right"&gt;&lt;span style="font-size:100%;"&gt;معناي عميق حرمت انسان!! &lt;/span&gt;&lt;a href="http://www.baztab.ir/news/33542.php"&gt;&lt;span style="font-size:100%;"&gt;بدون شرح&lt;/span&gt;&lt;/a&gt;&lt;/div&gt;&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/15853477-113732599035248805?l=mehrdadghasemfar.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='replies' type='application/atom+xml' href='http://mehrdadghasemfar.blogspot.com/feeds/113732599035248805/comments/default' title='نظرات پيام'/><link rel='replies' type='text/html' href='http://www.blogger.com/comment.g?blogID=15853477&amp;postID=113732599035248805&amp;isPopup=true' title='2 نظر'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/15853477/posts/default/113732599035248805'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/15853477/posts/default/113732599035248805'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://mehrdadghasemfar.blogspot.com/2006/01/blog-post.html' title='بدون شرح'/><author><name>مهرداد قاسمفر</name><uri>http://www.blogger.com/profile/07992698871424700094</uri><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='16' height='16' src='http://img2.blogblog.com/img/b16-rounded.gif'/></author><thr:total>2</thr:total></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-15853477.post-113577112560047215</id><published>2005-12-28T14:08:00.000+03:30</published><updated>2005-12-28T18:06:23.536+03:30</updated><title type='text'>تصادف ؛ فيلمي كه بايد ديد</title><content type='html'>&lt;a href="http://photos1.blogger.com/blogger/819/1461/1600/crash.jpg"&gt;&lt;img style="FLOAT: left; MARGIN: 0px 10px 10px 0px; CURSOR: hand" alt="" src="http://photos1.blogger.com/blogger/819/1461/320/crash.jpg" border="0" /&gt;&lt;/a&gt;&lt;br /&gt;&lt;div align="right"&gt;&lt;span style="font-size:130%;"&gt;اينكه بخشي از جامعه ي بشري – بدون تقسيم بندي جغرافيايي مي گويم- كم كم نشانه هايي بروز مي دهد دال بر اينكه دريافته است " آنچه در تمامي تاريخ اش بديهيات قلمداد مي كرده و يا حقيقت محض اش مي پنداشته ، در واقع چيزي نبوده مگر شكلي از اشكال بي شمار" ، دستاوردي است گران كه در پي قرنها قضاوت خونبار و تقسيم جهان به "ما" و "ديگران" به چنگ آورده است&lt;br /&gt;اگرچه بشريت در مجموع ، هنوز از جهان بيني و بينشهاي اسطوره اي يكسره دل نكنده است و به موقعيت مدرن نپيوسته – حتي در جوامع بسيار پيشروتر به لحاظ صورتبندي و بن مايه هاي تفكر – اما بايد پذيرفت كه عبور جهان از" قطعيتها ي پيشا مدرن" به سمت" نسبي باوري" و" جهان ژلاتيني" ، ديري است كه حركت گاه بطئي و گاه شتابان خود را آغاز كرده است&lt;br /&gt;در اين مسير شايد هنر – به دليل ماهيت زيبايي شناسانه اش - و واسطه هاي آن از جمله سينما ، مي توانند بر مخاطبان عام خويش تاثيري ماندگارتر بگذارند تا انبوه آثار فلسفي و نظري. آثاري كه كارشان نه ترويج عا م بلكه تبيين ، تحليل ، صورتبندي و در نهايت نهادينه كردن دستاوردها و پارادايم هاي اجتماعي و انديشگي در سطوح عالي تر تفكر ورزي است &lt;/span&gt;&lt;/div&gt;&lt;div align="right"&gt;&lt;span style="font-size:130%;"&gt;به هر حال انگيزه ي اين چند سطر آغازين ، براي اشاره به فيلمي بود كه ديشب ديدم:"&lt;a href="http://www.imdb.com/title/tt0375679/"&gt; &lt;strong&gt;تصادف&lt;/strong&gt;&lt;/a&gt;" ؛ ومي &lt;/span&gt;&lt;span style="font-size:130%;"&gt;خواهم آن را به خوانندگان اين پست پيشنهاد كنم&lt;br /&gt;خيلي ساده ، "تصادف" داستان معدودي از انبوه آدمهاي ساكن آمريكاي امروز و بويژه شهر غول آسايي چون لوس آنجلس است : يك خانواده ي ايراني مهاجر از طبقه ي متوسط ، يك خانواده كارگر مكزيكي ، يك خانواده مرفه سياه پوست ، و جماعتي از طبقات فرودست و ميانه ي سياه پوستان ، چيني و سفيد پوست ، بستر روايتي مي شوند" تو در تو" و تكان دهنده .  &lt;strong&gt;&lt;a href="http://www.imdb.com/name/nm0353673/"&gt;پل هگيس&lt;/a&gt;&lt;/strong&gt; ، كارگردان و فيلمنامه نويس ( همان كسي كه فيلمنامه درخشان" &lt;strong&gt;&lt;a href="http://www.imdb.com/title/tt0405159/"&gt;عزيز ميليون دلاري&lt;/a&gt;&lt;/strong&gt;" را هم براي &lt;strong&gt;&lt;a href="http://www.imdb.com/title/tt0405159/photogallery"&gt;كلينت ايستوود&lt;/a&gt;&lt;/strong&gt; نوشته بود) با اين اثر ثابت مي كند كه نه تنها راه درست رسيدن به عواطف مخاطب و به عبارت روشن تر" گيشه" را بلد است بلكه قادر است كه اثري انساني و شريف در سينماي اغلب سهل انگار امروز بيافريند&lt;br /&gt;او در" تصادف" ، آدمهايش را در وضعيتهاي موازي و متناقضي قرار مي دهد كه واكنشهاي آنها قرار است فضاي نهايي درام را شكل دهند ؛ بهانه ي اصلي هم ظاهرا تبعيض نژادي است ؛ شخصيت كانوني هم وجود ندارد ؛ و نكته ي كليدي اينكه همه چيز در دو سطح بيروني و دروني مي گذرد ؛ به نحوي كه آنچه " كاراكتر اصلي" و موضوع تصادف را شكل مي دهد ، نه صرفا روايتي از قهرمان يا ضد قهرماني فرضي، بلكه" برآيند نهايي فيلم" است. و اين " برآيند نهايي فيلم" هرگز در سطح نقد پديده ي تبعيض نژادي در جامعه ي آمريكا ي معاصر – كه در تمام زواياي بيروني اثر نيز تنيده شده است- متوقف نمي شود؛ بلكه كنشي فراتر از پوسته ي بيروني و دم دستي فيلم را هدف قرار داده است.به عبارتي اگر چه نقطه عزيمت فيلم تبعيض نژادي است اما" تصادف" در همان برآيند نهايي پيش گفته ، مي خواهد قطعيت باورها و داوري هاي مخاطب اش را به پرسش و حتي چالش بگيرد. هگيس با" ما" حرف دارد . اثر او سعي دارد كه ما از خود بپرسيم : داوري و قضاوت در جهاني كه به فاصله اي بس كوتاه مي تواند موقعيتها را جا به جا كند، چه ارزشي دارد؟ چطور مي توان به يقين رسيد كه يك مخالف تبعيض نژادي ، الزاما انساني شريف است و يك موجود مهاجم و خشمگين، انساني پست؟ چقدر مي توان باور داشت كه لايه هاي خارجي رفتار نشانه ي دقيقي است از نيت پنهان آدمها؟ معيار هاي مطلق اخلاقگرايي كجاست؟ و اصلا چقدر حق داريم به صراحت بگوييم كه خود را مي شناسيم، و يا ديگري را، آنهم پيش از قرار گرفتن در وضعيتهاي متناقض و پيچيده اي كه آدمهاي مورد قضاوت ما در آن قرار داشته يا دارند؟ و بالا خره اينكه اساسا معيار" فراتر و فروتر"ي آدمها در اين هستي پيچيده ي هزار چهره چيست؟&lt;br /&gt;اگر چه بخشهايي از اين فيلم" احتمالا" به دليل نگاه هگيس به" گيشه" با گونه اي خوشبيني"هپي اند" وار به پايان مي رسد اما كليت اثر وپيچشهاي ظريف و نگاه انساني او، بي ترديد از آن تجربه اي به ياد ماندني خلق مي كند&lt;/span&gt;&lt;/div&gt;&lt;div align="right"&gt;&lt;span style="font-size:130%;"&gt;و نهايتا" تصادف" ياد آور اين جمله ماندگار" ماركس" است كه گفت : &lt;strong&gt;هر آنچه كه سخت است و پايدار، روزي دود مي شود و به&lt;/strong&gt; &lt;strong&gt;هوا مي رود&lt;/strong&gt; &lt;/span&gt;&lt;/div&gt;&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/15853477-113577112560047215?l=mehrdadghasemfar.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='replies' type='application/atom+xml' href='http://mehrdadghasemfar.blogspot.com/feeds/113577112560047215/comments/default' title='نظرات پيام'/><link rel='replies' type='text/html' href='http://www.blogger.com/comment.g?blogID=15853477&amp;postID=113577112560047215&amp;isPopup=true' title='7 نظر'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/15853477/posts/default/113577112560047215'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/15853477/posts/default/113577112560047215'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://mehrdadghasemfar.blogspot.com/2005/12/blog-post_28.html' title='تصادف ؛ فيلمي كه بايد ديد'/><author><name>مهرداد قاسمفر</name><uri>http://www.blogger.com/profile/07992698871424700094</uri><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='16' height='16' src='http://img2.blogblog.com/img/b16-rounded.gif'/></author><thr:total>7</thr:total></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-15853477.post-113422926941857262</id><published>2005-12-10T19:03:00.000+03:30</published><updated>2005-12-28T18:04:40.760+03:30</updated><title type='text'>مرتضي مميز ؛ تنديسي در ميانه ي ميدان</title><content type='html'>&lt;a href="http://photos1.blogger.com/blogger/819/1461/1600/????????.jpg"&gt;&lt;img style="FLOAT: left; MARGIN: 0px 10px 10px 0px; CURSOR: hand" alt="" src="http://photos1.blogger.com/blogger/819/1461/320/%3F%3F%3F%3F%3F%3F%3F%3F.jpg" border="0" /&gt;&lt;/a&gt;&lt;br /&gt;&lt;div align="right"&gt;&lt;span style="font-size:130%;"&gt;طراحى گرافيك نيز، چون هرمقوله نوپديدى در ايران ، جدى ترين روزهاى خود را از سالهاى پس از شهريور ۲۰ بود كه آغاز كرد؛ و آغازگران آن نه گرافيستهاى درس خوانده همين رشته بلكه در واقع نقاشانى بودند كه اگرچه كار اصلى شان بوم و رنگ و سه پايه بود اما در مسير كسب معاش دراين حوزه نيز به فعاليت پرداختند؛ &lt;strong&gt;سيروس امامى ، محمد بهرامى&lt;/strong&gt; و ... از آن جمله اند. همين ناچارى ها بود البته كه تولد واقعى هنر گرافيك را در معنايى كه امروز مى شناسيم تا دو دهه يا كمى بيشتر به تأخير انداخت. اگرچه بايد اذعان كرد كه در همان دهه هاى اوج گيرى اين هنر ، بازهم نام نقاشان است كه گرافيك ايران را در وسعت خويش حمايت مى كند.به هرحال در دهه بيست و بويژه سى، توجه به طراحى گرافيك درواقع مديون توسعه مطبوعات و گشايش هاى سياسى آن سالهاست كه فضايى مى آفريند براى انواع تجربه ها در حوزه تصويرسازى و طراحى و كاريكاتور و ساير بخشهاى مرتبط با خلق آثارى كه در قلمرو گرافيك تعريف مى شوند با نامهايى چون&lt;strong&gt; هوشنگ كاظمى ، پرويز مؤيد عهد، جوادى پور،&lt;/strong&gt; &lt;strong&gt;ملكونيان&lt;/strong&gt; و ...با اين همه هنوز بايد تا دهه ۴۰ صبر كرد تا اولين تجربه هاى جدى طراحى گرافيك به معناى آكادميك آن در ايران متولد شود؛ و درست همين جاست كه نام مميز به مثابه تنديسى در ميانه ميدان رخ مى نمايد تا تقريباً از هرطرف كه بپيچيد مسيرتان يا به او برسد يا از او آغاز شود. حتى اگر ديگرترانى هم باشند - كه بودند - تا در كنار او و در شكوفايى اين هنر در ايران بسيار كوشيده باشند و سهيم؛ كسانى چون&lt;strong&gt; كامران كاتوزيان ، سروژ آكيان، مثقالى ،قباد شيوا، آغداشلو، خسروبيات، ابراهيم حقيقى ، فوزى تهرانى ، محمد پولادى، نيكزاد&lt;/strong&gt; &lt;strong&gt;نجومى ، على اكبر صادقى&lt;/strong&gt; و ...برخي از اين نامها البته پيش از پرداختن به وجوه گرافيك در گستره نام آشنايش، بيشترين تلاش خود را معطوف به ايلوستراسيون و يا طراحى جلد كرده اند و در اين ميانه بازهم مميز بود كه هم اين حوزه و هم حوزه هاى مرتبط ديگر را پوشش داده است. واقعيت اين است كه علاوه بر پيشگامى هاى مميز در بسيارى از عرصه هاى هنر گرافيك ايران كه سابقه كار اصولى او را حتى تا پيش از افتتاح دروس و اصول و فنون آن در دانشكده و مدارس هنرى رسمى به عقب مى برد، پركارى و شوق بى حد و حصر او در اين رابطه است كه چنين موقعيت ممتازى را در تاريخ هنر معاصر ايران براى وى رقم مى زند. طرح روى جلد، صفحه بندى و ايلوستراسيونهاى مميز در مجموعه ها ى كتاب و كيهان هفته از اولين سالهاى دهه پرشوق و شور ،۴۰ گواهى بر همين مدعاست. او همواره پركار و تازه بود و همين نيز باعث مى شد كه هركجا فهمى از فرهنگ به معناى مدرن و معاصرش مى بينى ، امضاى مميز هم هست.آثار او از همان سالهاى نخستين، شكل و فرم هاى تازه اى را به جامعه هنرى - گرافيك - ايران پيشنهاد مى داد. پيشنهادهايى كه نه تنها پذيرفته شد بلكه بعدها از او معلمى ساخت كه شاگردانش بزرگترين حاميان اين عرصه هنرى شدند. در آثار او - مثلاً در همان طرح جلدها و صفحات داخلى كتاب يا كيهان هفته - نه از آن هاشورهاى پنجاه سال گذشته پيش از او خبرى هست و نه از آن تصويرها و چهره هاى باسمه اى بى جان و تخت ؛ در عوض تصويرهاى او با خطوطى سريع و ناگهانى و در موجزترين حد ممكن، به شكل نهايى خويش تبديل مى شدند و فيگورهايش گاه در فرمهايى گروتسك و گاه در اجرايى پريميتيويستى ، فراتر از متنى كه بهانه اش بود، سعى در ايجاد رابطه اى تازه با مخاطب مى داشتند.اغلب آثار مميز نشانگر سرعت دست و ذهن او در رسيدن به ايده نهايى است و در اختصارى كامل كه گاه حتى به «گونه اى تفرعن» از «فرط تسلط» تن مى سايد. اين آثار پس از به پايان رسيدن، گويى پس مانده اى هستند از جوششى بى تاب كه از قلم و احاطه او بر ابزار كارش به جاى مانده اند. او نه فقط در تصويرسازى ها و طراحى هاى جلد و آ رم و ... چنين بود بلكه در پوسترسازى و آفيش هاى سينمايى و... نيز به همين گونه بود. مميز اما نه تنها خود يك تنه بسيارى از تجربه هاى گرافيكى در ايران را ابعاد تازه اى داد بلكه از جمله مهمترين نقش هاى او ايفاى موقعيت يك معلم در اين حوزه بود. او نسلى را تربيت كرد كه اغلب شان امروز از نام آورترين گرافيست هاى كشور محسوب مى شوند. شاگردانش معترفند كه او هرچه داشت به ديگران آموخت و بى دريغ هم مى آموخت؛ &lt;strong&gt;بيژن جناب، ابوالفضل عالى ، شهرزاد اسفرجانى ، على خورشيد پور، وزيريان ، دالوند ، هومن مرتضوى&lt;/strong&gt; و ... تنها انگشت شمار از شاگردان بى شمار او بوده اند.مميز اگرچه آغازگر گرافيك در ايران نبوده اما همين كه حافظه جمعى گرافيك ايران او را شايسته صفت «پدر گرافيك » كشورمان مى شناسد كافى است تا در تاريخ هنر معاصر، امضاى او براى هميشه پاى اين هنر بماند&lt;/span&gt;&lt;/div&gt;&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/15853477-113422926941857262?l=mehrdadghasemfar.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='replies' type='application/atom+xml' href='http://mehrdadghasemfar.blogspot.com/feeds/113422926941857262/comments/default' title='نظرات پيام'/><link rel='replies' type='text/html' href='http://www.blogger.com/comment.g?blogID=15853477&amp;postID=113422926941857262&amp;isPopup=true' title='4 نظر'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/15853477/posts/default/113422926941857262'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/15853477/posts/default/113422926941857262'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://mehrdadghasemfar.blogspot.com/2005/12/blog-post_10.html' title='مرتضي مميز ؛ تنديسي در ميانه ي ميدان'/><author><name>مهرداد قاسمفر</name><uri>http://www.blogger.com/profile/07992698871424700094</uri><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='16' height='16' src='http://img2.blogblog.com/img/b16-rounded.gif'/></author><thr:total>4</thr:total></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-15853477.post-113394785529622081</id><published>2005-12-07T12:23:00.000+03:30</published><updated>2005-12-28T18:14:37.353+03:30</updated><title type='text'>يكي مرا از اين كابوس بيدار كند لطفا</title><content type='html'>&lt;div align="right"&gt;&lt;span style="font-size:130%;"&gt;&lt;strong&gt;ديگر دارم گيج مي زنم از فرط حادثه و مرگ و دلخراشي اين روزگار. باور كنيد لحظاتي هست كه انگار دارم يكي از آن خوابهاي كابوس وار را مي بينم؛ واينجاست كه دلم مي خواهد يكي بيدارم كند ؛ تكانم بدهد؛ يا يك ليوان آب يخ- ناغافل بپاشد توي صورتم . دنيا ديگر دارد به يك تجربه ي" ابزورد" شبيه تر مي شود تا جايي براي زيستن و عشق ورزيدن . نه، جدا دارم كم كم شك مي كنم كه بر اساس آن داستان" ذنيستي-بودايي"، اين به واقع ما هستيم كه دنيايي در پيرامونمان هست و درباره اش مي انديشيم و داريم متعيناتش را مي بينيم و فعال مايشاءاش هستيم، يا نه، اساسا داستان چيز ديگري است و ما در حقيقت اجزا و گو شه ها و بخشهايي از خواب و كابوس يكي ديگر هستيم -مثلا بخشي از خواب يك ماهي قرمز در گوشه اي از اقيانوسي كه نمي شناسيم- و بي خبر از اين واقعيت، خودمان را اينهمه جدي گرفته ايم !!! هر چه كه هست، فهم منطق اين همه فاجعه ي پي در پي ، دارد كم كم دشوار تر از آني مي شود كه در چارچوب ظرفيت آدمهاي عادي بگنجد . هنوز در گذشت آتشي و مميز به ماه نكيشده كه هواپيمايي حامل دهها تن از همكاران ژورناليست ما به سادگي يك شوخي بي مزه، موتور خاموش مي كند تا بيفتد روي ساختماني در همين تهران و صد و اندي آدم در طول همان شوخي بي مزه جزغاله شوند و خلاص . بگذريم كه ساعتي پيش هم خبر مرگ منو چهر نوذري عاملي شد تا پيك سرمست مرگ، به رقص دايمي اش ميانه ی اين ميدان ابلهانه، ادامه دهد . نه ! شما را به خدا يكي مرا تكان دهد، مثل اينكه اين كابوس ول كن نيست &lt;/strong&gt;&lt;/span&gt;&lt;/div&gt;&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/15853477-113394785529622081?l=mehrdadghasemfar.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='replies' type='application/atom+xml' href='http://mehrdadghasemfar.blogspot.com/feeds/113394785529622081/comments/default' title='نظرات پيام'/><link rel='replies' type='text/html' href='http://www.blogger.com/comment.g?blogID=15853477&amp;postID=113394785529622081&amp;isPopup=true' title='0 نظر'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/15853477/posts/default/113394785529622081'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/15853477/posts/default/113394785529622081'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://mehrdadghasemfar.blogspot.com/2005/12/blog-post_07.html' title='يكي مرا از اين كابوس بيدار كند لطفا'/><author><name>مهرداد قاسمفر</name><uri>http://www.blogger.com/profile/07992698871424700094</uri><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='16' height='16' src='http://img2.blogblog.com/img/b16-rounded.gif'/></author><thr:total>0</thr:total></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-15853477.post-113360012798481195</id><published>2005-12-03T10:30:00.000+03:30</published><updated>2006-01-01T21:53:56.146+03:30</updated><title type='text'>تشييع شاعر در شش اپيزود</title><content type='html'>&lt;a href="http://photos1.blogger.com/blogger/819/1461/1600/atashi.1.jpg"&gt;&lt;img style="FLOAT: left; MARGIN: 0px 10px 10px 0px; CURSOR: hand" alt="" src="http://photos1.blogger.com/blogger/819/1461/320/atashi.1.jpg" border="0" /&gt;&lt;/a&gt;&lt;br /&gt;&lt;div align="right"&gt;&lt;strong&gt;&lt;span style="font-size:130%;color:#666666;"&gt;يكم&lt;/span&gt;&lt;/strong&gt;&lt;br /&gt;&lt;/div&gt;&lt;div align="right"&gt;&lt;span style="font-size:130%;"&gt;از حافظ كه به خيابان شهريار پيچيدم، هنوز مانده بود تا در ورودى تالار وحدت؛ اما صداى كوبش سنگين دمام و پاسخ لرزان سنج، به يكباره پرتابم كرد تا خاطرات ساليان دور؛ صدايى كه هميشه براى اهالى جنوب ايران اغلب يك معنى داشت: اعلام يك پايان . پايانى البته، نه از نمونه هاى عادى و روزمره اش - دست كم در خوزستان - بلكه مرگهايى از جنس خموشى نام آورى، بزرگى، شهيدى و البته قديسين مذهبي، و تكايايي كه در تمام ايام تاسوعا و عاشورا، شبانه روز و يكريز، با همين نواى تكان دهنده انگار پايان جهان را اعلام مى كردند و تو را بى تاب تا به هر حال كه بوده باشى، خانه رهاكنى به سودا و جذ به اين كوبش جادويى؛ كوبشى كه موجكوب دريا و آواز اهل غرق و كرشمه پريان و سحر جادوگران سرزمينهاى دور را به ناگاه با خود مى كشاند تا جهان غرقه در پولاد و سنگ تو. كوبشى از جنس اساطير كهن، با لهجه اى سخت اندوهناك و مهاجم؛ لهجه اى كه غريبه نيست، اما سرگذشت غربت آدميان است و پرپر زدنهاى ناچارش در حسى از يك اگزيستانسياليسم بدوى و غريزى&lt;br /&gt;&lt;strong&gt;&lt;span style="color:#666666;"&gt;دوم&lt;/span&gt;&lt;/strong&gt;&lt;/span&gt;&lt;/div&gt;&lt;div align="right"&gt;&lt;span style="font-size:130%;"&gt;به در ورودى تالار كه مى رسم، فريادى از ميانه جماعت به پيشواز حواس مى آيد:- «واويلا سالار مرده...» صدايى كه به نظرم آشناست؛ &lt;strong&gt;غلامحسين سالمى&lt;/strong&gt; مترجم. او هم اهل جنوب است، خرمشهر به گمانم و پيش از آنكه با &lt;strong&gt;حافظ موسوى&lt;/strong&gt; - كه تأييد خبر درگذشت آتشى را يك ساعتى پس از وقوع از همو گرفته بودم - سلامى و كلامى رد و بدل كنيم، انبوه پوسترهاى كوچك و بزرگ از شاعر فقيد توجهم را جلب كرد كه همگى مهر روزنامه اى به نام اعتماد ملى بر خود داشتند، روزنامه اى كه هنوز تنها يك نام است و به نظر مى آمد بيشتر، فرصتى يافته براى تبليغات و... دقيقه اى بعد، در محوطه تالار، &lt;strong&gt;منيرو روانى پور،&lt;/strong&gt; قصه نويس صاحبنام بوشهري دارد سنج مى كوبد!! و به تدريج چنان حس و حالش بالا مى گيرد كه گويى در «مراسم زار» مى گريد و سر تكان مى دهد. اينجا&lt;strong&gt; منيرو&lt;/strong&gt; ديگر همان داستان سراى «&lt;strong&gt;ماكوند و&lt;/strong&gt;»ى ايرانى نيست، او انگار همان خواهر دشتستانى يي است كه گيسوپريش كرده در مرگ برادر. &lt;strong&gt;سالمى&lt;/strong&gt; هم كنارش، سنجى در دست همنوايى مى كند سوگوارى &lt;strong&gt;منيرو&lt;/strong&gt; را و لحظاتى بعد يكى فرياد مى زند : شير بيشه زار مرده&lt;/span&gt;&lt;/div&gt;&lt;div align="right"&gt;&lt;strong&gt;&lt;span style="font-size:130%;"&gt;&lt;span style="color:#666666;"&gt;سوم&lt;/span&gt; &lt;/span&gt;&lt;/strong&gt;&lt;/div&gt;&lt;div align="right"&gt;&lt;span style="font-size:130%;"&gt;جماعت غريبى است. در تمام مراسمي كه از تششييع ديگر اهالي قلم و هنراز ساليان پيش در خاطرم مانده، چنين تركيبى به ظاهر متناقض و حتي در دوره هايي متنافر، در نكوداشت بزرگى از بزرگان ادبيات معاصر نديده بودم. تركيبى كه از &lt;strong&gt;محمد حقوقى&lt;/strong&gt; و&lt;strong&gt; محمود دولت آبادى&lt;/strong&gt; و&lt;strong&gt; مفتون امينى&lt;/strong&gt; و&lt;strong&gt; منيرو روانى پور&lt;/strong&gt; و&lt;strong&gt; صفدر تقى زاده&lt;/strong&gt; و&lt;strong&gt; محمد محمدعلى &lt;/strong&gt;و&lt;strong&gt; شمس لنگرودى &lt;/strong&gt;و&lt;strong&gt; اميرحسن چهل تن&lt;/strong&gt; و&lt;strong&gt; على باباچاهى&lt;/strong&gt; و&lt;strong&gt; رضا سيدحسينى&lt;/strong&gt; بگير و بيا تا &lt;strong&gt;قيصر امين پور&lt;/strong&gt; و&lt;strong&gt; مصطفى رحماندوست&lt;/strong&gt; و&lt;strong&gt; محمدرضا عبدالملكيان&lt;/strong&gt; و&lt;strong&gt; عليرضا قزوه&lt;/strong&gt; و&lt;strong&gt; ساعد باقرى&lt;/strong&gt; و&lt;strong&gt; على اصغر محمدخانى&lt;/strong&gt; و&lt;strong&gt; پورنجاتى&lt;/strong&gt; و&lt;strong&gt; معين&lt;/strong&gt; و&lt;strong&gt; بورقانى&lt;/strong&gt; و غيره و غيره... و البته شايدهم، تازگى همين تركيب نوپديد بود در تشييع شاعر كه جمعى از دوستان سرشناس آتشى را در رفتارى دور از انتظار، از آمدن به اين مراسم بازداشته بود!! نمى خواهم قضاوتى كنم ، اما كاش مى آمدند. آن هم در بدرقه او براى ابد!؟&lt;/span&gt;&lt;/div&gt;&lt;div align="right"&gt;&lt;strong&gt;&lt;span style="font-size:130%;"&gt;&lt;span style="color:#666666;"&gt;چهارم&lt;/span&gt; &lt;/span&gt;&lt;/strong&gt;&lt;/div&gt;&lt;div align="right"&gt;&lt;span style="font-size:130%;"&gt;مراسم آن صبح پنجشنبه به نظر شتابزده مى آمد و بى تدارك و نابرخوردار از برنامه اى منظم، اگرچه چند روزى براى آن فرصت بود. آنان كه دعوت مى شدند براى سخن گفتن، گويى انتظار شنيدن نام خود را نداشتند، پس هر يك تألم خويش را ابراز و حداكثر شعرى از آتشى - بعضاً اولين انتخاب خود را - قرائت مى كردند و تمام؛ بماند خانمى - بسيار متأثر - كه خود را شاگرد استاد معرفى كرد - احتمالاً در همان كلاسهاى كارنامه و... - شعري از آتشى راچنان بد قرائت مى كرد كه معلوم نشد اصلاً براى چه قرائت مى كرد. بالاخره آنجا فرصتى كوتاه بود كه دست كم هر يك ازدوستان نزديك و يا پيشكسوتان شعر و قلم كه معمولاً هم درباره او سخنى نگفته بودند پيش از اين، چند دقيقه اى به گوشه اى از اهميت آتشى اشاره كنند و شعرش و رد پايش در تاريخ معاصر پس از نيما و يا حداكثر خاطره اي از عقايد و منش شاعر، وگرنه آنها كه آنجا حضور داشتند، بى ترديد هم اغلب متألم بودند و هم حتماً كتابى يا شعرى از آتشى خوانده بودند و الخ... با اين همه بهترين حرفها را - به نسبت باقى - از دهان &lt;strong&gt;رضا سيدحسينى&lt;/strong&gt; شنيديم و &lt;strong&gt;محمود دولت آبادى&lt;/strong&gt;؛ و البته &lt;strong&gt;على&lt;/strong&gt; &lt;strong&gt;باباچاهى&lt;/strong&gt; هم شعر «سپيده كه سر بزند» يا همان &lt;strong&gt;فراقي&lt;/strong&gt; آتشى را با قرائتى دلنشين اجرا كرد. اگرچه &lt;strong&gt;دولت آبادى&lt;/strong&gt; نيز در آن هير و وير فرصت را غنيمت شمرد تا «شايعه افسردگى و گوشه گيرى خودش» را تكذيب كند&lt;/span&gt;&lt;/div&gt;&lt;div align="right"&gt;&lt;span style="font-size:130%;"&gt;&lt;strong&gt;&lt;span style="color:#666666;"&gt;پنجم&lt;/span&gt;&lt;/strong&gt; &lt;/span&gt;&lt;/div&gt;&lt;div align="right"&gt;&lt;span style="font-size:130%;"&gt;- درحالى كه بدرقه كنندگان شاعر، در محوطه و خيابان روبروى تالار وحدت در انتظار پايان جلسه و همراهى پيكر او تا امامزاده طاهر - آنگونه كه پيشتر اعلام و حتى گورى هم آماده پذيرفتن جسم شاعر تدارك شده بود - بودند، بازماندگان و برخى همشهريانش در گير و دار بحث ماندن يا بردن كالبد آتشى به زادگاهش بودند، سرانجام هم او را به سرزمين آفتاب و دريا و زار و افسانه هاى پريانش بردند كه به قول خودش از همان نخستين سالهاى كودكى، بر اثر وفور آن همه افسانه (افسانه؟) در پيرامونش، پرى زاده اى بود كه پريان را حتى مى توانست به چشم ببيند با موهاى برهنه و رقصان، اگرچه هرگز كسى حرفهايش را باور نمى كرد &lt;/span&gt;&lt;/div&gt;&lt;div align="right"&gt;&lt;strong&gt;&lt;span style="font-size:180%;"&gt;&lt;span style="font-size:100%;color:#666666;"&gt;ششم&lt;/span&gt; &lt;/span&gt;&lt;/strong&gt;&lt;/div&gt;&lt;div align="right"&gt;&lt;span style="font-size:130%;"&gt;- سال ۱۳۶۸ بود به گمانم و ارديبهشت شيراز و بارانك خردى كه درختان ليمو را تازه مى كرد. مهمانپذير خانه ويلايى آقاى &lt;strong&gt;حجتى&lt;/strong&gt; واقع در كوچه باغى از قصرالدشت، مملوبود از تعدادي نويسندگان و شاعران شيراز و جنوب ايران ؛ &lt;strong&gt;شاپور بنياد، شهريار مندني پور،ابوتراب خسروي،احمد فريدمند ، صمد طاهري ، مسعود طوفان، شاپور جوركش، كيوان نريماني&lt;/strong&gt; و... از آن جمله بودند. اين&lt;strong&gt; حجتي&lt;/strong&gt; مردي بود گشاده دست و گشاده رو كه خانه زيبايش همواره ميزبان&lt;strong&gt; اخوان&lt;/strong&gt; و آتشي بود؛ خود شعر نمي گفت - يا اگر مي گفت در سبكها ي قدما بود- اما از گرد آورد ن شاعران و اهل ادب در خانه اش شوقي مثال زدني داشت. و من جوانك و دانشجويى تازه سال كه از هيجان ديدار شاعر، در آن هواي نيمه سرد بهاري، كف دستهايش عرق كرده بود. &lt;strong&gt;شاپور بنياد&lt;/strong&gt; كنارم بود و اصرار داشت كه حتماً شعرهايم را براى شاعر بخوانم. دقايقي بعد تر به خواسته ي خود آتشي خواندم و سپس ابراز لطف و حمايت بى دريغ شاعر در آن جمع بود كه نگاهها را بيش از گذشته متوجه شعرم ساخت و البته عتاب او به" ناشر"ى شيرازى در جمع كه چرا چنين جوان مستعدي را حمايت نكرده است تاكنون، در چاپ مجموعه اي از شعرش. سرانجام نوبت رسيد به آتشى كه بخواند؛ سكوت بود و لغزش شعله كبريت شاعر برسيگار؛ پكى زد و با صدايى زيبا و گيرا چنين خواند&lt;br /&gt;&lt;/div&gt;&lt;/span&gt;&lt;div align="right"&gt;&lt;span style="font-size:130%;"&gt;&lt;strong&gt;فردا كه چشم بگشايم&lt;br /&gt;‎از تپه روبرو سرازير خواهى شد به آن سوى دامنه اما ‎&lt;br /&gt;پنجره ام براى ابد گشوده خواهد ماند ‎&lt;br /&gt;و سپيده دم ‎&lt;br /&gt;زنبق ها بيدار مى شوند غوطه ور در شبنم ‎&lt;br /&gt;و بوى آويشن و بابونه ‎&lt;br /&gt;از آغوشم خواهد گريخت ‎&lt;br /&gt;كجاى اين دره پرسايه خوابيده بوديم ‎&lt;br /&gt;كه جز صداى تيهوها ‎&lt;br /&gt;و بوى آويشن بر شانه هايم ‎&lt;br /&gt;چيزى به ياد نمى آورم؟‎&lt;br /&gt;هميشه دلهره گمشدنت را داشتم ‎&lt;br /&gt;يقين داشتم وقتى بيدار شوم ‎&lt;br /&gt;تو رفته اى ‎&lt;br /&gt;و زمين ديگرگونه مى چرخد ‎&lt;br /&gt;يقين دارم اما كه خواب نديده ام ‎&lt;br /&gt;كه تو در كنارم بوده اى ‎&lt;br /&gt;كه با تو سخن گفته ام ‎&lt;br /&gt;به سايه دره كه رسيده ايم ‎&lt;br /&gt;تو ساقه مرزنگوشى زير دماغمان گرفته اى ‎&lt;br /&gt;و ديگر ‎&lt;br /&gt;چيزى به يادم نمانده است ‎&lt;br /&gt;هزار فرسنگ راه بريدم ‎&lt;br /&gt;به يك لمحه ‎&lt;br /&gt;صداسب زير رانم بخار شدند ‎&lt;br /&gt;تا به چشمه سار رسيدم ‎&lt;br /&gt;از دور ديده بودمت ‎&lt;br /&gt;به جامه پريان روستا ‎&lt;br /&gt;و در آب زلال لرزان چشمه كه نگريستم ‎&lt;br /&gt;ماهى قرمز شتابناكى به درون بيشه ها خزيد ‎&lt;br /&gt;هزار فرسنگ و صواب به يك لمحه ‎&lt;br /&gt;خستگى مفرطم از اين سفر طولانى است ‎&lt;br /&gt;به يك لمحه ‎&lt;br /&gt;سپيده دم كه ديده گشودم ‎&lt;br /&gt;از تپه روبرو سرازير شدى ‎&lt;br /&gt;به آن سوى دامنه اما ‎&lt;br /&gt;و پنجره ام ‎&lt;br /&gt;براى هميشه گشوده ماند&lt;/strong&gt;. &lt;/span&gt;&lt;/div&gt;&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/15853477-113360012798481195?l=mehrdadghasemfar.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='replies' type='application/atom+xml' href='http://mehrdadghasemfar.blogspot.com/feeds/113360012798481195/comments/default' title='نظرات پيام'/><link rel='replies' type='text/html' href='http://www.blogger.com/comment.g?blogID=15853477&amp;postID=113360012798481195&amp;isPopup=true' title='3 نظر'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/15853477/posts/default/113360012798481195'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/15853477/posts/default/113360012798481195'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://mehrdadghasemfar.blogspot.com/2005/12/blog-post.html' title='تشييع شاعر در شش اپيزود'/><author><name>مهرداد قاسمفر</name><uri>http://www.blogger.com/profile/07992698871424700094</uri><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='16' height='16' src='http://img2.blogblog.com/img/b16-rounded.gif'/></author><thr:total>3</thr:total></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-15853477.post-113320813444499094</id><published>2005-11-28T22:42:00.000+03:30</published><updated>2005-11-29T15:21:09.160+03:30</updated><title type='text'>دو تصوير از يك استاد</title><content type='html'>&lt;a href="http://photos1.blogger.com/blogger/819/1461/1600/317.jpg"&gt;&lt;img style="FLOAT: left; MARGIN: 0px 10px 10px 0px; CURSOR: hand" alt="" src="http://photos1.blogger.com/blogger/819/1461/320/317.jpg" border="0" /&gt;&lt;/a&gt;&lt;br /&gt;&lt;div align="right"&gt;&lt;span style="font-size:130%;"&gt;و ممیز هم رفت&lt;br /&gt;گرافیست واستادی که این روزها کم درباره اش نگفته اند و باز هم خواهند گفت؛ واقعیت این است که&lt;br /&gt;او همانقدر که دوستان و دوستداران بی کم و کاستی داشت, مخالفاني هم برای خود تراشیده بود که کم از دسته ی اول نداشتند؛ والبته در میان این مخالفان و منتقدان کسانی هم یافت می شد که نه کم سواد بودند و هستند و نه از جایگاه تاریخی او بی اطلاع.از آنجا که این روزها به رسم معهود ایرانیان همه در وصف او خواهند نوشت و هر کس گوی سبقت را در مطلق کردن ممیز از دیگری خواهد ربود , من سعی خواهم کرد در این چند سطر , بسیار تلگرافی به دو نکته اشاره کنم که هریک شايد بخشی از نکات وجودی اورا نشان دهد&lt;br /&gt;&lt;strong&gt;اول&lt;/strong&gt;: منتقدان اش بر این باورند که ممیز در این سالها ی اخیر - یا دهه ی اخیر-به شدت تبدیل شده بود به&lt;br /&gt;گاد فادر یا همان پدرخوانده ا ی در گرافیک ایران. به عبارتی هر آنکه از فیلتر او رد نمی شد به هیچ ترتیب دیگری قادر به اثبات خود نبود، یا دستکم در بینالها و نمایشگا ه هاي داخلي  جای معتبری نداشت. و از همین رو بود که هر جوان مستعدی سعی در نزدیک کردن خودش به ممیز داشت تا راه میان بر را از این طریق، رفته باشد.&lt;/span&gt;&lt;/div&gt;&lt;div align="right"&gt;&lt;span style="font-size:130%;"&gt;از طرفی نزدیک شدن بیش از حد ممیز به دم و دستگاه رسمی و مسولان وقت از نظر این منتقدان از دیگر نقاط ضعف ممیز شمرده می شدو باعث حرف و حديث هايي شده بود كه البته خودش هيچگاه به اين حرفهاپاسخ درستي نداد شايد هم برايش اهميتي نداشت .&lt;br /&gt;&lt;strong&gt;دوم&lt;/strong&gt;: یکی از شاگردان و بعدها دوستان نزدیک ممیز که خودش هم نقاش و گرافیست نام آوری است روزی برایم تعریف می کرد که وقتی در سالهای دهه ی پنجاه - به گمانم - از طرف وزارت آموزش و پرورش مسابقه ای برای بهترین طرح پوستر مبارزه با بی سوادی به گرافیستها و نقاشان و طراحان سراسر کشور پیشنهاد شد ، گویا ممیز بلافاصله پس از شنیدن خبر, کاغذی سفید برمی دارد , انگشت شستش را با استامپ آغشته به جوهر می کند ، آن را روی کاغذ می فشارد و سپس با یک ما ژیک سیاه رنگ روی آن اثر انگشت ،  ضربدری می کشد و خلاص ؛ جالب اینکه همین طرح که یکی دو دقیقه ای بیشتر وقت صرفش نشده بود، نه تنها از میان صدها اثر دیگر پذیرفته می شودو جایزه ی پدر و مادر داری را نصیب ممیز می کند بلکه بعدتر از سوی یونسکو هم به عنوان بهترین طرح برای مبارزه با بی سوادی در منطقه، شناخته می شود. اين دوست مشترك اين خاطره را به عنوان تاييدي بر نبوغ و حضور ذهن و البته شناخت عميق مميز از گرافيك برايم تعريف مي كرد&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;خب اینها تصاویر مختلفی است از آدمی به نام ممیز که چه حق با منتقدانش باشد و چه دوستدارانش، حالا در میان ما نیست و آنچه که از او خواهد ماند جایگاه اش در تاریخ هنر ایران است و بس &lt;/span&gt;&lt;/div&gt;&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/15853477-113320813444499094?l=mehrdadghasemfar.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='replies' type='application/atom+xml' href='http://mehrdadghasemfar.blogspot.com/feeds/113320813444499094/comments/default' title='نظرات پيام'/><link rel='replies' type='text/html' href='http://www.blogger.com/comment.g?blogID=15853477&amp;postID=113320813444499094&amp;isPopup=true' title='4 نظر'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/15853477/posts/default/113320813444499094'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/15853477/posts/default/113320813444499094'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://mehrdadghasemfar.blogspot.com/2005/11/blog-post_28.html' title='دو تصوير از يك استاد'/><author><name>مهرداد قاسمفر</name><uri>http://www.blogger.com/profile/07992698871424700094</uri><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='16' height='16' src='http://img2.blogblog.com/img/b16-rounded.gif'/></author><thr:total>4</thr:total></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-15853477.post-113256427220647487</id><published>2005-11-21T12:28:00.000+03:30</published><updated>2005-11-29T15:35:04.236+03:30</updated><title type='text'>سپیده که سر بزند</title><content type='html'>&lt;a href="http://photos1.blogger.com/blogger/819/1461/1600/h%20salmanzadeh%2007.jpg"&gt;&lt;img style="FLOAT: left; MARGIN: 0px 10px 10px 0px; CURSOR: hand" alt="" src="http://photos1.blogger.com/blogger/819/1461/320/h%20salmanzadeh%2007.jpg" border="0" /&gt;&lt;/a&gt;&lt;br /&gt;&lt;div align="right"&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;a href="http://www.irannewspaper.ir/1384/840830/html/back.htm#top"&gt;&lt;/a&gt;&lt;a href="http://www.irannewspaper.ir/1384/840830/html/back.htm#top"&gt;&lt;/a&gt;&lt;br /&gt;&lt;a name="s546084"&gt;&lt;/a&gt;&lt;br /&gt;&lt;strong&gt;سپيده كه سر بزند&lt;br /&gt;نخستين روز روزهاى بی تو ‎&lt;br /&gt;آغاز مى شود*&lt;/strong&gt;&lt;/div&gt;&lt;div align="right"&gt;&lt;strong&gt;&lt;/strong&gt;&lt;/div&gt;&lt;div align="right"&gt;&lt;span style="font-size:130%;"&gt;و سپيده ی امروز بى حضور شاعرى به ما سر زد كه نبودش، فقدان يك نفر نبود؛ نبود باده ی كهنى بود كه از معرفت حافظ تا شيدايى و شوريدگى يك شاعر، تن كشيده و آمده بود، تا ما گاه به حيرت در او بنگريم و گاه به حسرت &lt;/span&gt;&lt;/div&gt;&lt;div align="right"&gt;&lt;span style="font-size:130%;"&gt;آتشى، از نسل شاعرانى بود كه شعر را نه چونان تزئينى در كنار سفره سور بلكه به تمامى بسان &lt;/span&gt;&lt;/div&gt;&lt;div align="right"&gt;&lt;span style="font-size:130%;"&gt;شعله اى بر هستى خود مى خواست.خطى كه آتشى را از اسبى سپيد و وحشى تا امروز امتداد مى داد، &lt;/span&gt;&lt;/div&gt;&lt;div align="right"&gt;&lt;span style="font-size:130%;"&gt;هرم دهشتناك بى تابى انسان بود كه در لابه لاى واژگان، راهى به رؤياى آب مى جست و نمى يافت؛ و &lt;/span&gt;&lt;/div&gt;&lt;div align="right"&gt;&lt;span style="font-size:130%;"&gt;آنچه از چنين سفرى در او به جاى مى ماند، نه اجاقى سرد و نه حتى قرارى در بى قرارى هاى مدامش، &lt;/span&gt;&lt;/div&gt;&lt;div align="right"&gt;&lt;span style="font-size:130%;"&gt;بلكه آتشى بود كه مولانا قرن ها پيش از او در نيستان دانايى برافروخته بود.&lt;/span&gt;&lt;/div&gt;&lt;div align="right"&gt;&lt;span style="font-size:130%;"&gt;آتشى، در زمانه سستى و التقاط ديگر كنشگران شعر، به تمامى شاعر بود و ديگر هيچ. او را گاه روستايى زمختى گم شده در خيابان هاى ناسازشهر مى خواندند و گاه نيماى جنوب؛ گاه معترض و شورشى اش مى دانستند و گاه سر به كار خويش و محافظه كار؛ گاه شاعرى به پايان رسيده اش مى ناميدند و گاه تكيه داده بر صندلى فاخر شعرى بى نقص در تالار ادبيات امروز؛ و ... اما وقتى كه از خودش مى پرسيدى كه كيستى تو؟ پاسخ مى آمد كه؛ من شعرم؛ شعر و نه هيچ يك از چنان كه مى گويند؛ و تو باور مى كردى كه همين است ذات و ماهيت ناب شاعرى كه با چشم هاى كودكانه اش _ بس كودكانه و سرشار _ در توخيره مانده است و به چيزى، جايى ديگر مى انديشد! او در تمام سال هايى كه ميان ما زيست، وجه تمايز آدم ها را يك چيز مى دانست: مهربانى و صفاى جان؛ و همين ميزان دورى و نزديكى اش را به ما _ آدميان پيرامون _ معنا مى داد. روشنفكر بود و عميقاً تر و تازه؛ اما هرگز به تفرعن دل آزارى كه از مختصات جماعتى از روشنفكران نيم قرن اخير ايران بوده و هست، كودكانگى اش را نيالود. شايد بدان خاطر كه «جنون عميق شاعرانه اش»، راه به «تكبر نابخردانه» مى بست.شايد از همين رو بود كه آتشى، براى نسل ما كه از اواخر دهه شصت، دل به شعرى يكسر متفاوت بست، حضورى بود كه تا سال ها تأييد و تكذيب اش، چيزى شبيه حرف آخر بود؛ گيرم بى آنكه بدان اعترافى كنيم؛ اگرچه او بسيار بيش از آنچه تكذيب كند، تأييد كرد؛ و اين بيشتر از هر چيز شايد، نمودى از روشنايى جانش بود.&lt;/span&gt;&lt;/div&gt;&lt;div align="right"&gt;&lt;span style="font-size:130%;"&gt;آخرين بار، يكى دو هفته اى پيشتر از بسترى شدنش بود كه با هم سخنى گفتيم و بزرگوارانه گله كرد كه حالى نپرسيده ام. عذر سفر آوردم، پذيرفت و باز دعوتى از سر مهر داشت به خانه اش؛ اگرچه صدايش از هميشه خش دارتر بود و گرفته تر، اما آخر هفته اى قرار شد او را ببينم كه شنيدم بسترى است و خوابيده بر تختى از تخت هاى بيمارستان. قرار به تعويق افتاده را امروز و فردا مى كردم كه از نابختيارى خود خبر رسيد كه ديگر شعله اى در اجاق نيست&lt;/span&gt;&lt;/div&gt;&lt;div align="right"&gt;&lt;span style="font-size:130%;"&gt;حالا ما از او گذشته ايم يا او از ما؟ &lt;/span&gt;&lt;/div&gt;&lt;div align="right"&gt;&lt;span style="font-size:130%;"&gt;به هر حال, اگر چه آخرين بازمانده غول هاى نسل طلايى شعر پس از نيما هم از نخستين سپيده امروز، در ميان ما نيست اما به اعتبار جانى كه بر سطر سطر شعر و نثرش نهاد، بر اين باورم كه روشنا و گرماى آتش او را هنوز و هميشه در چراغدان شعر سرزمين مان ايران با خود خواهيم داشت&lt;/span&gt;.&lt;/div&gt;&lt;div align="right"&gt;* &lt;span style="font-size:78%;"&gt;&lt;strong&gt;سطرى از شعرفراقی منوچهر آتشى&lt;/strong&gt;&lt;/span&gt;&lt;br /&gt;&lt;a href="http://www.irannewspaper.ir/1384/840830/html/back.htm"&gt;ایران ؛سی ام آبان&lt;/a&gt; &lt;/div&gt;&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/15853477-113256427220647487?l=mehrdadghasemfar.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='replies' type='application/atom+xml' href='http://mehrdadghasemfar.blogspot.com/feeds/113256427220647487/comments/default' title='نظرات پيام'/><link rel='replies' type='text/html' href='http://www.blogger.com/comment.g?blogID=15853477&amp;postID=113256427220647487&amp;isPopup=true' title='0 نظر'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/15853477/posts/default/113256427220647487'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/15853477/posts/default/113256427220647487'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://mehrdadghasemfar.blogspot.com/2005/11/blog-post_21.html' title='سپیده که سر بزند'/><author><name>مهرداد قاسمفر</name><uri>http://www.blogger.com/profile/07992698871424700094</uri><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='16' height='16' src='http://img2.blogblog.com/img/b16-rounded.gif'/></author><thr:total>0</thr:total></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-15853477.post-113247884327285752</id><published>2005-11-20T12:43:00.000+03:30</published><updated>2005-11-28T22:19:54.893+03:30</updated><title type='text'>آرزویی که می توان داشت ،پس :هرایرانی،هفته ای یک کتاب</title><content type='html'>&lt;div align="right"&gt;&lt;a name="s544743"&gt;&lt;/a&gt;&lt;span style="font-size:130%;"&gt;وقتى قطار در ايستگاه زيرزمينى شهر مسكو ، پيش پاى من و مسافران توقف كرد ، هنوز محو زيبايى هاى نقش بسته بر در و ديوار اين متروى كهنسال كه قدمتش به پيش از جنگ جهانى دوم مى رسيد بودم. هرگوشه از ستونها و سقف متروى عظيم اين شهر ، منقش به گچ برى ها و سنگ نگاره هاى حيرت آورى بود بازمانده از دوران هفتاد ساله حكومت شوروى. نقشهايى از نماد مشهور آن حاكميت يعنى داس و چكش گرفته تا نقش برجسته هايى از جنس فلز و مرمر و گچ كه همگى نشانه هاى فرهنگ مسلط يك روزگار سپرى شده را بر خود داشتند. زنان و مردان كارگر، پتك دركف و دهقانان داس در مشت، نيرومند و مصمم به مردمى چشم دوخته بودند كه دستكم در آن زمستان سال ،۲۰۰۲ من هيچ نشانه اى از غرور ميهنى تبليغ شده در آن نقش و نگاره ها و هژمونى ايدئولوژيك نظام منقرض شده پرولتاريايى شوروى، در چهره هاى خسته و شتابانشان نمى ديدم.و در عوض جوانانى با لباسهاى جين و مدهاى ستارگان هيپ هاپ و مردان و زنانى كه سعى داشتند با پوشاك شيك و اتوكشيده منطبق با فرهنگ سرمايه دارى اروپاى غربى از خود چهره اى ديگر بنمايانند در هرطرف موج مى زد . اين تناقض و تضاد ميان آنچه كه هنوز و پس از پانزده سال بر در و ديوار عظيم ترين متروى اروپا - به روايتى - بى هيچ حذف و آسيبى خودنمايى مى كرد و مردمى كه ظاهراً فرسنگها از آن شيوه تفكر فاصله گرفته و اكنون ارزشهاى خود را در مدينه اى ديگر مى جستند، آن قدر بود كه هر بيننده تازه واردى چون مرا به شگفتى وادارد. درهاى قطار كه گشوده شدند، با ازدحام جمعيت به درون رفتم. جايى براى نشستن نبود. ميله هاى بالاى سر را چسبيدم و همچنان به اين چرخه ناپايدار بشرى كه يكى از نمونه هايش دراين كشور، روزى چنان مسلط و بى ترديد و ابدى مى نمود و امروز اينگونه تنها در چهره هاى سنگى بر ديوار قابل شناسايى است مى انديشيدم كه ايستادن قطار در ايستگاه بعدى مرا به خود آورد. عده اى پياده شدند و عده اى سوار. به اطرافم چشم دوخته بودم كه ناگهان نكته اى ديگر توجهم را جلب كرد. عجيب بود، تقريباً اكثر قريب به اتفاق مردم چه نشسته و چه ايستاده، سرشان گرم بود؛ به چه؟ به كتابى كوچك و جيبى و يا رحلى و كم حجم كه در دست داشتندو با تمركزى حيرت آور در فاصله ميان ايستگاههاى پرشمار، مشغول مطالعه بودند. باورش دشوار بود. شنيده بودم چنين عادت پسنديده اى را در ميان اين مردم اما ديدن آن، حظ و لذتى ديگر داشت. دهها و چه بسا صدها كتاب، در دستان مردان و زنان و جوانانى بود كه شايد در فاصله اى حداكثر ده يا پانزده دقيقه اى به اين قطار سوار مى شدند و در ايستگاهى ديگر پياده. لحظه اى احساس كردم در ميان جماعت سكانسى از «فارنهايت ۴۵۱» اثر تروفو ايستاده ام. از اين احساس خنده ام گرفت اما واقعيت همين بود؛ اگرچه اينان نه براى حفظ آثار بزرگ تاريخ ادبيات از كتابسوزان فاشيسم (آنگونه كه تروفو روايت مى كرد) بلكه براى سرگرمى شخصى شان چنان مى كردند اما شايد وجه مشترك اين دو تصوير دور، به نوعى همان حفظ و احترام و بزرگداشت عنصرى به نام كتاب و ادبيات بود.به چشم ديدن چنين عادت عمومى در يك جامعه و در ميان عامه آن مردم، براى چون منى كه كتاب و نوشتن همواره بخشى از زيستنم بوده سخت خوشايند بود و غبطه برانگيز. در ميان اين جمعيت، احساسى از سرخوشى داشتم و امنيت. اگرچه شايد اين احساس تنها در درون من بود و مجرد از آنچه كه در واقعيت بيرونى مى گذشت. اما چيزى كه آن لحظه اهميت داشت، به چشم ديدن تصورى بود كه بارها براى مردم خود آرزو كرده بودم. بعدها البته چنين مناظرى را بيش و كم در سفرهاى ديگرم به ساير كشورهاى پيشرفته دنيا هم ديدم. اما همواره درباره اين تجربه با خود مى انديشيدم كه بى دليل نيست چنين سرزمين هايى داستايوفسكى، تولستوى، چخوف، پروست، سارتر، مالرو، گرين، گراس و پينتر به جهان هديه مى كنند.درواقع رمز پويايى ادبيات وفرهنگ در چنان بخشى از جهان، قداست و احترام و اهميتى است كه قاعده مردم براى توليد فرهنگ مكتوب قايل مى شوند.اينها در حالى است كه ايران ما، با هر زاويه اى از نگاه و تحليل، از زمره سرزمينهايى است كه در تاريخ طولانى اش، همواره از آفرينندگان انديشه و احساس در مشرق زمين و حتى در ابعادى از جهان بوده است.نثر و شعرش،مكتوبات انديشگى و فلسفى اش (دستكم در پاره اى از تاريخ آن) و تأثيرگذارى غيرقابل اغماض اش بر زايايى و پويايى تفكر در اين حوزه جغرافيايى از تمدن بشرى، نكاتى نيست كه بتوان ناديده اش انگاشت.اما چگونه است كه همچنان در هزاره سوم، مسأله اى به نام خواندن، مطالعه، كتاب و... در اين سرزمين، اگرنه متوقف اما در ركودى است كه هرگزشايسته آن پيشينه قابل تأمل، نيست؟هرساله نمايشگاهى بزرگ و ده روزه درتهران و دهها نمايشگاه كوچك و بزرگ ديگر دراستانها برپاست، روزى به نام كتابخوانى در تقويم داريم چون همين سه شنبه اى كه گذشت و در وصف و اهميت اين كالاى فرهنگى حرفها نوشته ايم و مى گوييم، اما نتيجه، همچنان دلگرمى نمى آفريند. تفكر و انديشه و خواندن ،نه تنها يك نياز بلكه عادتى است كه بايد اكتساب كرد. بايد بپذيريم كودكانى كه بهترين جايزه خويش را نه كتاب و عناصر فرهنگى بلكه كالايى مثل اسباب بازى هاى چينى و هنگ كنگى ببينند، طبيعتاً بزرگسالانى كتابخوان نخواهندبود. چنين عادتى از همان سالهاى دبستان و مقاطع راهنمايى و متوسطه بايد نضج بگيرد و تثبيت شود كه البته سهم (خانواده به جاى خود) آموزش و پرورش دراين ميان بسيار حياتى است. وظيفه اى كه متأسفانه يا به فراموشى مى رود و يا در ارائه خويش به رفتارى رسمى و خشك و انضباطى تبديل مى شود كه نبود آن از بودش بهتراست. من براين باورم كه گذشته از فقدان سياستگذارى هاى جدى و پيگيرانه كلان در اين رابطه، ما اساساً معلمانى عاشق كتاب و كتابخوانى هم، يا نداشته و يا كم داشته ايم كه حال و روز دانش آموزانمان چنين است.در يك كلام، مدل سازى چرخه هاى فرهنگى شبيه همان بازى دومينويى است كه اگرچه از نقطه اى دور آغاز مى شود اما در فاصله اى بسيار بعيد از نقطه آغاز، تأثيرات واقعى خود را نشان مى دهد.سخنرانى و مصاحبه و حرفهاى مسؤولان حوزه هاى وزارتى و رسمى به جاى خود، اما كار واقعى را بايد از كتابخانه هاى سوت و كور و بى رنگ و لعاب مدارس و شهرستانهاى دور و نزديك آغاز كرد. كتابخانه مدارس مى بايست قلب زنده يك مدرسه باشند و نه مكانى براى فراموشى و خستگى و بطالت. تجهيز اين مكانها به سيستمهايى چون اينترنت و كامپيوتر و گروه هاى دانش آموزى فعال و مبلغ (و نه صرفاً معلمهاى عبوس و موظف) مى تواند بخشى از اين خلأ را پر كند؛ و نيز توجه و رسيدگى به كتابخانه هاى شهرى و روستايى و گسترش فيزيكى و كيفى آنها امروز كتابخانه هاى ما، خواب آ ورترين و كسالت بارترين ساختمانهاى معاصر چه به لحاظ معمارى و طراحى داخلى و چه به لحاظ ارائه خدمات محسوب مى شوند.كتابخانه ها امروز در كشورهاى پيشرفته دنيا نه فقط مكانهايى براى كتاب خواندن بلكه به مراكزى براى ارتباط مردم با يكديگر، تشكيل انجمنها و شوراهاى محلى، شكل گيرى- ان جی او-هاى فرهنگى، ايراد سخنرانى هاى مرتبط، ارائه انواع دی وی دی , سی دی هاى صوتى و فيلمهاى سينمايى، برگزارى مسابقات هنرى و فكرى ميان نوجوانان و... تبديل شده اند. و اينها يعنى سرمايه گذارى دولتها و سياستگذاران بر اين مقوله اساسى؛ اينها يعنى هزينه كردن بودجه هاى كلان؛ اينها يعنى نتيجه ساعتها انديشه و تفكر و برنامه ريزى جدى برنامه ريزان؛ و بالاخره اينها يعنى رشد فرهنگ و توسعه اقتصاد ملى در درازمدت و افزايش مشاركت يك ملت در مسير پويايى تاريخى اش. اهميت اين موضوع هرگز كمتر از اهميت خودكفايى درگندم و صنعت و تكنولوژى هوا - فضا نيست؛ هست؟به اميد آن روز كه در کنار هر ایرانی یک خودرو و هر ایرانی یک مسکن ، شعار «هر ايرانى هفته اى يك كتاب» هم به باورى در حوزه عمومى تبديل شود. به هر حال آرزو كه مى توان داشت. پس ما بار ديگر آرزو مى كنيم&lt;br /&gt;&lt;/span&gt;&lt;a href="http://www.irannewspaper.ir/1384/840827/pdf/i1.pdf"&gt;&lt;span style="font-size:130%;"&gt;ایران جمعه :بیست و هفتم مهر&lt;/span&gt;&lt;/a&gt;&lt;span style="font-size:130%;"&gt;.&lt;/span&gt;&lt;/div&gt;&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/15853477-113247884327285752?l=mehrdadghasemfar.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='replies' type='application/atom+xml' href='http://mehrdadghasemfar.blogspot.com/feeds/113247884327285752/comments/default' title='نظرات پيام'/><link rel='replies' type='text/html' href='http://www.blogger.com/comment.g?blogID=15853477&amp;postID=113247884327285752&amp;isPopup=true' title='0 نظر'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/15853477/posts/default/113247884327285752'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/15853477/posts/default/113247884327285752'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://mehrdadghasemfar.blogspot.com/2005/11/blog-post_20.html' title='آرزویی که می توان داشت ،پس :هرایرانی،هفته ای یک کتاب'/><author><name>مهرداد قاسمفر</name><uri>http://www.blogger.com/profile/07992698871424700094</uri><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='16' height='16' src='http://img2.blogblog.com/img/b16-rounded.gif'/></author><thr:total>0</thr:total></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-15853477.post-113181917892750702</id><published>2005-11-12T21:32:00.000+03:30</published><updated>2005-11-13T11:57:54.186+03:30</updated><title type='text'>دنیای تیره تئوری یا درخت سرسبز زندگی</title><content type='html'>&lt;div align="justify"&gt;&lt;span style="font-family:times new roman;font-size:130%;"&gt;گاهی وقتها جمله ای، حرفی، ابراز نظری کوچک حتی، می تواند چند روزی ذهن و نگاه درونت را به خودش معطوف کند ؛.یعنی همان تاثیری که ممکن است یک کتاب ، مجموعه شعر و یا اثری سینمایی قادر به آن نباشد(یا باشد). اخیرا در &lt;/span&gt;&lt;a href="http://1984.ir/"&gt;&lt;span style="font-family:times new roman;font-size:130%;"&gt;سایتی&lt;/span&gt;&lt;/a&gt;&lt;span style="font-family:times new roman;font-size:130%;"&gt; چند سطری خواندم به نقل از &lt;/span&gt;&lt;a href="http://1984.ir/"&gt;&lt;span style="font-family:times new roman;font-size:130%;"&gt;دکتر بشیریه&lt;/span&gt;&lt;/a&gt;&lt;span style="font-family:times new roman;font-size:130%;"&gt; که ظاهرا در مصاحبه ای با یک نشریه ی دانشجویی گفته است، پیش از سفر به سمیناری در آمریکا&lt;br /&gt;او گلایه مندانه و در واگویه ای درونی انگار ، بخشی از صدای ذهنی اش را با صدای بلند تکرار کرده است . اگرچه پنهان نمی کنم که در صحت و سقم این خبر در معنای روزنامه نگاری اش هیچ دلیلی در دست نیست چرا که نه اصل خبر را دیده ام و نه حتی متن کاملی از این گفت و گو را و لذا تا آن زمان تنها با تردید می توان صحت خبر را پذیرفت ؛ اماشاید همین قدرهم کافی است تا تو را بار دیگر با خودت و تردیدهای گا ه به گاه که اغلب آزارنده و زخم زننده اند رویا روی کند. در حقیقت بهانه ای است " تا با درون درآیی و در خویش بنگری". مضا مینی از این دست که دکتر بشیریه گفته است را چه بسا بارها شنیده ایم ؛ از زبان بسیاری مردم پیرامون ، گیرم با مصادیقی پیش پا افتاده ، اما شنیدن آن از زبان کسی با پیشینه و مرجعیت علمی بشیریه، تاثیر شخصی مضا عفی دارد به گمانم. تردیدهایی از این نوع اگر چه بسیار شخصی اند اما می تواند بیش از حتی جدل های عمیق مرتبط با پذیرش یا رد یک ایدیولوژی یا نگره تئو ریک فلسفی ویا حتی مباحث پیچیده ی علمی فرضا در باب منشا پیدایش و .... صاحب اندیشه ای را چنان بپیچد که راه را گاه از هر سو به خود بسته بیند&lt;br /&gt;اینجا دیگر نه شیوه منطقی استدلالی هست و نه دستگاه فکری متعین از پیش کوبیده شده ای که تکلیفت را یکسره کند؛ اینجا تنها تویی و پنهان ترین دل لرزه هایت ، عریان و تنها ی تنها؛ در نقطه ای میان صفر و بی نهایت.و اینگونه می شود که این در پشتی خانه ات نا گاه به خلوت و کوچه ای می گشاید که دیگر به هیچ کس اش مربوط نیست، به ویژه جما عت ابلهی که همواره بی تابی می کند تا با گاردهای دل به همزن متظاهرانه اش، به فوریت ، در اهمیت بی بدیل" عنصر دانایی" - که از سر اتفاق، برای خودت همواره امری یقینی بوده و اصلا همین یقین حالا کار دستت داده - برایت بالا بیاورد. اگر چه معمولا این کشاکش دردناک - میان جذبه ی اندوه زای دانایی و وسوسه ی آرامبخش" یله گی بر نازکای چمن"(به قول شاملو) -در درون تو به نفع گزینش همان" جهان تیره ی تئوری ها"( به قول گوته) ، تا اطلاع ثانوی پایان می پذیرد و از" نخستین سپیده که سر بزند"(به تعبیر آتشی) ،باز هم چون کودکی ترسخورده از رها کردن زیبا ترین دارایی اش، جانب آگاهی آغشته به اندوهت را وا نمی نهی . تلخ تر شاید این باشد که، همیشه فرجام این بازی را می دانی یا دستکم حدس می زنی، اما راه حل نهایی آن کشاکش را نه!!! به گمان من این کشاکش سرنوشت همه اندیشمندان ما و در تمامی دورانها بوده است وتنها با تفاوتی در جزئیات؛ چهار یا پنج سال پیش هم که شایعه بیماری سرطان" مارکز" بالا گرفته بود نامه ای یا وصیت نامه ا ی به نقل از او در سایتها و سپس ترجمه آن به گمانم در روزنامه طوس آمد- البته بعدا صحت انتسا بش به مارکز تکذیب شد - که با مضمون گسترش یافته و البته شاعرانه تری بر خوانندگانش همین تاثیر را می نهاد که در جملات منتسب به دکتر حسین بشیریه . به هر حال تصور نمی کنم در جهانی چنین آشفته و با ساز و کاری از این دست ناعادلانه و غیر انسانی که ما تجربه می کنیم ، این گونه تردیدهای ریشه مند و دیرپای بشری ، حدا قل در آینده ای نزدیک، به تعادل و روشنا و زیبایی در خوری بینجامد&lt;/span&gt;&lt;/div&gt;&lt;div align="justify"&gt;&lt;span style="font-family:times new roman;"&gt;&lt;br /&gt;&lt;span style="font-size:130%;"&gt;ای کاش که جای آرمیدن بودی&lt;br /&gt;یا این ره دور را رسیدن بودی&lt;br /&gt;یا از پس صد هزار سال ، از دل خاک&lt;br /&gt;چون سبزه امید بر دمیدن بودی &lt;/span&gt;&lt;/span&gt;&lt;/div&gt;&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/15853477-113181917892750702?l=mehrdadghasemfar.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='replies' type='application/atom+xml' href='http://mehrdadghasemfar.blogspot.com/feeds/113181917892750702/comments/default' title='نظرات پيام'/><link rel='replies' type='text/html' href='http://www.blogger.com/comment.g?blogID=15853477&amp;postID=113181917892750702&amp;isPopup=true' title='2 نظر'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/15853477/posts/default/113181917892750702'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/15853477/posts/default/113181917892750702'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://mehrdadghasemfar.blogspot.com/2005/11/blog-post.html' title='دنیای تیره تئوری یا درخت سرسبز زندگی'/><author><name>مهرداد قاسمفر</name><uri>http://www.blogger.com/profile/07992698871424700094</uri><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='16' height='16' src='http://img2.blogblog.com/img/b16-rounded.gif'/></author><thr:total>2</thr:total></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-15853477.post-112956217198465338</id><published>2005-10-17T17:33:00.000+03:30</published><updated>2005-10-17T19:07:31.460+03:30</updated><title type='text'>آخرین نوبلی ابزوردیست</title><content type='html'>&lt;a href="http://photos1.blogger.com/blogger/819/1461/1600/untitled.jpg"&gt;&lt;img style="FLOAT: left; MARGIN: 0px 10px 10px 0px; CURSOR: hand" alt="" src="http://photos1.blogger.com/blogger/819/1461/200/untitled.jpg" border="0" /&gt;&lt;/a&gt;&lt;br /&gt;&lt;div align="right"&gt;&lt;strong&gt;سرانجام هارولد پینتر جایزه نوبل ادبی را برد تا پس از چندین سال این جایزه معتبر به سرزمین انگلو ساکسونها باز گردد.اگر اشتباه نکنم آخرین اش شیموس هینی بود که البته او هم ایرلندی بود و نه چون آقای پینتر یک لندنی تمام عیار. پینتر اگر چه در میان داوران جایزه میلیونی نوبل، ظاهرا مخالفان سرسختی هم داشته ، اما واقعیت این است که به گمانم خیلی حیف می شد اگر او را مثل بسیاری شایستگان دیگر قرن گذشته نادیده می گذاشته و می گذشتند. پینتر به نوعی آخرین غول از نسل ابزوردیست های قرن بیستم است که هنوز مانده است و می نویسد. او در شرایطی که " برادوی" بر سنت قدرتمند تئاتر اروپای پس از جنگ جهانی دوم چیره شد( همانطور که هالیوود بر سینمای اروپا، یا هنر نیویورکی بر هنرهای تجسمی باشکوه اروپایی و نیزمعماری ، موسیقی، داستان نویسی و شعر آمریکا ) جزو انگشت شمار روشنفکرانی بود ( در کنار گونتر گراس، واسلاوهاول و...) که توانست&lt;/strong&gt;&lt;/div&gt;&lt;div align="right"&gt;&lt;strong&gt;از آنچه که سنت روشنفکری اروپایی خوانده می شود حفاظت کند ، والبته از ادبیات درخشان اروپا ؛ چه با آثارش ، چه با مواضع صلح خواهانه اش . به هر حال من با شنیدن این خبر خوشحال شدم . اما آنچه که تا حدی برایم مایه ی حیرت شد، ظهور ناگهانی&lt;/strong&gt;&lt;/div&gt;&lt;div align="right"&gt;&lt;strong&gt;و یکشبه – دقیقا یکشبه – ی چندین اثر ترجمه شده ی پینتر پشت ویترین &lt;/strong&gt;&lt;strong&gt;کتابفروشیهای تهران بود. اگرچه ای کاش همه ی&lt;/strong&gt;&lt;/div&gt;&lt;div align="right"&gt;&lt;strong&gt;ابن الوقتی های ملت ما از این دست بود&lt;/strong&gt;&lt;/div&gt;&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/15853477-112956217198465338?l=mehrdadghasemfar.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='replies' type='application/atom+xml' href='http://mehrdadghasemfar.blogspot.com/feeds/112956217198465338/comments/default' title='نظرات پيام'/><link rel='replies' type='text/html' href='http://www.blogger.com/comment.g?blogID=15853477&amp;postID=112956217198465338&amp;isPopup=true' title='7 نظر'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/15853477/posts/default/112956217198465338'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/15853477/posts/default/112956217198465338'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://mehrdadghasemfar.blogspot.com/2005/10/blog-post_17.html' title='آخرین نوبلی ابزوردیست'/><author><name>مهرداد قاسمفر</name><uri>http://www.blogger.com/profile/07992698871424700094</uri><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='16' height='16' src='http://img2.blogblog.com/img/b16-rounded.gif'/></author><thr:total>7</thr:total></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-15853477.post-112879143645917286</id><published>2005-10-08T18:59:00.000+03:30</published><updated>2005-10-08T20:40:36.500+03:30</updated><title type='text'>سپاس</title><content type='html'>&lt;div align="right"&gt;ّّّبالاخره از بند بیماری یکی دو هفته ای خود خلاص شدم و امروز توانستم بیایم به دفتر روزنامه.قبل از هر چیز می خواهم تشکر کنم از دوستانی که- می شناختم یا نمی شناختم- ا ظهار لطف کرده بودند و آرزوی سلامتی؛ چه از طریق کامنتهایشان و چه از طریق ای ْْْْْْْْْمیل ،  تلفن ویا دیدار حضوری &lt;/div&gt;&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/15853477-112879143645917286?l=mehrdadghasemfar.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='replies' type='application/atom+xml' href='http://mehrdadghasemfar.blogspot.com/feeds/112879143645917286/comments/default' title='نظرات پيام'/><link rel='replies' type='text/html' href='http://www.blogger.com/comment.g?blogID=15853477&amp;postID=112879143645917286&amp;isPopup=true' title='3 نظر'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/15853477/posts/default/112879143645917286'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/15853477/posts/default/112879143645917286'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://mehrdadghasemfar.blogspot.com/2005/10/blog-post.html' title='سپاس'/><author><name>مهرداد قاسمفر</name><uri>http://www.blogger.com/profile/07992698871424700094</uri><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='16' height='16' src='http://img2.blogblog.com/img/b16-rounded.gif'/></author><thr:total>3</thr:total></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-15853477.post-112791403508892470</id><published>2005-09-28T16:23:00.000+03:30</published><updated>2005-09-28T17:13:06.886+03:30</updated><title type='text'>درد</title><content type='html'>&lt;div align="justify"&gt;&lt;strong&gt;&lt;span style="font-size:130%;"&gt;چه بی تابت می کند این درد وقتی که به جانت می افتد و بی پیر لحظه ای تو را به خود نمی نهدت د ستکم تا نفسی تازه کنی پیشتر از یورش بعدی که چو ایلغاری بر دروازه ات آویزان است وتیغ بر تراشه ی جانت می کشد مدام&lt;/span&gt;&lt;/strong&gt;&lt;br /&gt;&lt;strong&gt;&lt;span style="font-size:130%;"&gt;همین درد مرا چند روزی از نو کردن این صفحه بازداشته و یحتمل تا چند روزی دیگر هم بر همین قرار خواهد بود&lt;/span&gt;&lt;/strong&gt;&lt;br /&gt;&lt;strong&gt;&lt;span style="font-size:130%;"&gt;شنبه ی آینده اما بستری خواهم شد تا شاید برای همیشه از شر آن رها شوم&lt;/span&gt;&lt;/strong&gt;&lt;br /&gt;&lt;strong&gt;&lt;span style="font-size:130%;"&gt;از درد"کلیه" می گویم که به گفته علم پزشکی دردناک ترین درد جسم انسانی است&lt;/span&gt;&lt;/strong&gt;&lt;br /&gt;&lt;/div&gt;&lt;div align="justify"&gt;&lt;strong&gt;&lt;span style="font-size:130%;"&gt;از سنگریزه ای می گویم که آنجا جا خوش کرده است تا همه جای جهان را بر جان من تنگ کند&lt;/span&gt;&lt;/strong&gt;&lt;/div&gt;&lt;div align="justify"&gt;&lt;strong&gt;&lt;span style="font-size:130%;"&gt;اینها را گفتم که علت تاخیر را ثبت کرده باشم در این صفحات &lt;/span&gt;&lt;/strong&gt;&lt;/div&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;strong&gt;&lt;/strong&gt;&lt;em&gt;&lt;/em&gt;&lt;strong&gt;&lt;/strong&gt;&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/15853477-112791403508892470?l=mehrdadghasemfar.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='replies' type='application/atom+xml' href='http://mehrdadghasemfar.blogspot.com/feeds/112791403508892470/comments/default' title='نظرات پيام'/><link rel='replies' type='text/html' href='http://www.blogger.com/comment.g?blogID=15853477&amp;postID=112791403508892470&amp;isPopup=true' title='8 نظر'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/15853477/posts/default/112791403508892470'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/15853477/posts/default/112791403508892470'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://mehrdadghasemfar.blogspot.com/2005/09/blog-post_28.html' title='درد'/><author><name>مهرداد قاسمفر</name><uri>http://www.blogger.com/profile/07992698871424700094</uri><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='16' height='16' src='http://img2.blogblog.com/img/b16-rounded.gif'/></author><thr:total>8</thr:total></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-15853477.post-112642258589169440</id><published>2005-09-11T11:31:00.000+04:30</published><updated>2005-09-18T11:47:22.170+04:30</updated><title type='text'>جذابیت شعر،مریل استریپ ، وباقی قضایا</title><content type='html'>&lt;a href="http://photos1.blogger.com/blogger/819/1461/1600/emily%20dickinson10.jpg"&gt;&lt;img style="FLOAT: left; MARGIN: 0px 10px 10px 0px; CURSOR: hand" alt="" src="http://photos1.blogger.com/blogger/819/1461/200/emily%20dickinson5.jpg" border="0" /&gt;&lt;/a&gt;&lt;br /&gt;&lt;a href="http://photos1.blogger.com/blogger/819/1461/1600/emily%20dickinson9.jpg"&gt;&lt;/a&gt;&lt;br /&gt;&lt;a href="http://photos1.blogger.com/blogger/819/1461/1600/Meryl_Streep4.jpg"&gt;&lt;/a&gt;&lt;br /&gt;&lt;a href="http://photos1.blogger.com/blogger/819/1461/1600/emily%20dickinson6.jpg"&gt;&lt;/a&gt;&lt;br /&gt;&lt;a href="http://photos1.blogger.com/blogger/819/1461/1600/emily%20dickinson5.jpg"&gt;&lt;/a&gt;&lt;br /&gt;&lt;div align="right"&gt;&lt;strong&gt;&lt;span style="font-family:times new roman;"&gt;به گمانم هم برای اهل سینما و هم علاقمندان شعر وادبیات این خبر جالبی باشد که مریل استریپ ، با زیگر بی نظیرسینمای آمریکا در دو- سه دهه ی اخیر، در مراسمی ویژه ، قرار است شعرهای امیلی دیکنسون، شاعر برجسته ی قرن نوزدهمی امریکا ، را برای حضار قرائت کند&lt;br /&gt;من که به هردو این دو بزرگ علا قه ای در حد شیفتگی دارم، از خواندن این خبر در یکی از سایتهای مرتبط با شعر و ادبیات آمریکا کمی تا قسمتی هیجان زده شدم&lt;br /&gt;این البته تنها بخشی از آن خبر جالب بود ؛ خبر را برای دوستداران اش ترجمه کرده ام که با جزئیات بیشتر در زیر خواهم آورد:داستان بدین قرار است که موسسه ای در فیلادلفیا ی آمریکا در حوزه شعر فعالیت می کند به نام&lt;br /&gt;انستیتو بررسی شعر آمریکا که از 1972 تا کنون به طور تخصصی کارش حمایت از شعر و شاعران آمریکایی و بویژه شاعران جوانی است که به اصطلاح به آنها" کتاب اولی" می گویند .یعنی شاعران مستعدی که گمنام اند و البته جویای نام.( قابل تو جه دوستان شاعرم که همگی بلا استثنا چه خاطرات تلخی از این داستان غم انگیز" چاپ" و بویژه" نشر" مجموعه شعرـ بخصوص اولمان ـ داریم). به هر حال این موسسه در این باره همه کار می کند: یک جایزه ی کتاب نخست به نام" هانیکمن" دارد که هر ساله به مجموعه شعربرگزیده از میان کتاب اولی ها اهدا می شود ؛ چاپ و توزیع کتاب اول شاعری را که مستعد تشخیص دهد در سراسر آمریکا به عهده می گیرد ؛ به دانشجویان و دانش آموزان اهل ادبیات یک دوره ی کارآموزی ارایه می دهد؛ سالیانه 6 شماره مجله ادبی منتشر می کند ؛ و بالاخره در اجرای دو برنامه که در سطح مدارس اجرا می شود:با عناوین"قرائت شعر" و " شاعران در مدارس" ( که این دومی به تدارک وبرنامه ریزی حضور وشعر خوانی شاعران برای دانش آموزان مدارس در آمریکا می پردازد) فعالیت غیر انتفا عی می کند &lt;/span&gt;&lt;/strong&gt;&lt;/div&gt;&lt;div align="right"&gt;&lt;strong&gt;&lt;span style="font-family:times new roman;"&gt;فرهنگ سازی یعنی همین؛ مقایسه کنید با سرزمین شعر و گل و بلبل ما که به دلیل برنا مه های حذفی و دفعی در مدارس بیش از نود درصد دانش آموزان قادر به اسم بردن ازحتی یک شاعر معاصر خود نیستند&lt;br /&gt;خب اینها را گفتیم تا برسیم به اصل خبرکه مؤسسه ی مذکور حالا به مناسبت سی و سومین جشن سالگرد تاسیس خود برنامه ای تدارک دیده است تحت عنوان "از مردم ، برای مردم : بزرگداشت شعر آمریکا" که در 16 نوامبر یعنی 25 آبان ماه برگزار می شود و طی یک مراسم فوق العاده نه تنها مریل استریپ اشعار دیکنسون را خواهد خواند بلکه شش تن از معتبرترین شاعران معاصر امریکا نیز تازه ترین آثار خود راقرائت خواهند کرد؛ این شاعران عبارتند از: ریتا داو، جان اشبری ، رابرت پینسکی ، یوری گراهام ، ادوارد هیرش ، و رابرت هاس . همه ی اینها هست به اضافه ی یک ضیافت شام و البته برگزاری یک پانل در پایان برنامه که در آن این شاعران با حاضران به بحث و گفت و گوـ لابد در باب ادبیات دیگرـ خواهند پرداخت ؛این را هم اضافه کنم که برای حضور در چنین برنامه ای فکر نکنید ، به رسم رایج جلسات شعر خوانی (سابقا دایر) ما اینجایی ها، می توان همینطور سر را پایین انداخت و تشریف فرما شد ، بلکه 250 دلار ناقابل بهای بلیط آن است که از همین الان هم دارد برای عموم ،پیش فروش می شود.ضمنا؛ برگزار کننده قول داده است که حاضران در این مراسم تجربه بعدازظهری هیجان انگیز همراه با هدایا خواهند داشت . نه راستی دیگر چه باید کرد تاتجربه ی ادبیات، برای عامه و حتی خواص، هم جذاب بنمایاند، هم سودآور، و هم ماندگار و خاطره انگیز. شما چه فکر می کنید؟&lt;/span&gt; &lt;/strong&gt;&lt;/div&gt;&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/15853477-112642258589169440?l=mehrdadghasemfar.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='replies' type='application/atom+xml' href='http://mehrdadghasemfar.blogspot.com/feeds/112642258589169440/comments/default' title='نظرات پيام'/><link rel='replies' type='text/html' href='http://www.blogger.com/comment.g?blogID=15853477&amp;postID=112642258589169440&amp;isPopup=true' title='10 نظر'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/15853477/posts/default/112642258589169440'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/15853477/posts/default/112642258589169440'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://mehrdadghasemfar.blogspot.com/2005/09/blog-post_11.html' title='جذابیت شعر،مریل استریپ ، وباقی قضایا'/><author><name>مهرداد قاسمفر</name><uri>http://www.blogger.com/profile/07992698871424700094</uri><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='16' height='16' src='http://img2.blogblog.com/img/b16-rounded.gif'/></author><thr:total>10</thr:total></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-15853477.post-112581993401520915</id><published>2005-09-04T12:07:00.000+04:30</published><updated>2005-09-11T14:13:50.260+04:30</updated><title type='text'>خوشبینی از نوع روزنامه نگارانه</title><content type='html'>&lt;div align="right"&gt;&lt;strong&gt;&lt;span style="font-size:130%;"&gt;&lt;em&gt;گا هی وقتها در کا ر ما روزنامه نگاران اتفاقهایی می افتد که معلوم نیست&lt;br /&gt;به اصطلاح قدما از مقوله ی "توارد " است یا واقعا از جمله تا ثیر گذاری های رسانه&lt;br /&gt;به عبارتی نمی دانی واقعا این نوشته تو بوده که جما عتی از مسؤلان را به فلان حرکت واداشته ویا قضیه اساسا چیز دیگری بوده است .این البته ربطی به اعتماد به نفس روزنامه نگار ندارد بلکه به واقعیت "شیر تو شیر" رابطه رسانه با مسؤلان و عرصه ی اجتماعی برمی گردد. هرچه هست این هم خود از آن جمله بازی های ذهنی خوشایندی است که حرفه ی روزنامه نگاری را گاهی از حس عمیق "خود بیهوده انگاری"!! در کشورهایی از نوع"ما" نجات می دهد&lt;/em&gt;&lt;/span&gt;&lt;/strong&gt;&lt;/div&gt;&lt;div align="right"&gt;&lt;strong&gt;&lt;span style="font-size:130%;"&gt;&lt;em&gt;اما ماجرا: اواسط مرداد ماه گذشته بود که گزارش اصلی یکی از شماره های هفته نامه ی "ایران جمعه" را به بحث " منظر شهری" تهران اختصاص دادیم و به همان مناسبت در سرمقاله ی آن شماره، من به همین موضوع پرداختم. حالا یعنی اواسط شهریور، در اقدامی بی سابقه شهرداری تهران پلاکاردهایی در نقاطی از&lt;/em&gt;&lt;/span&gt;&lt;/strong&gt;&lt;em&gt;&lt;strong&gt;&lt;span style="font-size:130%;"&gt;شهر آویخته است که نظر شهروندان را درباره منظر شهری تهران پرسیده!! در نوع خود کار جالبی است که امیدوارم استثنائا در این بلبشو بی توجهی به زیبایی شهری، به یکجایی برسد؛فقط امیدوارم&lt;br /&gt;به هر حال بد ندیدم که همان نوشته را اینجا بگذارم تا آنهایی که ندیده اند اگر دوست دارند بخوانند&lt;/span&gt;&lt;/strong&gt;ا&lt;/em&gt;&lt;/div&gt;&lt;div align="right"&gt;&lt;/div&gt;&lt;div align="right"&gt;&lt;strong&gt;&lt;span style="font-size:130%;color:#3366ff;"&gt;ازقریه ی قجر تا مترو پولیس بی در و پیکر&lt;/span&gt;&lt;/strong&gt; &lt;/div&gt;&lt;div align="right"&gt;&lt;/div&gt;&lt;div align="right"&gt;&lt;span style="font-family:arial;"&gt;از&lt;span style="font-size:130%;"&gt; تصويرى كه ياقوت حموى در كتاب معجم البلدان و محمد قزوينى در آثارالبلاد به دست داده اند، تا امروز، تهران راه درازى آمده است. راهى كه آغاز مى شود از «كانون چپاول و غارتگرى در مسير كاروانها» و مى آيد تا روزگار پرشوكت صفوى، روزگارى كه شاه طهماسب، قزوين را مركز حكومت كرده بود و هرازگاه به زيارت حضرت عبدالعظيم مى شتافت تا ساعتى بر مزار جد خويش (سيدحمزه) - كه در جوار امامزاده مدفون بود - چشمى تر كند و نيم نگاهى به قريه تهران تا كمى بعدتر كه به تعداد سوره هاى قرآن برج و بارويى در آن، بنا كند؛ راهى كه سرانجام اما طالع اش به دست خان پيروزمند قجر مى گشايد و سرنوشت امروزش را رقم مى زند.تهران راه درازى آمده است در عمرى كوتاه؛ شهرى كه محدوده اش به ايام «شاه شهيد» ، از ارگ و بازار و چال ميدان و چال حصار و سنگلج و عودلاجان فراتر نمى رفت، امروز حكايت ديگرى دارد.حالا تهران - خوب يا بد - تعريف انسان عام و متوسط ايرانى را ، از ماهيت زندگى شهرى به قدرى دستخوش تغيير كرده است كه كمتر مى توان بديلى براى آن، در جغرافياى اجتماعى - سياسى وطنى يافت.تهران، پايتخت يكصد و هشتاد و چهارساله اى است كه حتى، الگوى گاه غبطه برانگيزى مى شود براى جماعت شهرى و روستانشين اين سرزمين تا معناى «معاصر بودن!» را نيز در ذهنيت او به همين روايت تداعى كند. امروز تهران - خوب يا بد - از قريه اى كوچك و ترسخورده تا متروپوليس و ابرشهرى حيرت آور، خود را تداوم داده است.تصوير اكنونى تهران اما، از منظر زيبايى شناسى شهرى چگونه جايى است؟ واقعيت اينكه امروز شهر تهران، بيشتر به گذرگاهى بزرگ از عابران ناشناس و غريبگانى كلافه و انبوه شبيه است كه اغلب و در هر ساعت، در حال دويدنند، تا از كنار هم بگذرند، لابه لاى خفقان آور ماشين ها و آلودگى ها ی&lt;br /&gt;بی حد صوت و نفس.شهرى كه در بيشتر نقاط آن، مفهوم شناخت چهره به چهره و روابط مبتنى بر شهروندى در حجم عمودى و افقى آن بى معناست.كالبدى گسترده از بى نظمى و آشفتگى كه منظرهاىشهری آن نه در خدمت توليد خاطرات هويت ساز كه در كار آفرينش بحران عاطفه در مناسبات انسانى است.تهران امروز، شهرى است كه از فضاهاى خالى براى تنفس ذهن و جسم شهروندانش تهى است و در عوض تراكم و درهم فشردگى اش، فضايى يكسر فاقد روح و تأمل آفريده است كه هرگز نمى توان جايى در آن سراغ كرد كه فارغ از صداى كر كننده شهر بتوان لحظه اى «به درون درآيى و در خويش بنگرى.»معمارى شهرى در جهان معاصر، پس از تجربه هاى نه چندان خوشايند تلخ دوران مدرنيسم (كه ناظر بر آفرينش بناهاى صرفاً كاربردى، فرآورى شده از مصالح و سازه هاى بتنى و شيشه اى، و تركيب بندى هاى يكسان ساز مبتنى بر از ميان برداشتن تفاوتها و شبيه سازى بر پايه الگوهاى مدرن بود)، سالهاست كه چرخشى ديگرگون يافته است.آنچه كه يك سده در غرب، نشأت گرفته از طرح هاى تقليل گرايانه مدرنيستى ودر پى بازآفرينى جهانى همگن و فارغ از تفاوتها شكل گرفت، اكنون با نقد پيشينه خود و هراس از گذشته اش، در پى تركيب تازه اى است كه روح و معنويت انسانى، از بنيانهاى انكارناپذير آن است.واقعيت آن است كه شهر تهران، حاصل ناموزون و نامتوازنى است، از آنچه كه شكل اعلاى آن در اوايل و اواسط قرن بيستم، حتى چهره شهرهاى بزرگ اروپا و آمريكا را دستخوش بحران هويت كرد. تولد و توسعه معمارى پست مدرن، حاصل همين بحران هويت مدرنيستى بود.معمارى نوينى كه از دهه پنجاه و شصت ميلادى تاكنون تلاش بى وقفه اى در تغيير انگاره هاى مدرنيستى و شبه مدرنيستى فاقد زيبايى شناسى معنوى، در مقوله شهرنشينى و شهرسازى كرده است.«كالبد شهرى» درتعريف پذيرفته شده اخيرش، صرفاً فضايى براى تجارت و مبادله كالا نيست و نيز نه مكانى براى فقط عبور و مرور. شهر و منظرهاى آن وظيفه اى بس انسانى تر دارد: حفظ خاطره ها و هويت جمعى، ارتقاى نگاه زيبايى شناسانه، فراهم سازى فرصتى - حتى اندك - در جهت تأمل و آرامش براى انسان خسته و درگير، دخالت دادن عناصر روحانى و عاطفى در زيست روزمره جارى ازطريق چشم اندازها و بناها و تركيب بندى هاى محيطى، آميختن طبيعت و محيط زيست در فرمهاى پرتحرك و گريزان شهرى - بويژه در مترو پوليس تهران - و...راستى كداميك از تعاريف فوق را در زندگى شهرى ايران معاصر - و نه فقط تهران - مى توان به چشم ديد؛ غم انگيزتر آنكه تجربه ناكام شهرتهران امروز به عنوان الگو و انگاره موفقى براى تصميم سازان شهرى و شهرداران شهرهاى ذاتاً انسانى تر و اصيل ترى چون اصفهان، شيراز، تبريز، مشهد و... قلمداد مى شود.برج سازى هاى بى قواره و نابودى فضاهاى باغى بى نظير قصرالدشت شيراز و داستان دردناك برج جهان نما و ميدان نقش جهان اصفهان تنها دو نمونه آشكار از «حكايت پرآب چشم» شهرهاى امروز ايران است.درجهان امروز علاوه بر «معمارى» كه ناظر بر حضور جسمانى و ثابت شهرنشينى است، برنامه ريزان شهرى، اكنون با هنرمندان، انسان شناسان، جامعه شناسان، معماران، گرافيست ها، نقاشان، متخصصان مبلمان شهرى و حتى باستانشناسان همكارى و رايزنى هاى دائمى مى كنند تا خاطرات جمعى - آنچه كه درتهران ديگر كمتر به چشم مى آيد - و لطافت و آرامش را در طرحهاى سبك تر و سيال تر به محيط زندگى مردم بازگردانند.طرحهايى چون برگزارى نمايشگاههاى هنرى درمحيط هاى بيرونى و خيابانى - و نه صرفاً گالرى ها و موزه ها و... - و ياحتى بستن خيابانهاى مركزى و پررفت و آمد شهر به روى اتومبيلهاى هردم سيطره جويى كه مدام دركار تنگ تر كردن فضاى زيستى و حركتى پياده هايند از آن جمله اند.در اين خيابانهاى پياده رو شده، اغلب، هنرمندان سيار، موزيسين ها، نقاشان دوره گرد و حتى نمايشگاههاى ثابت چندروزه اى برپامى شود از هنرمندان صاحبنام،تا مردم درگذر دائمى خود، به تدريج به تماشاگران كنجكاو و علاقه مند اين آثار مبدل شوند.عملكردى كه تأثير روانى آنى آن بر شهروندان، بارها به اثبات رسيده است؛ ازطرفى، ارتقاى تفكر و فرهنگ بصرى بينندگان، پيامد چنين ابتكاراتى ازسوى مديران شهر بوده است.بديهى است كه انتخاب درست آثار و بهره بردن از متخصصان و كارشناسان مجرب اين حوزه، الزامى است. كه در غير آن، نتيجه عكس خواهدداد؛ نمونه اش همين گل و بته هايى است كه بر در و ديوار تهران به چشم مى خورد و جز خستگى بصرى و بدتر از آن، ارائه نازلترين نمونه از آثار شبه هنرى چيز ديگرى نصيب بيننده نخواهد كرد.چند سال پيش شهردارى شهر برلن، به هر يك از منازل مسكونى و ساختمانهاى تجارى شهر، به قدر كافى رنگ هاى شاد و قلم مو اهدا كرد تا پشت بام هاى خود را رنگ آميزى كنند. علت آن بود كه هواپيماهاى بسيارى از بالاى شهر مى گذشتند و مسافران عبورى، از پنجره هواپيما و از زاويه ديد متفاوتى شهر را مى ديدند!راستى شما، شهر تهران را از پنجره هواپيما ديده ايد؟ از پشت بام منزلتان چطور؟شهرهاى بزرگ، كلان شهرها و ابرشهرها، دستاورد جهان پساصنعتى اند. بايد پذيرفت كه امتيازات حضور و تداوم چنين شهرهايى براى انسان امروز با مختصات ويژه زندگى اجتماعى و سياسى اش انكارناپذير است: حذف نظارتهاى غيررسمى كه حاصل مناسبات جوامع بيشتر روستايى و كمتر مدنى است، خلق مفهوم زمان‎/فضا و موقتى و گذرا كردن «مكان وفضا» كه خود از نمادهاى نهادين شدن مدرنيته است چرا كه به پويايى روابط اجتماعى منجر مى شود، بخشيدن هويت مستقل به فرد( نه بر مبناى كهن الگوهاى قبيله اى كه براساس شخصيت حقيقى و فرديت او)، امكان سازى براى حضور زنده خرده فرهنگ هايى كه از نخستين قربانيان شهرهاى كوچكتر و روابط فئودالى اند و به ويژه برجسته سازى موقعيت زنان در جوامع در حال گذار و ... همگى از بركات تولد ابرشهرهايى است كه تهران نيز چه بخواهيم و چه نه، يكى از آنهاست؛ اما اين نيز همچون همه عرصه هاى مدرن تنها در تلفيق و تركيبى متوازن با هنجارها و مفاهيم عاطفى و انسانى است كه به فاجعه نمى انجامد. در اين ميان «جوهره هنر» و راه دادن صورتبندى هاى حاصل از خلاقيت روحانى آن است كه اين توازن را نه تنها به هم نمى زند كه ارتقا و اعتلا مى بخشد.مى توان چنين راهبردى را از ساماندهى و واسازى همين بيلبوردهاى پراكنده و اغلب فاقد كمترين ارزش زيبايى شناسى گرافيكى آغاز كرد و سپس به مقوله بر زمين مانده و راكد و حتى فراموش شده نقاشى ديوارى در سطح شهرها - با جايگزينى اشكال و اجراهاى اعتلا يافته هنرى به جاى سهل انگارى هاى كنونى - ادامه داد. روش ديگر گسترش همين ابتكارى است كه از مدتى قبل در ايستگاه هاى مترو تهران تجربه شده است و آن برگزارى نمايشگاهى از آثار هنرى است؛شايد ديگر وقت آن رسيده باشدكه اهميت روح آدميان را نيز در عرصه زندگى متراكم «شهرنشينى به شيوه ايرانى» امرى ضرورى بپنداريم&lt;/span&gt;&lt;/span&gt;. &lt;/div&gt;&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/15853477-112581993401520915?l=mehrdadghasemfar.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='replies' type='application/atom+xml' href='http://mehrdadghasemfar.blogspot.com/feeds/112581993401520915/comments/default' title='نظرات پيام'/><link rel='replies' type='text/html' href='http://www.blogger.com/comment.g?blogID=15853477&amp;postID=112581993401520915&amp;isPopup=true' title='0 نظر'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/15853477/posts/default/112581993401520915'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/15853477/posts/default/112581993401520915'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://mehrdadghasemfar.blogspot.com/2005/09/blog-post.html' title='خوشبینی از نوع روزنامه نگارانه'/><author><name>مهرداد قاسمفر</name><uri>http://www.blogger.com/profile/07992698871424700094</uri><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='16' height='16' src='http://img2.blogblog.com/img/b16-rounded.gif'/></author><thr:total>0</thr:total></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-15853477.post-112540695471165007</id><published>2005-08-30T17:00:00.000+04:30</published><updated>2005-09-11T15:15:38.040+04:30</updated><title type='text'>روزهای پر و پیمان برای هنرها ی تجسمی در ایران</title><content type='html'>&lt;a href="http://photos1.blogger.com/blogger/819/1461/1600/jacksom%20pollock.jpg"&gt;&lt;img style="FLOAT: left; MARGIN: 0px 10px 10px 0px; CURSOR: hand" alt="" src="http://photos1.blogger.com/blogger/819/1461/200/jacksom%20pollock.jpg" border="0" /&gt;&lt;/a&gt;&lt;br /&gt;&lt;div align="right"&gt;&lt;strong&gt;&lt;span style="font-size:130%;"&gt;تا اوایل و حتی اواسط دهه ی هفتاد هنرهای تجسمی در ایران نه تنها حال و روز خوشی نداشت که اصلا گویی وجود نداشت .و این نه تنها به علت انقلاب و جنگ بود بلکه اساسا به این علت بود که مسؤلان وقت، این شاخه از هنر را به لحاظ ایدیولوژیک هم قبول نداشتند ؛البته به استثنای بخش تبلیغاتی اش که حدیث دیگری دارد&lt;/span&gt;&lt;/strong&gt;&lt;/div&gt;&lt;div align="right"&gt;&lt;strong&gt;&lt;span style="font-size:130%;"&gt;اما با تغییر شرایط از نیمه ی دهه ی هفتاد بود که کم کم سر و کله ی نمایشگاههای معتبر به چشم آمد ونیاز نسل جوان به این مقوله ی اساسی از هنر، درهای تازه ای را گشود&lt;/span&gt;&lt;/strong&gt;&lt;strong&gt;&lt;span style="font-size:130%;"&gt;پیامد این تغییرات و نیز &lt;/span&gt;&lt;/strong&gt;&lt;/div&gt;&lt;div align="right"&gt;&lt;strong&gt;&lt;span style="font-size:130%;"&gt;تدبیر مدیریت وقت در مرکز هنرها ی تجسمی در وزارت ارشاد بود که پای بسیاری از هنرمندان اغلب بی دلیل محذوف ومغضوب به&lt;/span&gt;&lt;/strong&gt;&lt;/div&gt;&lt;div align="right"&gt;&lt;strong&gt;&lt;span style="font-size:130%;"&gt;این مرکز گشوده شد تا بینال های هنری نیز از پس دو ـ سه دهه توقف از نو فرا خوان بدهند.خب این بینال ها با تمام کاستی هایشان به راه افتادند.بینال هایی که بیشتر به نمایشگاه های بزرگی شبیه بودند تا چیزی دیگر...که بگذریم چرا که من قصد نقد آنها را در این نوشته ندارم ـومضا فا اینکه تقریبا همه آنها را در نقدها یم واز همان دهه ی هفتاد تا کنون که اغلب هم در روزنامه ی ایران منتشر شده اند بررسی کرده ام ـ&lt;/span&gt;&lt;/strong&gt;&lt;/div&gt;&lt;div align="right"&gt;&lt;strong&gt;&lt;span style="font-size:130%;"&gt;به هر حال نیمه ی اول امسال با نمایشگاه بسیار خوب نگار گری در موزه هنرها ی معا صر آغاز شد و حا لا با نمایشگاه بسیار مهم دیگری تحت عنوان"جنبش هنر مدرن"ادامه می یابد.این نمایشگاه که همین دیروز افتتاحیه اش بود، در واقع یکصد و هفتاد اثر از آثاری است که در گنجینه ی موزه پس از انقلاب نگهداری شده است از آثار مدر نیستی نقاشان جهان . من به دلیل حرفه ام و از دهه ی &lt;/span&gt;&lt;/strong&gt;&lt;/div&gt;&lt;div align="right"&gt;&lt;strong&gt;&lt;span style="font-size:130%;"&gt;هفتاد به این سو این شانس را داشته ام که از انگشت شمار کسانی باشم که از این گنجینه به طور اختصا صی چند باری دیدن کرده ام&lt;/span&gt;&lt;/strong&gt;&lt;/div&gt;&lt;div align="right"&gt;&lt;strong&gt;&lt;span style="font-size:130%;"&gt;اگرچه از این مجموعه ی نفیس در این سالها، تعدادی و هر بار به بهانه ای نمایش داده شده اما دیدن همه ی آنها یکجا حدیث دیگری است&lt;/span&gt;&lt;/strong&gt;&lt;/div&gt;&lt;div align="right"&gt;&lt;strong&gt;&lt;span style="font-size:130%;"&gt;از دوره های مختلف هم در میان این آثار به تنااوب کارهایی هست.به گمانم برای ما ایرانی ها که کمتر امکان دیدن آثار اوریجینال دنیا برایمان هست،این ابتکار آخر که در واقع به نو عی خداحا فظی سمیع آذر و تیم قبلی وزارت ارشاد محسوب میشود فرصتی فوق العاده است که نباید از دست داد.اما این آثار از کجا باقی مانده اند؟ اینها قریب به اتفاق از کاخهای سلطنتی و منازل سران رژیم گذشته مصادره شدند.اگرچه بی تردید اینها همه ی آنچیزی نیستند که آنها به جای نهادند . بسیاری از این آثار در آن سالهای اول انقلاب به عنوان کارهایی بی ارزش یا خواسته وناخواسته نابود شدند ویا به دست فرصت طلبانی افتادند که در حراجی های دنیا آبشان کردند.یکی از چند مجموعه دار ایرانی ـ که متاسفانه تعدادشان به اندازه انگشتان یک دست هم نیست ـ روزی برایم تعریف میکرد که بسیاری از آثار باارزش خود را در روزهایی خریده است که آنها را مثل بار کاهو روی هم ریخته وبا نخی بسته بودند،آنهم زیر گرمای آفتاب ودر محوطه ی حیاط یکی از کاخها. او می گفت که مسؤل این آثار که به آنها با تحقیر نگاه می کرد از پیشنهادم حتی خوشحال هم شد...و الی آخر.خب سالها از آن روزها گذشته است؛ اما هنوز هم گاه مواردی پیش می آید که همین گنجینه ی به جای مانده هم به نو عی به مخاطره می افتد.دو سال پیش بود که تحت عنوان طرحی به مجلس از سوی همین مسؤلین فعلی مرکز هنرهای تجسمی ـالبته از طریق دولت ـ قرار بود مجوز فروش آین آثار صادر شود؛ حتی کمیسیون فرهنگی مجلس هم این طرح غیر آینده نگرانه را تا یید کرده بود .اما به دلیل فشار مطبو عاتی که خود من بیش از همه در مطبوعات در آن باره نوشتم،موضوع منتفی شد؛ خوشبختانه .به هر حال این نمایشگاه امروز هست و باید بارها آن را دید؛اگر چه ارزش آن بیشتر از جنبه ی تاریخی است اما بی تردید این بخش زیبای تاریخ است و نه زشت آن. اوه راستی تا یادم نرفته بگویم که گرانترین اثر حاضر در این مجموعه عالی اثری است از جکسن پالاک ؛ مبدع شیوه اکشن پینتینگ در هنر امریکا و جهان که خوشبختانه ما صاحب آنیم(همان تابلویی که در ابتدای این یادداشت آورده ام) و در آخرین ارزشگذاری، تا هشتاد میلیون دلار قیمت گذاری شده است &lt;/span&gt;&lt;/strong&gt;&lt;/div&gt;&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/15853477-112540695471165007?l=mehrdadghasemfar.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='replies' type='application/atom+xml' href='http://mehrdadghasemfar.blogspot.com/feeds/112540695471165007/comments/default' title='نظرات پيام'/><link rel='replies' type='text/html' href='http://www.blogger.com/comment.g?blogID=15853477&amp;postID=112540695471165007&amp;isPopup=true' title='1 نظر'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/15853477/posts/default/112540695471165007'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/15853477/posts/default/112540695471165007'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://mehrdadghasemfar.blogspot.com/2005/08/blog-post_30.html' title='روزهای پر و پیمان برای هنرها ی تجسمی در ایران'/><author><name>مهرداد قاسمفر</name><uri>http://www.blogger.com/profile/07992698871424700094</uri><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='16' height='16' src='http://img2.blogblog.com/img/b16-rounded.gif'/></author><thr:total>1</thr:total></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-15853477.post-112533621428650226</id><published>2005-08-29T21:51:00.000+04:30</published><updated>2005-09-11T15:52:05.136+04:30</updated><title type='text'>اهمیت مخاطب در ادبیات معاصر</title><content type='html'>&lt;div align="right"&gt;&lt;strong&gt;«چه اتفاقى دارد براى ما مى افتد؟»&lt;br /&gt;لطفاً چند لحظه اى دست از سر سياست و اقتصاد و غيره و غيره برداريد؛ صاحب اين قلم هم خود البته بارها نوشته است كه همه اينها بخشى از حلقه هاى به هم پيوسته يك بازى بزرگ دومينو در ظرف «روايتى كلان» به نام يك «ملت» با همه تاريخ اوست كه نهايتاً و در ادامه خويش مى آيد و مى رسد به موضوع مورد بحث ما؛&lt;br /&gt;اما بگذاريد براى چنددقيقه هم كه شده لنز «وايد» تحليل هاى جامعه شناختى مان را فراموش كرده و تنها به قدر فرصت همين ستون، تمركزى كنيم بر يك موضوع كه در خصلت دوگانه اش گاهى مى تواند خود علت باشد و گاهى معلول.داستان «كتابخوانى ما ايرانى ها» را مى گويم. راستى برچه قرار مى گذرد اين مدار بى حاصل. اين آمارها خواب از سر هر ملتى مى پراند؛ ما ايرانيان اما در چه كاريم؟ هر« يكهزار و ۸۲۵» روز، تنها يك كتاب مى خوانيم؛ آن هم تنها در حوزه ادبيات داستانى. خب اين البته خوب است، بالاخره داريم ادبيات مى خوانيم!! اما به چه ميزان؟ هر ايرانى تنها يك دقيقه شايد هم دو دقيقه در سال. اينها نه شوخى و نه بزرگنمايى است. واقعيتى است كه همين جا و در ميان ما رخ مى دهدو نتيجه تحقيقات رسمى.&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;از «سياحت نامه ابراهيم بيك» رمان سه جلدى حاج زين العابدين مراغه اى اما تا امروز يكصد و ده سال مى گذرد. «يك قرن و اندى» و نتيجه؟ يك دقيقه در سال(!) متوسط مطالعه ملتى تاريخمند كه هزاران سال است بر اين باور: هنر نزد ایرانیان است وبس !!نويسندگان ما چه كرده اند؟&lt;br /&gt;همين ها كه چه بسا بسيارى شان هم بى ترديد از شريف ترين آدميان روزگار خويش اند؟ ممكن است بگوييم&lt;br /&gt;به قدر وسع كوشيده ايم. بله به قدر وسع. پيامد اما چه بوده است. باز مى توان در پاسخ گفت كه بخشى از اين بازى همواره در كوچه هاى ديگرى(بی اعتنایی های ناشی از مخا لفت حاکمان سیاسی به امر ادبیات و سنت روشنفکر مستقل از حا کمیت در ایران) هم رقم خورده است. اين نكته را هم در سطرهاى اول اين يادداشت به اشاره گفتيم. بله بى ترديد همين گونه است. اما به گمانم علل ديگرى هم هست كه توپ را هنوز هم به زمين&lt;br /&gt;ما - نويسندگان - مى اندازد. طبعاً اين سطرهاى كوتاه را مجال آن نيست كه به بسط و تحليلى بنيانى برآيد اما مى توان به اشاره گفت و اميد گشايش بابى داشت.&lt;br /&gt;و گذرا مى گويم كه واقعيت صريح و تلخ اينكه جامعه نويسنده ما - چه ما شاعران و چه دوستان داستان نويس - در تاريخ روشنفكرى نيم قرن اخير، كمتر به مخاطبان خويش هم نظر كرده ايم؛ [از بخش ادبيات سفارشى، كاربردى (سياسى - ايدئولوژيك) چشم مى پوشم].در حوزه هاى آثار ماندگار و فاقد تاريخ مصرف، اغلب تحليلهاى رايج بر قرارى بوده است كه گويى بايد براى نازادگان و نسلهاى نيامده توليدو عرضه كنيم، ورنه به تيغ بى اعتبارى و بى حرمتى اش خواهند راند!! شاید آخرين موج فراگير اين تلقى از ادبيات را هم همين دهه پيش بود که تجربه كرديم و هنوز هم. بويژه در مقوله شعر. يعنى همآنچه كه تحت نام بازيهاى زبانى و شالوده شكنى- هاى افراطى- و نهايتاً با عنوان پست مدرن (و البته با تلقى وارونه از اين مقال) گاه حتى همه گير هم شد ؛&lt;br /&gt;و چنين بود كه شعر را به متنى پرابهام و ترسناك(!) تقليل داديم تا صرفاً به يارى مؤخره ها و مقدمه هاى اغلب بى ربط بر مجموعه هاى شعرمان شگردهاى استادانه مان را براى خواننده حيران توضيح دهيم!&lt;br /&gt;و سيل «شاعر - منتقد»ان متولد شدند. منتقدانى كه شعر خويش را شرح مى دادند. پديده اى كه در هيچ يك از نقاط ديگر دنيا - و روشن تر بگويم همان سرزمين هايى كه مولد تئوريهايى بودند كه برخى دوستان ما را ذوق زده كرده بودـ دست كم به اين حد از شيوع، سابقه اى نداشت. و يحتمل از اين لحظه بود كه خوانندگان شعر نيز، بسيارى از شاعران را تنها گذاشتند و كتابهاى چاپ شده در انبار خانه ى «ناشر - مؤلفان»، فراموش شد (ترجيح مى دهم كه عجالتاً از اين بحث - مسأله شعر - بگذرم اما قطعاً در فرصتى مبسوط به آن خواهم پرداخت).&lt;br /&gt;اما ادبيات داستانى اگرچه كمتر اما به نوعى ديگر، به همان طالعى گرفتار آمد كه چنان نبود كه بشايد.متن هاى سنگين و غامض، سوژه هاى منتزع و گاه تجريدى از كردوكار ايرانى، لفاظى و پرگويى و گاهى نيز&lt;br /&gt;مينى ماليسمى غيرلازم و سرانجام آثارى كه به جز تبختر و تحقير مخاطب متوسط ميانه حال، تعبير ديگرى از آن نمى توان داشت، باعث شده است كه اكنون چيزى از آن نسل كتابخوانى كه مدام منتظر آثار تازه اى از قصه نويس و نمايشنامه نويس خود مى ماند به جاى نماند؛ كه تازه اين نسل طلايى مورد غبطه ی ما ، همان نسل تيراژهاى سه هزارتايى است و نه بيشتر و تجديد چاپهاى حداكثر ۲ يا سه باره ؛و همين نشانه اى بر لاغرى بنيه كتابخوانى ما از آغاز و نمايشگر آسيب پذيرى بى حد آن تا امروز.به گمانم اتفاقى نيست كه آثار «وفى» و «پيرزاد» اينگونه ناياب مى شوند و آثار «حاج سيد جوادى».اينها نشانه تمايل نسل حى و حاضرى است كه درپى ديدن تصوير خويش در ترجمان ادبيات است؛ همانگونه كه در سالهاى ملتهب شصت، نسلى ديگر خود را در آثار دولت آبادى مى يافت.&lt;br /&gt;روشن است كه قصد اين قلم نه ارزشگذارى محتوايى و نه دفاع از آثارى خاص دراين حوزه است. آنچه كه مى خواهم به آن توجه دهم، اهميت «مخاطب» در فرايند توليد ادبى - والبته دركنشى اعتلايى - است.چند سالى است كه جهان ادبيات و اين بار استثنائاً در تركيبى از عوام و خواص، روشنفكر و عامه و... با پديده اى حيرت آور روبرو بوده است به نام هرى پاتر.آثارى كه تاكنون بيش از ۳۰۰ ميليون (!) نسخه از آنها فقط به فروش رفته است؛ آمار خواننده هايش به كنار؛ كه با احتساب فقط هر كتاب براى پنج نفر - كه قطعاً بيش از آن است - تاكنون بيش از يك ميليارد و پانصدميليون خواننده در سراسر جهان از ۱۹۹۷ تاكنون داشته است؛ يعنى صرفاً طى هشت سال!. آخرين جلد منتشرشده از مجموعه هفت گانه آن نيز، جلد ششم بود كه از دو هفته پيش&lt;br /&gt;منتشرشد در تيراژ اوليه ی "۱۳و نیم ميليون" نسخه.امااين سوتر، دركشورما، درحالى كه موج اين مجموعه آثار، كتابخوانها و كتاب نخوانهاى ايرانى را نيز در امان ننهاده است، واكنش جامعه ادبى ما چه بوده است؟ باز هم همان؛ همان نگاه تحقيرآميز و برج عاج مآبانه اى كه هيچ معلوم نيست مايه هاى خويش را از چه و كجا وام مى گيرد .&lt;br /&gt;فضاى گاه، متوهم و سنگين مستقر بر جامعه نه چندان مبسوط ادبيات داستانى ما تاكنون از حتى «نقد چنين پديده اى» هم طفره رفته است.حداكثر، تخطئه شفاهى و انتساب به دستهاى سوداگران نشر در بازار بين المللى و... حاصل رويكرد واكنشى بسيارى از دوستان داستان نويس ما به اين واقعه بوده است و ديگر هيچ. جالب تر آنكه بعضاً اين آثار - يا دست كم جلدى از آن - از سوى برخى دوستان اهل قلم حتى خوانده نشده است!!و این درباره ی مجموعه آثارى است كه در ساير نقاط جهان گاه حتی به مثابه يك اثر شاخص «پست مدرن» هم موردسنجش و مداقه بوده است؛ مخالفان و موافقان صاحبنام داشته است و نشريات معتبر و جدى حوزه ادبيات درباره اش بسيار نوشته اند.&lt;br /&gt;ما اما همچنان روترش مى كنيم و چهره مى گردانيم. و چنين است كه بخش خلاق و جدى ادبيات داستانى ما، همچنان با پرهيز از ورود به چنين مباحث لازمى - به لحاظ آسيب شناسى خويش - ميدان را براى ترجمه هاى مخدوش آثار غربى و شرقى خالى نهاده است، بى آنكه سهمى جدى از توليد و ارائه ماندگار انديشه و فرهنگ مخاطبان بالقوه وبالفعل را مطالبه كند.درحالى كه خانم رولينگ فارغ از اين مباحث، با چوب جادويى هرى پاترش، دركارتسخير دنياست، آرزو مى كنم كه بالاخره نسلى از داستان نويسان هوشمند و خلاق ما نيز دراين سرزمين، به اين نتيجه فردى يا جمعى برسند كه دركنار توليد آثار «خاص پسند» و «فرهيخته گرايانه»، مى توان بى هيچ احساس شرمى، كتابهاى پرمخاطب و پرفروش و حتماً آبرومندى هم براى مردم گريزپا از كتاب و كتابفروشى ها توليد و عرضه كرد.بايد پذيرفت كه اين آمارهاى يك دقيقه اى ست كه مايه شرمسارى است و نه جلب و جذب آن همه مخاطب سرگردان و بالقوه به سمت «گونه اى» از ادبيات.&lt;br /&gt;#########################################################&lt;/strong&gt;&lt;/div&gt;&lt;div align="right"&gt;&lt;strong&gt;توضیح:مقاله ی فوق قبلا در&lt;a href="http://www.iran-newspaper.com/1384/840604/html/family8.htm#s508215"&gt;ایران جمعه &lt;/a&gt;چاپ شده است&lt;/div&gt;&lt;/strong&gt;&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/15853477-112533621428650226?l=mehrdadghasemfar.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='replies' type='application/atom+xml' href='http://mehrdadghasemfar.blogspot.com/feeds/112533621428650226/comments/default' title='نظرات پيام'/><link rel='replies' type='text/html' href='http://www.blogger.com/comment.g?blogID=15853477&amp;postID=112533621428650226&amp;isPopup=true' title='0 نظر'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/15853477/posts/default/112533621428650226'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/15853477/posts/default/112533621428650226'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://mehrdadghasemfar.blogspot.com/2005/08/blog-post_112533621428650226.html' title='اهمیت مخاطب در ادبیات معاصر'/><author><name>مهرداد قاسمفر</name><uri>http://www.blogger.com/profile/07992698871424700094</uri><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='16' height='16' src='http://img2.blogblog.com/img/b16-rounded.gif'/></author><thr:total>0</thr:total></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-15853477.post-112522100277695443</id><published>2005-08-28T13:51:00.000+04:30</published><updated>2005-08-29T22:19:18.193+04:30</updated><title type='text'>کلام نخست</title><content type='html'>&lt;div align="right"&gt;&lt;strong&gt;&lt;span style="font-size:130%;"&gt;بعد از مدتها بالاخره احساس کردم که شرایط شخصی ام برای اینکه وبلاگی بگشایم مناسب تر از همیشه است. نمی دانم چرا اما همیشه برای آمدن به این فضا مقاومتی درونی داشتم و البته کمی هم بی انگیزگی. شاید هم به این دلیل بوده که من روزنامه نگارم وبه هر حال همیشه جایی داشته ام برای حرف زدن.اما راستش در این حرفه هیچ وقت نمی توانی مطمین باشی که همین فردا که از خواب بیدار میشوی هم باز کار و روزنامه ات را داشته باشی .به هر حال مجموعه ی شرایط فردی و اجتما عی مرا به این باور رساند که کم کم بخشی از مخا طبانم را در این فضا جست وجو کنم.فقط امیدوارم نتیجه اش خیلی باعث سرخوردگی ام نشود&lt;/span&gt;&lt;/strong&gt;&lt;/div&gt;&lt;div align="right"&gt;&lt;strong&gt;&lt;span style="font-size:130%;"&gt;!با این مقدمه سلام می کنم به دوستان اینترنتی &lt;/span&gt;&lt;/strong&gt;&lt;/div&gt;&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/15853477-112522100277695443?l=mehrdadghasemfar.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='replies' type='application/atom+xml' href='http://mehrdadghasemfar.blogspot.com/feeds/112522100277695443/comments/default' title='نظرات پيام'/><link rel='replies' type='text/html' href='http://www.blogger.com/comment.g?blogID=15853477&amp;postID=112522100277695443&amp;isPopup=true' title='1 نظر'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/15853477/posts/default/112522100277695443'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/15853477/posts/default/112522100277695443'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://mehrdadghasemfar.blogspot.com/2005/08/blog-post_28.html' title='کلام نخست'/><author><name>مهرداد قاسمفر</name><uri>http://www.blogger.com/profile/07992698871424700094</uri><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='16' height='16' src='http://img2.blogblog.com/img/b16-rounded.gif'/></author><thr:total>1</thr:total></entry></feed>
